عبرت ها

ما اَکثَر العِبَر و أقَلّ الإعتِبار-بازخوانی گوشه هایی از تاریخ


(وحید خضاب: این مطلب را در پی مصاحبه ی بسیار ناراحت کننده ی آقای اصغر جمالی با تریبون مستضعفین، برای رجانیوز نوشتم که در تاریخ 26 آبان منتشر شد.)

موضوع امام موسی صدر، از جهات مختلف حائز اهمیت است. چه از جهت شخص ایشان، چه از جهت شخصیت حقوقی و جایگاه ایشان. اما موضوع سرنوشت ایشان وتلاش ها برای سالم بازگرداندن این عالم مجاهد از اسارتگاهشان، بعضا موجب شده بر وجوه دیگرشان از جمله بحث های علمی، تلاش های اجتماعی و خصوصیات اخلاقی این شخصیت بزرگ کمتر پراخته شود. همین در سایه قرار رگفتن زندگی و تاریخ فعالیت های ایشان موضوعی است که زمینه را فراهم می کند تا برخی افراد، کینه های گذشته را در فرصتی غافلگیرانه بیرون بریزند و متأسفانه رسانه های ارزشی و عزیز ما هم بدون درک دروغ های شاخ دار گفته شده، آنها را با آب و تاب منتشر کنند. نمونه ی آخر این موارد، مصاحبه ای است که جناب آقای اصغر جمالی معروف به ابوحنیف با پایگاه اینترنتی «تریبون مستضغفین» داشته اند و طی آن چیزهایی راجع به امام موسی صدر (اعاده الله بخیر و عافیة) مطرح کرده اند که اگرچه بیانش از طرف ایشان عجیب نیست، ولی انتشار بدون توضیح آن در یک رسانه ی ارزشی بسیار تأسف بار است. در این نوشتار نه قصد داریم جناب ابوحنیف را شخصی خائن و ... معرفی کنیم و یکسره بر خدمات و تلاشها و دلسوزی های ایشان چشم بپوشیم نه می خواهیم امام موسی صدر را معصوم بشمریم و فارغ از انتقاد. بلکه می خواهیم نشان دهیم که گاهی می توان بنا به انگیزه هایی نه چندان پنهان، بر روی آفتاب چهره ی یکی از بزرگترین افتخارات تاریخ تشیع هم خاک پاشید و بیّنات تاریخی را نادیده انگاشت. حال اگر در قبال این نادیده انگاشتتن و تحریف تعمدی تاریخ چشم بپوشیم جوابی در پیشگاه خدا نخواهیم داشت.

 
کسی از موسی صدر همخط شاه حرفی نمی زند!!
جناب ابوحنیف در این مصاحبه گفته اند: «کسی حرفی از موسی صدری که همکار و هم خط شاه بود نمی‌زند. هیچ کس حرفی از موسی صدری که در خط حافظ اسد علیه بچه‌های فلسطین بود نمی‌زند، اما فورا چون گم شده است، آن هم نه در لیبی که در اسرائیل غاصب شهیدش کردند اینهمه از وی سوء استفاده خبری می‌کنند. ما اعلام کردیم که ایشان شهید شده و گفتیم شهید موسی صدر، اما این‌ها زیر بار نمی‌روند و می‌گویند هنوز زنده است و ایشان را امام موسی صدر خطاب می‌کنند. ... حالا ادعا می‌کنند که موسی صدر حامی امام بود. هرگز نبود. اصلا موسی صدر مخالف امام بود. ... من یادم می‌آید وقتی که موسی صدر می‌خواست برود لیبی من رفتم پیش او خداحافظی کردم و خواهش کردم به انقلابیون ایرانی کمک کند، گفت به ما هیچ ارتباطی ندارد، مخالفت کرد. در هر صورت گفتم خدا خیرت بدهد، دعایش کردم. او رفت من هم از‌‌ همان طرف رفتم آلمان. او در لیبی مفقود الاثر شد،.» [1]
 
در این مصاحبه حرف های زیادی مطرح شده که می شود آنها را نقد کرد و به صراحت، تحریف تاریخ شمرد، اما قسمتی که نقل کردیم گل سر سبد [!] اتهاماتی است که به امام صدر روا داشته شده. قصد نداریم جزء به جزء این ها را هم پاسخ دهیم اما به ادعای اصلی آقای اصغر جمالی مبنی بر «هم خط بودن امام صدر با شاه» و بالتبع «عدم همکاری امام صدر با انقلابیون» باید بپردازیم. در این زمینه ها می توان صدها صفحه مطلب نوشت. اما به چند جواب بسیار ساده قناعت می کنیم.
 
مصاحبه سال 52 امام صدر و پرخاش به شاه
شاید بهتر از هر چیز رجوع به اسناد خود امام صدر باشد. امام صدری که طبق ادعای این مصاحبه، حتی در اوج انقلاب هم همراه نهضت نبوده اند، دست بر قضا در سال 1352 در مصاحبه ای با نشریه ی عرب زبان «المحرر» به شدت به حکومت شاه پرخاش کرده و با صراحت تمام از نهضت روحانیت و امام خمینی حمایت کرده اند. توجه به قسمت کوتاهی از این مصاحبه که سراسر انتقاد به شاه است، کافی است: « شما شاید تا حدودی اطلاع داشته باشید که این دستگاه‌ها چه اندازه بر دوایر حکومتی، نهادها و سازمان‌های رسمی ایران نفوذ دارند. اینها هستند که نمی‌گذارند، مواضع ملت ایران، روابط برادرانه آنها با اعراب، آمادگی آنها برای حمایت و پشتیبانی از اعراب و نیز فداکاری در این راه، حتی در رسانه‌ها انعکاس پیدا کند. ... من یقین دارم که ملت ایران، به اندازه خود اعراب، اگر نگوییم بیشتر، روی این مسائل [درگیری های صهیونیست ها با مسلمین]حساسیت دارد. اما این حساسیت‌ها بر مواضع حکومت تأثیری نداشته است ... روحانیت روحانیت ایران نفوذ زیادی در میان مردم دارد و تا آنجایی که در توانش هست با ظلم، جور، استبداد و تجاوز حاکمان مبارزه می‌کند. در همین سال‌های اخیر، قاطبه علمای ایران و در رأس آنها امام خمینی، مبارزات شدیدی را برای اصلاح اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور برپا کردند؛ بسیاری از آنها به زندان افتادند و امام خمینی نیز به نجف اشرف در عراق تبعید گردید.» [2]
 
آیا کسی که در سال 52 درحالیکه هنوز هیچ نشانه ای از وقوع انقلاب هم نبود تا چه رسد به پیروزی آن، اینچنین و به این صراحت به طاغوت پرخاش می کند و با تصریح از امام خمینی یاد می کند، العیاذ بالله هم خط شاه بوده است؟
 
تلاش های بدون سر و صدای امام موسی صدر در همراهی با مبارزه
اما نمونه ی دیگر که مربوط به چند سال بعد است و از قرائن به نظر می رسد مربوط به سال 56 باشد، چیزی است که سید محمدعلی جمالزاده، روشنفکر و پدر داستان نوسی کوتاه ایران نقل کرده. هیچ کس نمی تواند منکر عقاید و منش های روشنفکرانه ی جمالزاده شود و احدی نمی تواند مدعی کوچکترین علقه ای بین او و جمهوری اسلامی باشد تا بخواهد به این ترتیب در صحت این نقل شک کند. محمد علی جمالزاده در جایی گفته است: «[امام موسی صدر] قبل از انقلاب، یک روزی به من تلفن کرد و گفت «من صدرم و پسر عموی تو هستم. تازه از لبنان آمده‌ام اینجا [اروپا].» پرسیدم «حالا کجا هستی؟» آدرسش را داد. گفتم «می‌توانی یک تاکسی بگیری؟» معلوم شد فرانسه را هم خیلی خوب حرف می‌زند. یک تاکسی گرفت و آمد اینجا. توی همین اتاق. با لباس و عمامه و وجنات و کسوت روحانی. به من گفت «خیلی انسانیت کردی». بعد با هم رفتیم بیرون. با اتومبیل ما. زنم خیلی خوب اتومبیل می‌راند. با هم رفتیم بالای آن کوه نهار خوردیم. روز دوم به من گفت «جمالزاده، می‌خواستم از تو بپرسم که واقعا اسم آقای خمینی را شنیده‌ای؟» گفتم «بله ولی خیلی کم. شنیده‌ام که از ایران رفته کربلا، و حالا هم در نجف زندگی می‌کند. ولی اطلاع زیادی ندارم».
آنوقت همین امام موسی صدر گفت «حالا من آمده‌ام که ترا ببرم پیش آقای خمینی.» قدری فکر کردم و بعد پرسیدم «من چه کمکی می‌توانم برسانم»؟ امام موسی جواب داد «الآن آقای خمینی، نوار پر می‌کند و می‌فرستد توی ایران. حالا می‌تواند از تو، که خوب حرف می‌زنی و خوب حکایت می‌کنی، استفاده کند.» آن روزها، من تازه از مریضخانه آمده بودم. کلیه‌هایم سنگ داشت، عمل کرده بودم. حالم خوب نبود. گفتم «من با این حال و روزگار نیاز به پرستاری دارم، از طرفی چطور زنم را اینجا تنها بگذارم؟» آن روز دیگر چیزی نگفت. اما دوباره تماس گرفت و اصرار کرد و گفت «من هنوز نرفته‌ام به لبنان و می‌خواهم ترا ببینم». دوباره آمد سراغ من. آدم خیلی درست و حسابی بود.» [3]
آیا امام موسی صدری که در آستانه ی اوج گرفتن انقلاب (چون امام هنوز در نجف هستند و شروع به دادن پیام های صوتی به ملت کرده اند) اینگونه در خفا و به دور از هیاهو، با توجه به سلیقه ی خودش برای پیشبرد هرچه بهتر نهضت، خالصانه تلاش می کند و هر فرصتی را برای کمک به امام مغتنم می شمرد، همراه انقلاب نبوده است؟
 
هم خط ادعایی شاه، در حمایت از انقلاب مقاله می نویسد!
اما نمونه ی سوم از همه ی اینها گویا تر است. امام صدر، با توجه به تسلطی که بر زبان فرانسه داشتد و با توجه به آنکه شخصیتی شناخته شده در سطح بین المللی بودند، در اوج انقلاب، تصمیم گرفتند که برای زدودن سم پاشی های رژیم شاه راجع به نهضت، مستقیما وارد عمل شودند. در همین راستا یادداشتی با عنوان «انقلاب ایران: ندای پیامبران» برای نشریه ی بسیار پرخواننده لوموند تهیه کرده و در آن منتشر کردند. تاریخ این یادداشت، ۳ اوت ۱۹۷۸ مطابق با اول شهریور ۱۳۵6 است. یعنی دقیقا یک هفته پیش از ربایش ایشان. (خاطرمان هست که آقای ابوحنیف دقیقا ادعا کرده که در همین روزها به دیدن امام صدر رفته و امام صدر با همکاری با نهضت مخالفت کرده!). به بخشی از این یادداشت کوتاه اما عمیق توجه کنید: 
 
[تصویر یادداشت امام صدر در لوموند]
 
«نهضت مردم ایران با تمامی حرکت های مشابه خود در جهان تفاوت دارد؛ زیرا چشم انداز جدیدی فراروی تمدن بشری قرار داه است. ... نهضت مردم ایران به رغم گستردگی آن و به رغم اتهاماتی که رژیم بر آن وارد می کند، از گرایش ها، تبارها ، اهداف و اخلاقیات اصیل و والایی برخوردار است. ... هیچ یک از نیروهای چپ و راست، به این اعتبار که نماینده ی یکی از دو قطب جهان هستند، کمترین تأثیری بر این نهضت ندارند. ... این رژیم که نهضت را به واپسگرایی متهم می کند، خود با سرکوب آزادی و اتخاذ روش های بدوی حکمرانی همه ی سازمان های ارتجاعی را رو سفید کرده است. ملت ایران می داند که این رژیم، برای جلب رضایت قدرت های بزرگ، در قربانی کردن منافع مردم و پیشکش ثروت های آن ها، هرگز تردیدی به خود راه نداده است. ملت ایران وقتی چنین رفتاری را با اصالت انقلابیون قیاس می کند، بر ایثار و فداکاری در راه آرمان آنان راسخ تر می شود. این ملت به رغم این که سلاحی در دست ندارد، با خون خود، قهرمانانه مبارزه می کند و قدرتی شکست ناپذیر ایجاد می کند. ... خاستگاه این حرکت و ایمان و آرمان آن همان اهداف بیکران انسان، اخلاقی و انقلابی است. موجی که امروز ایران را در می نوردد، بیش از هر چیز ندای پیامبران را در اذهان انسان ها تداعی می کند. اهداف انقلاب، در مصاحبه مورخ ششم می ۱۹۷۸ رهبر آن، امام خمینی، با روزنامه ی لوموند، به روشنی تصریح شده است. ... ارزش های اخلاقی انسان متمدن، امروز در ایران تهدید می شود. تا زمانی که رژیم ایران تحت عناوین «پیشرفت» و «دمکراسی» به اعمال سرکوبگرانه، خون ریزی و سلب آزادی ادامه می دهد، هر قدر هم که در جهان مورد حمایت قرار گیرد، نمی توان از این ارزش ها پاسداری نمود. ... قتل عام هایی که هم اکنون در ایران جریان دارد و رژیم تلاش دارد بر آن ها سرپوش گذارد، هشداری به انسان معاصر، به وجدان و به احساس مسؤولیت اوست. شایسته است که انسان ها تصویر واقعی این کشتارها و سرکوبگری ها را به جهانیان عرضه بدارند و ضمن چنین خدمتی، بیزاری خودرا از این اعما ل نمایان سازند.» [4]
 آیا کسی که تا آخرین دمِ حضورش در عرصه ی اجتماع و پیش از ربوده شدن توسط یکی از کثیف ترین جانیان تاریخ، اینچنین بی پروا به رژیم شاه می تاخته و از امام حمایت مستقیم و صریح می کرده، واقعا انقلاب را به خود مربوط نمی دانسته است؟
 
تصریح رهبر انقلاب بر نقش امام صدر در همراهی با مقاومت و نهضت
در هر حال در این زمینه گفتنی های بسیار بسیار زیادی وجود دارد که می گذاریم و می گذریم ولی در خاتمه بد نیست مروری داشته باشیم بر بخشی از پیام رهبر فرزانه ی انقلاب در خرداد 1387 به کنگره ی بزرگداشت امام موسی صدر (اعاده الله بخیر) که جواب برخی ادعاهای عجیب و غریب، به خوبی در آن قابل یافتن است و با توجه به آنکه حضرت آقا، حتی اگر وجه ولی فقیه بودنشان را هم در نظر نگیریم دستکم یک سیاسی انقلابی با سابقه ی مطلع از جریانات انقلاب  هستند و از نزدیک با جریانات و اشخاص مرتبط بوده اند، این سخنان جوابی است محکم برای همه ما مدعیان حقیقت جویی و ولایتمداری:
«گرامی‌داشت عالم فرزانه و اندیشمند پیشرو، علاّمه سیدموسى صدر که اکنون به همت شما حضار محترم صورت می‌گیرد، اقدامى پسندیده و دیرهنگام است که شاید بتواند قدردانى و سپاس به‌جایى محسوب شود از بخشى از خدمات بزرگى که آن عالم مبتکر و پرنشاط در مدتى نزدیک به بیست سال در صحنه‌ى اجتماعى و سیاسى لبنان به شیعه و به لبنان تقدیم کرد.
وحدت و هویت بخشیدن به شیعه‌ى لبنان و ایجاد هم‌زیستى و احترام متقابل میان پیروان ادیان و طوائف سیاسى در آن کشور از سویى و صراحت در معرفى رژیم غاصب صهیونیست به‌عنوان «شرّ مطلق» و اعلام حرمت همکارى با آن از سوى دیگر و بالاخره ابراز ارادت و صمیمت نسبت به رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران، چه در عرصه‌ى فرهنگى و نوشتارى و چه با همکارى با عناصر مبارز ایرانى در مدتى طولانى، از این عالم بزرگوار که فرزند حوزه‌ى علمیه‌ى قم و بازمانده‌ى یکى از خاندان‌هاى بزرگ علمى در جهان تشیع است، شخصیتى همه‌جانبه پدید آورده بود و چنین بود که امام راحل بزرگوار ما دلبستگى و تکریم خود به این شخصیت معزّز را از اوائل پیروزى انقلاب با بیانات گوناگون ابراز داشتند.»
 
 
پی نوشت ها:
1-مصاحبه ی آقای ابوحنیف با تریبون مستضعفین با عنوان :« همرزم شهید چمران: موسی صدر شهید شده ولی زیر بار نمی‌روند» به درس:
http://www.teribon.ir/archives/135647/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%85-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C.html
ضمنا «همرزم شهید چمران» شمرن آقای ابوحنیف هم از آن ادعاهایی است که می توان به آن نوبل طنز داد!
2-روزنامه ی المحرر لبنان، 8 بهمن 1352. ترجمه ی این متن در نشریه یادآور، شماره 4 و 5، درج شده است.
3- به نقل از کتاب «لحظه ای و سخنی با خانواده» صفحه 21. نقل شده در سایت مؤسسه امام صدر.
4- متن ترجمه در لوح فشرده ی شرح صدر درج شده است و تصویر متن نیز از سایت یاران صدر برگرفته شده است.



نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ توسط وحید خضاب



وحید خضاب: این مطلب را بعد از توهین یک سایت جریان انحرافی به حضرت علامه مصباح، برای رجانیوز آماده کردم که در همانجا منتشر شد.)

چرا در نظر علامه مصباح، اثرات منفی افکار دکتر بر اثرات مثبتش غلبه داشت؟

اما چه چیزی موجب می شد حضرت علامه در درستی تشخصیشان درباره مرحوم دکتر راسخ تر شوند؟ خود ایشان، برخی دلایل این موضع را در اثرات منفی افکار مرحوم دکتر می دانند که آن آثار مثبت بار شده بر آن افکار را هم تحت الشعاع قرار می داد: «البته یک آثار به ظاهر مطلوبی هم داشت. ولی تصور بلکه تصدیق ما این بود و الان هم هست که خطر آن افکار بیشتر از منافع آن است. ... دیدیم که بزرگترین دشمنان انقلاب-به خصوص در اوایل پیروزی انقلاب- جناح چپ [منظور چپ عقیدتی یعنی مارکسیستها است]، مجاهدین خلق و فدائیان خلق بودند. زمینه تأثیر و رشد افکار شریعتی در بین قشر تحصیلکرده و دانشگاهی فراهم بود. از یک طرف زمینه تبلیغات اسلامی صحیح و اصولی کم بود چراکه هم امکان تبلیغ برای روحانیون فعال کم بود و تحت فشار بودند و هم افردی که بتواند قشر جوان را راهنمایی کنند و به نیازهای جوانهای آشنا باشند و بتوانند آنها را درک و توجیه کنند کم بودند و هم امکان فعالیتشان کم بود. و از طرفی دیگر کسی که دستش باز باشد و به عنوان استاد دانشگاه بیاید در بین جوانها سخنرانی کند و مطالب به اصطلاح نو را عرضه کند-مطالبی که در دیگر محافل، مورد بحث واقع نمی شود و جاذبه خاصی می تواند برای جوانها داشته باشد-به خصوص اینکه تقیدات مذهبی که پایبندی به آن در جامعه سخت بود را کم کم سست کند مطالبی را مطرح بکند که برخی احساس بکنند که در عین حالی که دیندار هستند لزومی ندارد که خیلی چیزهای دینی را رعایت کنند چرا که آنها مطالبی درجه دوم و سوم یا اصلا مخدوش هستند و جزو دین نیستند، ایشان بود. مسلما چنین چیزی دلخواه جوانهاست ... وقتی کسی به او القا می شود که گورویچ یا فلان شخصیت سیاسی از علامه مجلسی یا مرجع به اسلام و تشیع نزدیک تر است یک دانشجو می گوید من می توانم مارکسیست باشم و به اسلام و تشیع هم نزدیک تر از این علما باشم. لزومی ندارد ما حرفهایی که این آخوندها می زنند را قبول کنیم و پابند اسلام بشویم. می توانیم هیچ کدام از اینها را قبول نداشته باشیم و مسلمان هم باشیم! حتی می توانیم مارکسیست باشیم و از علمای اسلام هم به تشیع نزدیک تر باشیم! وقتی چنین حرفی به گوشش می رسد آن هم از کسی که به عنوان اسلام شناس، مطرح است این خیلی جاذبه می تواند داشته باشد. با توجه به اینها خیلی خوب می شد پیش بینی کرد که این گونه افکار در قشر جوان-خصوصا دانشگاهی ها- می تواند خیلی سریع رشد و گسترش پیدا کند.

نقشی که این افکار بازی می کرد آن بود که متدینین را ابتدا به اسلام نوین که واسطه و برزخی است بین اسلام سنتی و مارکسیسم رهبری می کرد و بعد هم باعث ملحق شدن آنان به سوسیالیسم می شد. و بالاخره اندک مفاهیم دینی که در افکارشان باقی مانده بود را انکار می کردند و ملحق می شدند به گروه های لامذهب حتی ضد مذهب.

نقش دیگری که این افکار داشت آن بود که گروه هایی که آهنگ و گرایش های اسلامی داشتند را تغذیه فکری می کرد. و باعث می شد که یک ایدئولوژی جدیدی برای حزبشان و گروهشان به دست بیاورند. و با حفظ عنوان مسلمان بودنشان یک سلسله مباحث التقاطی را بپذیرند.

... افراد زیادی را در بین دوستان خودمان حتی بستگان خودمان سراغ دارم که اهل نافله و نماز شب بودند و در نمازشان اشک می ریختند اما در اثر انس گرفتن با افکار شریعتی و خواندن کتاب های او همه اینها کم کم از بین رفت و بعضی از آنها به فدائیان خلق ملحق شدند. تعدای از آنها قبل از انقلاب دستگیر و حتی اعدام شدند. بعضی از آنها فراری شدند. بعضی از آنها در درگیری ها کشته شدند و بعضی هم هنوز فراری هستند. بعضی از آنها را به شخص و به اسم می شناسم.

متأسفانه در آن زمان به قول شهید مطهری یک گرایش عمل زدگی پیدا شده بود که خیلی به اعتقاد بها نمی دادند و ملاک را رفتار خارجی می دانستند. کم کم به واسطه شیوع افکار شریعتی بهایی که باید به ایمان و عقیده بدهند کم شد و عمل ملاک شد یعنی همین عمل پارسایی و زهد و .... .

... از طرفی دیگر تلاش برای مبارزه، آماده شدن برای زندان رفتن، حتی اعدام، اینها خیلی مهم بود. وقتی بنا باشد فلان مارکسیست نسبت به علمای ما به اسلام نزدیک تر باشد، اعتقاد به وحی و خدا و قیامت ارزشی ندارد. ملاک این است که انسان طرفدار خلق و رفاه عومی باشد و در این راه تلاش کند و این باعث شد تا عقاید، کمرنگ شده و نسبت به عقاید مخالف بی تفاوتی به وجود آید.

... آن وقت در بحث ها تلاش می شد که بگویند ایمان غیر از عمل نیست. این چیزها در گفتارهای شریعتی زیاد فهمیده می شود. احیانا از روایات متشابهی سوءاستفاده می شد برای کرسی نشاندن این حرف ها.

... می شود گفت انجیل همه این گروه ها کتاب های دکتر شریعتی بود و مفاهیم مشترکی که همه آنها به آن معتقد بودند چیزهایی بود که از او دریافت می کردند. تنها کسی که در آن روز عملا پا به میدان گذاشت و وظیفه خود دانست به هر قیمت که شده این مسائل را مطرح کند مرحوم آقای مطهری بود. حتی در مورد ایشان هم چندین سال گذشت تا وظیفه خود دانستند که علیه اینها حرف بزنند. در همان اوایل ایشان در حال تردید بود که نکند چیزی بگوییم یا بنویسیم و دستگاه سوء استفاده کند، اگر هم نگویی جوان ها بی دین می شوند. تا اینکه بالاخره ایشان هم به این نتیجه رسیدند که باید علیه اینها مبارزه کرد.

... الان من تردیدی ندارم که اگر افکار دکتر شریعتی نبود، لا اقل درصد زیادی-بیش از هشتاد درصد از گروه فرقان و دیگر گروه های وابسته به مجاهدین خلق- به این خطوط کشیده نمی شدند. ... خدا می داند که من نمی خواهم درباره کسی قضاوت کنم، ولی عملا این طور بود که افکار و آثار او پلی برای بی دین شدن برخی از جوانان بود.

علی رغم قضاوتی که دیگران داشتند که این (آثار دیکتر شریعتی) راهی است برای جلوگیری از مارکسیست شدن، ولی واقعیت عکس آن را نشان داد. حالا ممکن است کسانی هم در اثر خواندن و قبول افکار دکتر شریعتی به خاطر مسائل اسلامی که کم و بیش مطرح می شد و حمایتی که از اسلام می شد، مارکسیست قطعی نشدند و به اصطلاح مارکسیست اسلامی شدند یعنی به طور کل اسلام را منکر نشدند ولی من قاطع هستم و در پیشگاه الهی هم شهادت خواهم داد و اثبات خواهم کرد و اگر جرمی دارد به گردن می گیرم که کتاب های دکتر شریعتی، بسیاری از افراد را به مجاهدین پیوند داد و آنها را تحت تأثیر مجاهدین قرار داد و موجب پیدایش گروه هایی نظیر گروه فرقان شد. مؤیدات زیادی دارد.

 ... رابطه بین انحراف این گروه ها و افکار شریعتی بسیار روشن و دارای دلایل قطعی است. این پیش بینی ما ابتدایی و غیر قطعی بود، ولی می شد پیش بینی کرد که رواج این افکار، به چنین چیزهایی خواهد انجامید و متأسفانه هم انجامید.» [55]

 

نمونه ای از کسانی که با افکار دکتر، از خط امام جدا شد

در این بین، برخی نمونه های مصداقی هم وجود داشت که حضرت علامه را در تشخیصشان راسخ تر می کرد: « من به عنوان مثال، یکی از مواردی را که خودم از نزدیک مشاهده کردم، عرض می‌کنم. ما با یکی از شخصیت‌های حوزه ارتباط نزدیک و تقریباً هر روز رفت و آمد داشتیم. ایشان دو سه تا پسر داشت که بسیار بچه‌های دوست‌داشتنی و مؤدبی بودند. آنها دبیرستانی و سنشان نزدیک به هم بود. یادم می‌آید که ایشان از بچه‌هایش بسیار تعریف می‌کرد و می‌گفت در نمازشان گریه می‌کنند و اهل عبادتند و چنین و چنان، و حتی من که پدرشان هستم، این طور نیستم. چنین بچه‌هایی در اثر خواندن کتاب‌های اسلام‌شناسی و امثالهم، مارکسیست و بالاخره در جریانی، دو تن از آنها اعدام شدند. حقیقتا بچه‌های بسیار مؤدب و مؤمن و نمونه‌ای بودند که من به تقوای آنها حسرت می‌خوردم و اینها شدند ضد انقلاب! و رفتند در خانه‌های تیمی مجاهدین و بالاخره هم در نوجوانی و جوانی از بین رفتند. کم نبودند کسانی که تحت تاثیر سخنان این شخص و به خاطر گیرایی بیان او، به این راه کشیده شدند و همه چیزشان را از دست دادند. اینها خطراتی بود که ما احساس می‌کردیم و دوستان می‌گفتند: "مهم نیست، حالا یک اشتباهی کرده!‌ طوری نیست!"» [56]

 

کدهایی از امام که علامه را در تشخیصشان محکم تر می کرد

مجموع این مسائل، و در حالی که هنوز آن پیام امام(که می خواهند طبق آن حضرت علامه را به مخالفت با ولایت فقیه متهم کنند و به آن هم خواهیم پرداخت) صادر نشده بود، باعث می شد که حضرت علامه معتقد باشند وظیفه مهمشان، ادامه ی نقد محترمانه آثار دکتر با تأکید بر حفظ وحدت است، خصوصا که کدهایی از جانب امام درباره موضوعاتی که به اصالت اسلامی نهضت مربوط می شد، صادر می شد که ایشان را در این نظرشان راسخ تر می کرد: «در آن زمان اولا محور همه فعالیت های کسانی که اهل مبارزه بودند ساقط کردن حکومت شاه و بیرون راندن عمّال استعمار بود و چیزی را در عرض این هدف مطرح نمی کردند. حتی بعضی از بزرگان صحبت می کردند که مبارزه ما جزئی از مبارزه با امپریالیسم است و ما نمی توانیم بدون هماهنگی با سایر کسانی که در گوشه و کنار با امپریالیسم مبارزه می کنند منزوی باشیم و خودمان را با آنها هماهنگ نکنیم و تصریح می کردند که با کمونیستها باید همراه و همکار باشیم و کاری که آنها را آزرده کند انجام ندهیم؛ چرا که ما در دنیا در مقابل امپریالیسم یک طیف را تشکیل می دهیم. ... اول حرکتی که علیه اینها شد این بود که حضرت امام نامه ای نوشتند و مسلمان ها را بر حذر داشتند که با کمونیستها در یک صف قرار بگیرند و اجازه ندادند که کمونیستها در صفوف آنها رخنه کنند. این اولین اقدام جدی بود که علیه این حرکت نامبارک انجام گرفت و کسانی که واقعا علاقه مند به امام بودند و ایشان را رهبر خود می دانستند، زود متوجه شدند و حرکت خودشان را تصحیح کردند، ولی بسیاری از گروه های سیاسی بودند که یا پیام را درست درک نکردند یا به خاطر تعصباتی که داشتند، گفتند کسانی ذهن امام را  مشوش کرده اند و ایشان درست متوجه نیستند! تأویل می کردند.

ظن قوی دارم که مقدمه این کار را هم مرحوم مطهری فراهم کردند. ایشان با تشرفی که خدمت امام داشتند، این خطر را به ایشان گوشزد کردند و حضرت امام هم نامه نوشتند. در ذهنم هست کسی که رفته بود نزد امام و این نامه را از حضرت امام گرفته بود و به ایران آورده بود، خود آقای مطهری نبود. به هر حال امام بر اساس اعتمادی که به آقای مطهری داشتند و اخبار صحیحی که دریافت کرده بودند، این نامه را نوشتند.

به طور کلی بنا بر این بود که اختلافی در صفوف مبارزین طرح نشود که حرکت را سست بکند و باعث شود که در مبارزه علیه رژیم سستی پیدا شود. اصل بر این بود که اختلافی مطرح نشود تا مبارزه به یک جایی برسد. این بود که زیاد تلاش نمی کردند که این مسائل مطرح بشود، بلکه حتی تلاش می شد که اگر جایی از این مسائل بحث می شود، اینها را خاموش بکنند و نگذارند اوج پیدا کند و به صورت اختلاف در جامعه مطرح شود. این سیاست تا حدودی هم صحیح بود، ولی آنجایی که داشت نقض غرض می شد، [دیگر در آنجا صحیح محسوب نمی شد]. چون تمام مبارزات برای اسلام بود، اگر بنا بود در این جهت که برای اسلام مبارزه می کنیم، برسیم به اینکه بچه مسلمان ها از اسلام خارج بشوند و به بهانه اینکه ما می خواهیم مبارزه با امپریالیسم بکنیم نسبت به آنها بی تفاوت بشویم، حتی کار به جایی برسد که خودمانی ها هم به خود اجازه بدهند و بگویند مارکسیسم هم نیمی از اسلام است ولو عقیده اش نیست ولی عمل هم نیمی از اسلام است! و آنهایی که اصلا عقیده ندارند، اما این مبارزه را علیه رژیم انجام می دهند، اینها نیمی از اسلام را دارند! اینطور حرفها بین خودمانی ها هم زیاد گفته می شد. اینها خطرهای جدی بود و کسانی که به مسائل عقدیتی بهایی نمی دادند در معرض چنین خطری بودند و این در موار زیادی تحقق پیدا کرد.» [57]

طبق این پیام امام می بینیم که حضرت امام در موضوعاتی که به اصالت اسلامی نهضت مربوط می شد، بر خلاف نظر بسیاری سیاسیون و حتی بسیاری از «خودمانی ها» تأکید می کردند که باید صف ها جدا شود و طبعا کسانی هم که در راه روشنگری برای تعیین این صف ها تلاش می کردند، گرچه به حسب ظاهر حرکتی غیر از اصل مبارزه انجام می دادند، کارشان از طرف رهبر مبارزه صریحا تأیید می شد.

جالب است برای آنکه بدانیم این قبیل مسائل تا کجا رسوخ کرده بوده و امثال آیت الله شهید مطهری هم چگونه با همین ایرادات مواجه بودند یک خاطره را نقل کنیم. حضرت آیت الله مهدوی کنی در کتاب خاطراتشان آورده اند: «من قبل از انقلاب، پنج شب آقای مطهری را به مسجدمان -مسجد جلیلی- دعوت کردم. در آن جلسات؛ دانشجویان و جوان ها حضور فعال داشتند. در آنجا جناب آقای مطهری بحثی را تحت عنوان علل گریز ایمان مطرح کردند که بعدا در کتابی به نام "علل گرایش به مادی‌گری" چاپ شد. ایشان علل مادی‌گری و گریز از ایمان را به صورت علمی بیان می کردند و بحث ها  و نقدهای علمی را بر مسایل الحادی و ماتریالیستی و کمونیستی مطرح می کردند.

شبی از آن شب‌ها، آقای [شیخ حسن] لاهوتی در آن جلسه حضور داشت، خیلی از این بحث ها ناراحت بود. می گفت آقای مطهری چه می گوید؟ چرا از این حرف‎ها می زند؟ الان موقع این حرف‌ها نیست. ما یک دشمن مشترک داریم و آن هم شاه است. ما باید برویم و از روی هدف مشترک با آن بجنگیم. بنده به ایشان گفتم وقتی که آقای مطهری آمد، به خودش بگو، چرا پای منبر نق می‌زنی، صبر کن پایین بیاید، با خودش صحبت کن.

آقای مطهری از منبر پایین آمد. آقای لاهوتی گفتند: آقای مطهری! من به شما اعتراض دارم. بحث‌هایی که شما می‌کنید، لغو است. الآن موقع این بحث‌ها نیست. ما یک دشمن مشترک داریم و آن شاه است، همه‌ی ما باید در مقابل او قرار بگیریم؛ کمونیست، غیرکمونیست، خداپرست، غیرخداپرست، مسلمان و غیرمسلمان! همه باید با هم آن هدف را بزنیم تا از بین برود، بعد می‌نشینیم بحث می‌کنیم.

آقای مطهری گفتند شما اشتباه می‌کنید، اتفاقاً باید حالا صف‌هایمان را جدا کنیم. ما با کمونیست‌ها هدف مشترک نداریم. دشمنی کمونیست‌ها با شاه روی یک جهت است و دشمنی ما با شاه روی جهت دیگر است. اصلاً جهت، جهت واحد نیست. اگر الآن جهت‌گیری‌های ما مشخص نشود، فردا که انقلاب انشالله پیروز شود، اینها می‌آیند و می‌گویند "حاجی انا شریک". ملت ایران با اکثریتی قاطع با شاه مبارزه می‌کنند و همه مسلمان هستند. علما و روحانیت هم یک عده قلیلی از آن‌ها هستند، آن وقت شما همه را به یک صف می‌رانی و می‌گویی همه در یک صف قرار بگیرند؟ نه، این درست نیست. این اشتباهی است که شما مرتکب می‌شوید. آن وقت ما دیگر نمی‌توانیم صف‌هایمان را جدا بکنیم. از الان باید صف‌هایمان جدا بشود. در عین حال که دشمن مشترک داریم، ولی مسائل اعتقادی و اصولی و جهان‌بینی باید مطرح بشود. والا از مقصد دور خواهیم شد.» [58]

طبق این خاطره می بینیم که شهید مطهری هم این خطر را درک کرده بود و در مقابل آن می ایستاد. حالا اگر حضرت علامه همین خطر را از جانبی دیگر هم درک کرده باشد و ضمن تلاش حداکثری برای رعایت وحدت، به نقد برخی افکار (افکار، نه اشخاص که حساسیت زا باشد) بپردازد، آیا این غلط است؟ اگر با آمدن سیگنال مثبتی از طرف امام که مبارزه برای حفظ اصالت نهضت را تأیید می کرد، ایشان در آن استنتاج خودشان محکم تر می شدند، این برداشت خیلی غیر منطقی بود؟ حالابه اینها ضمیمه کنید که برخی وقتها در همان زمان(قبل از آن پیام امام) چیزهای صریحی از ایشان نقل می شد که مستقیما به دکتر مربوط می شد و هر آدم بی طرفی را که مشی ای شبیه حضرت علامه داشت، به درستی کارش و مورد رضای امام بودن آن قانع می کرد. در ادامه به این ها اشاره خواهیم کرد.

 

آیا علامه بر خلاف پیام امام به کارهای خود ادامه داد؟

اما برسیم به موضوع اصلی این نوشته و آن هم اینکه آیا حضرت علامه بر خلاف مشی امام رفتار می کردند یا خیر. همه آنچه تا به حال گفته شده مربوط به سالهای قبل از 55 و 56 بود فلذا هنوز تا آن پیام امام حدود دو سال فاصله بود و نه تنها نمی توان حضرت علامه را برای مشی معقولشان در آن زمان مورد شماتت قرار داد، بلکه برخی کدهایی که از امام هم می رسید نشانگر درستی اصل مسیر علامه بود. خود علامه در جایی، چند مورد دیگر که به عنوان سیگنال درستی کارهایشان از طرف امام دریافت کرده بودند را نقل می کنند و راجع به اینکه در صورت صحت این سیگنال ها چرا خود حضرت امام موضع صریح نمی گرفتند هم توضیح می دهند: «بلای بزرگمان هم این بود که ارتباط پیدا کردن با حضرت امام بسیار سخت بود. حتی برای ما میسر نبود که با حضرت امام مکاتبه داشته باشیم و چند مرتبه که برای مسائل مختلفی سعی کردیم نامه هایی از خودمان و سایر دوستانی که همکاری علمی داشتیم را به حضرت امام برسانیم موفق نشدیم و آن نامه ها به حضرت امام نرسید. ... ما راه آسانی برای تماس گرفتن با حضرت امام نداشتیم. ... البته ایشان آگاه و بصیر بودند و بعد معلوم شد بسیاری از خطرهایی که ما احساس می کردیم، ایشان هم توجه داشته اند. به هر حال، ما دلمان می خواست بیشتر با حضرت امام ارتباط داشته باشیم و نظر ایشان رابدانیم تا اگر ما اشتباه می کنیم، از نظرات ایشان آگاه بشویم، اما هر وقت که برای ارتباط با ایشان اقدام کردیم، به این صورت خنثی شد. [ایشان نمونه هایی ذکر کده اند که حاملین نامه، عمدا نامه را به حضرت امام تحویل نمی داده اند.]

... از ویژگی های حضرت امام این بود که به عنوان رهبر مبارزه می بایست همه نیروهایی که به نحوی می توانستند در ساقط کردن رژیم گذشته نقشی داشته باشند را به کار بگیرند و نگذارند از این جهت اختلافی به وجود بیاید و هر نوع حرکت دیگری که با این هدف  سازگار نبود آن را تأیید نمی کردند. در آن وقت، تمام توجه ایشان متمرکز در این جهت بود. اینکه گهگاهی از طرف مرحوم مطهری یا به وسیله نامه یا حضورا مطالبی بیان شده بود، اما ایشان عملا در سطح جامعه [به دلیل جایگاه رهبری] چیزی ابراز نمی کردند. [الان هم همینطور است و حضرت آقا برخی مسائل را چون در جایگاه رهبری هستند مطرح نمی کنند]

بله، شنیدم [حضرت امام] نامه ای به آقای مطهری نوشته بودند که شخص معهود را که شریعتی باشد یا اصلاحش کنید یا بیرونش. [آقای علی مطهری در همین باره چنین نقل کرده است: «پدرم در منزل درباره مسائل اجتماعی و سیاسی و گروه ها و افراد مخالف خود صحبت نمی کرد، مگر اینکه سؤال می کردیم. در این صورت هم به طور مختصر جواب می دادند. مثلا در باب مسئله دکتر شریعتی، یک روز از ایشان در منزل سؤال کردم: نظر امام درباره دکتر شریعتی چیست؟ فرمودند: نظر امام از نظر من تندتر است.» سیری در زندگانی شهید مطهری، صفحه 230)] ولی صلاح نمی دانستند خودشان در سطح عموم چیزی را مطرح کنند که باعث کندی حرکت مبارزه شود، چون شاید اکثر کسانی که در مبارزه شرکت داشتند به نحوی متأثر از افکار شریعتی بودند و اگر می خواستند کلیه اینها را کنار بزنند، علی می ماند و حوضش.

...سندی موجود است که هر شخص بی طرف و بی غرضی اگر دقت کند، آنچه باید بفهمد را خواهد فهمید. آن سند درباره مرگ شریعتی است. ... عین عبارت امام یادم نیست، اما مضمون آن چنین است که نامه ها و تلگرافاتی که آقایان به مناسبت «فَقد» دکتر علی شریعتی فرستاده بودند رسید. بعد هم شروع کرده بودند به نصیحت کردن. امام آن طور که اینها دلشان می خواست و شهادت، شهادت می کردند نفرموده بودند شریعتی شهید شده و نفرمودند که او یک شخص مبارز، متعهد و چنین و چنان بوده و حتی از اینکه کلمه «مرحوم» یا «آقای فلانی» را به کار ببرند خودداری کردند. ...ایشان حتی کلمه احترام آمیز «مرحوم» که در فرهنگ ما رایج است و حتی نسبت به غیر مسلمین هم به کار می رود را نیز به کار نبردند که این موجب تأثر بعضی ها شده بود و یکی از آقایانی که الان حیات دارند-آقای سید حمید روحانی-رفته بود نزد امام، گفته بود: خوب بود لا اقل یک کلمه مرحومی شما می نوشتید، اینکه تأییدی نمی شود. ایشان نقل می کنند که امام فرمودند: "اگر او را مسلِم می دانستم، می نوشتم." این نقلی است که آقای سید حمید روحانی می کند و من ایشان را آدم راستگویی می دانم. ...چند نمونه دیگر هم هست که چون نقل شخصی است و سند کتبی ندارد، نقل نمی کنم.» [59]

بدین ترتیب می بینیم که هر کسی که به جای حضرت علامه هم بود، اگر آن دلایل را برای مبارزه محترمانه با دکتر شریعتی در عین تلاش برای حفظ وحدت داشت و این پالس های مثبت را هم از طرف امام دریافت می کرد، کاملا حق داشت (قبل از آمدن پیام علنی امام) آن مسیر را پیش بگیرد. خصوصا با بودن چیزهایی از قبیل آنچه حضرت حجت الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی نقل کرده اند.

پیشاپیش و به عنوان دفع شبهه ی مقدر و برای آنکه برخی ها برای زیر سؤال بردن حضرت علامه، جناب حجت الاسلام و المسلمین روحانی راهم آماج الطاف کریمانه (!) خود قرار ندهند، لازم است یادآوری کنیم که حجت الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی است کسی است که حضرت امام شخصا او را به عنوان مأمور تدوین تاریخ انقلاب تعیین فرمودند و در نامه خود به وی برای این انتصاب مرقوم کردند: «با تشکر از زحمات جنابعالى در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامى و تلاش قابل تقدیرتان در تدوین تاریخ انقلاب اسلامى، امیدوارم بتوانید با دقت، تاریخ حماسه‏آفرین و پر حادثه انقلاب اسلامى بى‏نظیر مردم قهرمان ایران را بدان گونه که هست ثبت نمایید. ... خداوند به شما که مورد علاقه من هستید و خودْ از ستم کشیده‏هاى این انقلابید، توفیق بندگى دهد تا بتوانید با در نظر گرفتن او- جل و علا- واقعیتها را براى نسل آینده ثبت کنید. من به شما دعا مى‏کنم و از واحد فرهنگى بنیاد شهید تشکر مى‏کنم که به شما کمک مى‏کند تا ان شاء اللَّه بتوانید کارتان را به پایان برسانید.» [60]

خاطره ای که جواب خلاصه ی همه جوابهاست!

این توضیحات نشانگر چرایی مشی علامه تا پیش از پیام امام بود، اما بعد از پیام چطور؟ همه حرف آقایان این است که حضرت علامه «بر خلاف نظر امام» بر دو قطبی کردن فضای جامعه اصرار داشت. این مسئله به دو بخش پیش و پس از پیام امام تقسیم می شود. قسمت پیش از پیام امام را توضیح دادیم و دیدیم که چنین برداشتی نمی شد از بیانات امام کرد که نباید با افکار انحرافی که اصالت نهضت را زیر سؤال می برد مبارزه کرد. اما بعد از پیام هم که حضرت امام با دید رهبرانه خود و با نگاه از بالا به جامعه، صادر فرمودند، حضرت علامه به عنوان یک شیعه ی معتقد و ملتزم به ولایت فقیه، بلافاصله و بدون ادنی تردیدی به فرمایش حضرت امام لبیک گفته و تمام بحث های نقد دکتر را تعطیل کردند. این کار در حالی بود که شاید به نوعی بتوان گفت چون ایشان در منابر به صورت گسترده و آن هم با ایجاد جبهه بندی به دکتر پرخاش نمی کردند و کارشان در حد یک کار متین علمی بود، ای بسا که اصلا جزو مخاطبین آن پیام امام هم محسوب نمی شده اند، اما از شدت التزام به فرمایشات ولی، برای رفع احتمال مقابله با فرمایشات ایشان هم اهمیت قائل شده و آن بحث های صرفا علمی را هم تعطیل کردند.

 حجت الاسلام قاسم روانبخش در همین زمینه خاطره ای گویا دارند که سالها پیش از این نقل شده است: «ایشان قبل از انقلاب در قم جلسات هفتگی در نقد افکار شریعتی داشتند و جلسه هایی نیز در اصفهان برگزار می کردند و اندیشه های التقاطی را [به طور اعم، نه فقط دکتر شریعتی را] نقد می کردند. عده ای در صدد برآمده بودند که با تهدید و ارعاب و به هم زدن جلسه، وی را از ادامه این کار بازدارند، ولی هیچ چیز مانع وی نمی شد. خودشان تعریف می کردند که در اصفهان یکی از طلبه ها خیلی جسارت می کرد و بیش از همه در صدد بود که جلسات را به هم بزند، اما موفق نشدند. ...این بحث ها ادامه داشت تا اینکه در نزدیکی ها انقلاب، نواری از امام پخش شد که در آن توصیه کرده بودند: در شرایط کنونی اختلافات را کنار بگذارید و در وقت دیگری به آنها رسیدگی کنید. استاد به خاطر تبعیت محض از ولی فقیه، جلسات خویش را به صورت موقت تعطیل کردند و فرمودند اطلاعیه بزنید و بگویید بنا به توصیه امام، فعلا جلسات تعطیل می باشد. [با توجه به نوع خاطره، ممکن است اساسا آن نوار، حتی نواری غیر از آن نوار باشد که به اسم دکتر تصریح شده بود و این ماجرا مربوط به پیش از آن بوده باشد]

و جالب است بدانید که بعدها از استاد سؤال کردم: آن طلبه ای که خیلی تلاش می کرد تا جلسات اصفهان را بر هم بزند چه کسی بود؟ جواب داد: شیخ عبدالله نوری» [61]

 

چند نکته مهم

به این ترتیب کاملا روشن می شود که حضرت علامه قبل از پیام امام، طبق کدهایی که از امام می رسید، خود را مطلقا در خط ایشان می دیدند و بعد هم که پیام حضرت امام رسید، بلافاصله به پیام ایشان لبیک گفتند.

ضمنا آن کسانی که جامعه را دوقطبی می کردند و به قول حضرت آقا، به شریعتی فحش می دادند و ...، به هیچ عنوان قابل انطباق با حضرت علامه نیستند. اولا ایشان در محافلی محدود، به نقد دکتر می پرداختند و ثانیا و از آن مهم تر ایشان مشی شان مشی نقد عمیق علمی بود نه فخاشی و غیره. تازه حضرت علامه اصلا از دکتر اسم هم نمی آوردند تا چه رسد به آنکه بخواهند او را فحش دهند و فضای جامه را تند کنند. بدین ترتیب برخی سخنانی که عده ای آگاهانه یا نا آگاهانه قصد دارند حضرت علامه را مصداق آن بدانند، کلا هیچ ربطی (لا من قریب و لا من بعید) به ایشان ندارد.

در این بین نکات مهم دیگری هم هست که برای آنکه این بحث آزار دهنده و بدون اولویت بیش از این ادامه پیدا نکند، به بررسی تفصیلی آنها نمی نشینیم. مثلا اینکه برخی آقایان اینگونه جلوه می دهند که گویی علامه در مدرسه حقانی گروهی چاقو کش اجیر کرده بوده که طرفداران دکتر را بزنند!! گمان می کنم با توضیحاتی که خود ایشان از مشی شان دادند مسئله تا حدی روشن شده باشد. و البته مسئولیت فلان برخود مخالفین دکتر شریعتی در مدرسه حقانی به عهده حضرت علامه نیست، کما اینکه مسئولیت فلان برخورد یک طلبه موافق دکتر هم به عهده شهید مظلوم آیت الله بهشتی نیست. ضمنا اگر نقد محترمانه آثار دکتر، دمیدن در کوره دو قطبی کردن جامعه است، آیا آقایان، دفاع محترمانه شهید بهشتی از دکتر شریعتی در مدرسه حقانی را هم در همین راستا و به عنوان ملاک عدم بصیرت شهید بهشتی تلقی می کنند؟! چون آن صحبت های امام و آقا خطاب به هر دو طرف بود! اگر هم نشانگر دمیدن شهید بهشتی در کوره دو قطبی کردن جامعه نیست-که قطعا و یقینا نیست- این کار شهید بهشتی عینا مانند کار حضرت علامه بوده است، یعنی نقد محترمانه. و می دانیم که حکم الامثال، فی ما یجوز و ما لا یجوز، واحد. مگر اینکه برای کوبیدن علامه مصباح، ایشان را از این حکم کلی مستثنی کنیم!

 

خاتمه بحث، بشارت برای آنانکه اشارت می فهمند

به عنوان خاتمه بحث بد نیست به این موضوع هم اشاره ای گذرا داشته باشیم که برخی ها اینطور جلوه می دهند که گویی درگیری و برخورد شدیدی بین آیت الله شهید بهشتی و حضرت علامه در گرفته که در نهایت موجب قهر! علامه از شهید بهشتی شده بوده است. شاید موجز ترین دلیل در این زمینه را بتوان در کلام رهبر فرزانه انقلاب یافت که سالهای سال پیش از این (یعنی در سال 1364) در مصاحبه ای درباره شهید آیت الله بهشتی فرموده بودند: «ایشان[شهید بهشتی] خیلی از آقای مصباح خوشش می آمد و تصریح می کرد که من از این آقای مصباح و امثال او خوشم می آید. از آدم های آرام و ملایم و تو دار خوشش می آمد.» [62]

خود حضرت علامه هم در جایی فرموده اند: «اوایل انقلاب من آنقدر از شهید بهشتی تعریف و تمجید می کردم که شهید محمد منتظری اعتراض کرد و گفت: آقای مصباح از بهشتی یک بت درست کرده.» [63]

ختم این مقاله بلندبالا-که ان شاء الله به عنوان آخرین نمونه بوده و دیگر مجبور به ورود به این قبیل بحث های ناراحت کننده و بدون اولویت نشویم- باشد سخن حضرت علامه درباره عمق دوستی شان با حضرت آیت الله شهید بهشتی در عین داشتن برخی اختلافات نظری که می تواند برای آنکه اشارت می فهمد، بشارت ها داشته باشد: «بنده بیش از چهل سال با مرحوم شهید آیت الله بهشتی ارتباط دوستانه خیلی بالاتر از حد دوستی متعارف داشتم و زمانیکه ایشان به هامبورگ رفتند باز مکاتبات و مراسلات ما ادامه داشت. دستخط های شهید بهشتی از هامبورگ الان محفوظ است این روابط گرم تا شهادت ایشان باقی ماند. همان سال های اول انقلاب هم در روزنامه ها آمد که مرحوم دکتر بهشتی می فرماید: من فلانی را دوست دارم و از اینطور آدم ها خوشم می آید.

... در طول این مدت، کمتر مسئله ای بود که ما اختلاف نظر داشته باشیم. شاید مثلا بر سر یک مسئله فلسفی یک وقت عرض کردم اختلاف نظری داشتیم که به حل نهایی نرسید و عیبی هم ندارد چون طبع مسائل فلسفی و نظری همین است. منتهی آقایانی که امروز پاسخی برای عرایض ما ندارند و مرحوم بهشتی را هم معلوم نیست خیلی قبول داشته باشند روی یک مسئله ای مانور می دهند مربوط به اختلاف برداشت بنده و ایشان از یک نوشته ای که به نظر من می رسید که لازمه آن نوشته انکار خاتمیت است و چند نفر از شاگران مشترک من و شهید بهشتی خدمت ایشان رفته و نظر خواسته بودند. ایشان فرموده بود که من یقین ندارم که نیت آن نویسنده چنین مطلبی باشد. آیا مرادتان از اختلاف نظر بنده و ایشان همین است؟ کسانی که ایشان و بنده را از نزدیک می شناسند می دانند یکی از صمیمانه ترین دوستی ها را ما دو نفر داشتیم.» [64]

در هر حال، ما از سر ناچاری و از باب اکل میته مجبور به ورود به این بحث بدون اولویت و آزاردهنده شدیم. کسی راه هم در این نوشته معصوم نمی دانستیم و نمی دانیم. نوشتیم-و چه سخت نوشتیم- و امیدواریم دیگر مجبور به تحمل این سختی نشویم. ولی سربسته، این هم در گوشه ای از ذهنها باشد که:

گفتگو آیین درویشی نبود/ور نه با تو ماجراها داشتیم ...

 

پی نوشت ها:

55- گفتمان مصباح، صفحات 251 تا 259.

56- نشریه فرهنگی تاریخی یادآور، سال دوم، شماره چهارم و پنجم، آذر و زمستان 1387/ بهار 1388، مصاحبه با آیت الله مصباح یزدی.

57- گفتمان مصباح، صفحات 254 تا 256.

58- خاطرات آیت الله مهدوی کنی، صفحات 318 تا 321.

59- گفتمان مصباح، صفحات 260 تا 266.

60- صحیفه امام، جلد 21، صفحات 239 و 240.

61- اندیشه ماندگار، تألیف حسین علی عربی، انتشارات زلال کوثر، صفحات 243 و 244.

62- روزنامه جمهوری اسلامی، 27 تیر 1364؛ به نقل از گفتمان مصباح، صفحه 293.

63- حقیقت شرق، تألیف حسین علی عربی، انتشارات زلال کوثر، صفحه 53.

64- فصلنامه کتاب نقد، شماره 14 و 15، صفحه 62؛ به نقل از گفتمان مصباح، صفحات 291 و 292.

 

 





نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ توسط وحید خضاب



وحید خضاب: این مطلب را بعد از توهین یک سایت جریان انحرافی به حضرت علامه مصباح، برای رجانیوز آماده کردم که در همانجا منتشر شد.)

 

  

با آنچه تا اینجا گفته شد، می توان تا حدودی به چرایی موضع گیری حضرت علامه درباره مرحوم دکتر واقف شد. و شاید توضیح بیشتری لازم نباشد. اما آنچه لازم به نظر می رسد، توضیح چند شبهه تاریخی است که هم در نوشته های آقای دکتر داوری به آنها اشاره شده و هم بعضا در گوشه و کنار از آن سخن می رود. بهتر دیدیم، جواب این مسائل را حتی المقدور از کلام خود حضرت علامه مصباح استخراج و تقدیم کنیم.

 

چرا حضرت علامه درباره مرحوم دکتر حساسیت بیشتری داشت؟

حضرت علامه درباره دلیل حساسیت بیشترشان نسبت به دیگر اقران درباره آثار و افکار مرحوم دکتر شریعتی می فرمایند: «بنده روی سلیقه خاصی که داشتم، نسبت به انحرافات عقیدتی خیلی حساس بودم. شاید در آن زمان هیچ کس به اندازه بنده نسبت به این مسئله حساسیت نداشت به همین دیل هم یک سلیقه شاذ تلقی می شد. فقط کسی که یک مقداری بعدها حساسیت به این موضوع پیدا کرد، مرحوم شهید مطهری بود که نهایتا جانش را در این راه گذاشت و الّا سایرین-بلا استثناء- حساسیت زیادی نسبت به این موضوع نداشتند. ... حساسیت همه مردم نسبت به همه ی مسائل یکسان نیست. با بروز یک مشکل اقتصادی از قبیل تورم یا کاهش ارزش پول، متخصصین اقتصادی که دورنمای بد این مشکل را درک می کنند حساسیت نشان می دهند، سخنرانی و بحث می کنند و دباره آن مقاله می نویسند و حتی گاهی بین وزیر اقتصاد و رئیس بانک مرکزی [که هر دو متخصص و دارای حساسیت هستند] اختلاف نظر پدید می آید، در حالی که وزیر بهداشت و درمان چنین حساسیتی ندارد. ... اینجانب نیز اگر به مسائل عقیدتی و دینی حساسیت دارم، از همین باب است. ... بنده نسبت به مسائل دینی به طور عام و نسبت به مسائل اعتقادی به طور خاص خیلی حساس هستم. گاهی اتفاق افتاده است که با بعضی از دوستان اختلاف نظر داشتیم و بعد از ده سال یا بیست سال گفته اند که حساسیت به جایی نسبت به آن موضوع داشته ایم. ...البته مدعی نیستم که همه موضع گیری هایم درست است «و ما ابرّء نفسی انّ النفس لامّارة بالسّوء» اما در مواردی پیش آمده که دیگران نمی پذیرفتند ولی بعد از مدتها به درستی آن اعتراف کرده اند.» [43]

 

این حساسیت ویژه اعتقادی موجب می شد ایشان بر روی پاسداری از مرزهای ایدئولوژیک تشیع مقداری بیش از دیگران حساس باشند و این مسئله ای کاملا طبیعی است. کما اینکه می بینیم در جریان سازمان مجاهدین خلق هم برخی استوانه های مبارزه شدیدا به آیت الله مصباح تأکید می کردند که به آن گروه بپیوندد و ایشان نمی پذیرفت و رهبر فرزانه انقلاب هم شاهد آن گفتگو بود، بعدها صحت رفتار حضرت علامه آشکار شد و حتی شخص حضرت آقا نقل کردند که آن شخص مبارز امروز به حرف شما رسیده است [44]

 

اولین حساسیت های علامه مصباح نسبت به آثار مرحوم دکتر شریعتی

اما این کلیت مفهومی، چگونه بر ماجرای مرحوم دکتر شریعتی منطبق می شد. آیا حضرت آیت الله مصباح از همان لحظه اول نسبت به دکتر اینقدر حساس بودند؟ جواب منفی است.

خود حضرت علامه در این باره گفته اند: «من از مقطعی که با افکار ایشان [مرحوم دکتر شریعتی] آشنا شدم، تصور ابتدایی‌ام این بود که ایشان یک فرد علاقمند به اسلام است که در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده است، مخصوصا اظهار علاقه‌ای که نسبت به پیشوایان اسلام مثل امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌کرد، این تصور را در من به وجود آورد که تنها مطالعات ایشان در مورد منابع اسلامی، ضعیف است و تعجب هم نمی‌کردم، چون ایشان از وقتی که به سن رشد رسیده و در صدد پژوهش برآمده بود، به پاریس رفت و سال‌های زیادی در آنجا بود، ارتباطش هم با اشخاصی بود که خودش آنها را «معبودهای من» می‌نامد و در عین حال، برخی از آنها خدا و اصل دین را قبول نداشتند، از جمله کسانی مثل سارتر و یا افراد دیگری که ضد اسلام بودند. می‌دانید که ایشان سخت به آنها علاقمند بود. [45-برای ملاحظه صحبت های صریح دکتر شریعتی در این باره به پی نوشت رجوع کنید]

در زمان شاه در ایران فعالیت اسلامی گسترده‌ای انجام نمی‌گرفت و این نوع تلاش‌ها، سخت تحت کنترل دستگاه بودند، از این رو امثال بنده توقع این را نداشتیم که ایشان بینش عمیقی نسبت به اسلام داشته باشد و حدس می‌زدیم که این سخنان از کمی مطالعات باشد. از آنجا که ما حساسیت چندانی به یک شخص یا کتاب خاص نداشتیم، می‌گفتیم از این جور انحرافات، زیاد است، این هم یکی! در همان موقع حتی کسانی هم که به تدین شناخته شده بودند، برخی از حرف‌های انحرافی را می‌زدند، از جمله می‌بینید که مرحوم مهندس بازرگان در کتاب «راه طی شده» در مورد معاد و موضوعات دیگر، حرف‌های نامناسبی زده است و یا درباره‌ی نبوت و تأویل و تفسیر آن به «نبوغ»، و مسایلی از این دست که همه‌ی اینها سؤال‌برانگیز بودند. البته کسان دیگری هم بودند، بنده ایشان را به عنوان نمونه عرض کردم.

دکتر شریعتی هم از این قاعده،‌مستثنی نبود، ما می‌گفتیم ایشان دانشگاهی است و مطالعات اسلامی‌اش عمق ندارد و لذا گاهی اشتباه هم می‌کند. انسان که نمی‌تواند بنشیند و ببیند که همه در حرف‌هایشان چه ایراداتی دارند و تک تک جواب بدهد. اما بعد از اینکه ایشان به حسینیه ارشاد رفت و جزو شخصیت‌های برجسته طیف مبارز شناخته شد، ما بیشتر احساس مسئولیت کردیم که اگر این صحبت‌ها در اثر کمبود اطلاعات است، مناسب است که منابع بیشتری در اختیار ایشان گذاشته شود تا مطالعات بیشتری بکند و با اندیشمندان و اسلام‌شناسان شاخص، ارتباطات بیشتری برقرار سازد و اشتباهاتش رفع شود.

من شخصا از مقطعی حساسیتم نسبت به ایشان زیاد شد که جزوه‌های سخنرانی‌اش به نام دروس اسلام‌شناسی منتشر می‌شدند و در هر جزوه‌ای یکی دو تا از سخنرانی‌های ایشان در این موضوع درج می‌شد. [مثلا صحبت های پیش گفته ی مربوط به آخرت، در جزوه های 3 و 4 اسلام شناسی درج شده بود] آن‌وقت‌ها چاپ هم آسان نبود و این جزوات پلی‌کپی و از طریق خود حسینیه ارشاد به‌طور نیمه رسمی منتشر می‌شدند. انتشار آنها هم چندان علنی نبود، چون حرف‌های ایشان در بعضی موارد ضد دستگاه بود.

بنده بعضی از این جزوات را مطالعه کردم و دیدم در اینها اشکالات اساسی هست که اگر بماند و به رسمیت شناخته شود،‌ خطرات بسیار بزرگی را ایجاد خواهد کرد. ایشان بر نکات سؤال برانگیزی تاکید می‌کرد ... سبک ایشان هم به گونه‌ای بود که حرف‌هایش را با طنزها و کنایه‌های نیشدار و در مواردی تعابیری زننده که به خاطر بیان جذابش، مورد توجه شنونده قرار می‌گرفت، توام می‌کرد. مثلا ایشان در کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی از خرافات رایج در دوره‌ی صفویه نام می‌برد، از جمله آنکه مثلا جبرئیل برای سیدالشهدا(علیه السلام) لالایی می‌خواند و می‌گفت: «ان فی‌الجنه نهراً من لبن لعلی و لزهرا، و حسین و حسن»، این را مسخره می‌کند و می‌گوید بسیار چندش آور است که در بهشت نهری از شیر باشد، در حالی که این نص صریح قرآن است که «وانهار من لبن...» یعنی نه تنها یک نهر نیست که نهرهاست! ایشان این را مسخره می‌کرد که در واقع برمی‌گشت به مسخره کردن قرآن. اسمش بود که دارد تشیع صفوی را مسخره می‌کند، در حالی که نص صریح قرآن را مسخره می‌کرد! [46-برای ملاحظه صحبت های صریح دکتر شریعتی در این باره به پی نوشت رجوع کنید] و نمونه‌های بسیار دیگری. ... کسی که علنا در این عصر، مسخره کردن اسلام و نصوص اسلامی و انکار قطعیات اسلام و تشیع را فتح باب کرد، ایشان بود. کس دیگری در کسوت یک اندیشمند اسلامی، جرئت نمی‌کرد این حرف‌ها را بزند. ایشان به خاطر موقعیت و محبوبیتی که در میان جوان‌ها داشت، این کار را کرد و ما هم در برابرش مسامحه ‌کردیم و این مسامحه تا آن جایی ادامه پیدا کرد که حتی کسانی هم که استاد اسلام‌شناسی حساب می‌شدند و او حتی لیاقت شاگردی آنها را هم نداشت، در مقابل این جو نتوانستند حرفی بزنند و سکوت کردند و یا نهایتا ‌گفتند اشتباهی رخ داده، اما نباید شخصیت او مخدوش شود. ریشه انحرافات امثال گروه فرقان، از همین افراد سرچشمه می‌گیرد که پرونده‌های اعترافات آنها موجود است.»[47]

 

روش ابتدایی علامه مصباح در برخورد با دکتر شریعتی: تقاضای گفتگوی دوستانه و برادرانه

وقتی آیت الله مصباح با این قضایا مواجه شد هنوز چند سال تا اوج گیری انقلاب باقی مانده بود و اصطلاحا نه از تاک، نشان بود و نه از تاکنشان، فلذا موضوع ایجاد دوقطبی کاذب در مسیر انقلاب و غیره اصلا موضوعیت نداشت. اما آیا حضرت علامه بلافاصله شروع به نقد علنی دکتر شریعتی کرد؟ چرا علامه در برخورد با دکتر شریعتی خطر او را زیاد می دانست و معتقد بود او قصد اصلاح مطالبش را ندارد و همین هم چیزی بود که ایشان را در نقد محترمانه افکار دکتر مصمم تر می کرد؟ جواب این دو سؤال را می توان از کلام خود علامه یافت. آنجا که ایشان از تلاش مجدّانه شان برای ایجاد گفتگوی محترمانه و برادرانه با دکتر و سعی در اصلاح دوستانه خطاهای ایشان سخن می گویند. (از آنجا که دیدیم اختلاف نظر درباره حسن نیست داشتن یا نداشتن دکتر، یکی از عوامل اصلی نوع برخوردهای طیف های مختلف با ایشان بود، اهمیت این خاطره در فهم رفتار علامه دوچندان است). ایشان می فرمایند: «شهید دانش آشتیانی که از شهدای 72 تن است ... و سابقه رفاقت خیلی طولانی با ما داشت ... در یکی از سفرهایی که آمده بود قم، بعد از نماز مغرب و عشا با هم در صحن مسجد اعظم نشستیم. ایشان باب سخن را باز کرد و گفت: درباره سخنان شریعتی چه نظری دارید؟ البته ایشان در حسینه ارشاد شرکت می کرد و دوست می داشت که جوانان از تمایل به مارکسیسم بازداشته شده و به جایی که برای آنها جاذبه داشته باشد، هدایت شوند و شاید آن زمان ها تشخیص داده بود که حسینه ارشاد جای خوبی است تا جوان هایی که تحرکی دارند و احتمال دارد در دام مارکسیست ها بیفتند، آنها را بکشانیم به این طرف و از کمونیست شدنشان جلوگیری شود.

ایشان سؤال کرد: که نظر شما چیست؟

گفتم: به نظر من، ایشان انحرافات ریشه ای دارد.

گفت مثلا چی؟

به چند جایی که به نظرم آمد، اشاره کردم.

گفت: شما تأثیر این اشتباهات را چه اندازه می دانید؟

گفتم: بسیار عمیق.

... گفت: نظر شما درباره اینکه با خود ایشان راجع به اشتباهاتشان گفتگو شود چیست؟

گفتم: آن سیمایی که از شریعتی از لا به لای نوشته ها و گفته هایش برای من مجسم شده –اگر درست تشخیص داده باشم- آن است که ایشان آدمی نیست که دنبال منطق صحیحی باشد. ... آنچه برای او اصالت دارد، یک هدف اجتماعی است که می خواهد قهرمان آزادی خواهی بشود.

... گفت: شما خیلی منفی فکر می کنید. اتفاقاً من با ایشان صحبت کرده ام و گفته ام ظاهراً در صحبت های شما اشتباهاتی هست و آیا حاضر هستید با کسانی که غرض و مرضی ندارند، بحث کنید و حل بشود. ایشان [دکتر شریعتی] گفته است: من حاضرم در هر جایی، در هر زمانی با هر کسی که شما پیشنهاد بکنید، بحث بکنم.

گفتم: ان شاء الله این طور باشد، اما آنچه من تصور می کنم غیر از این است.

گفت: روی این فرض  صحبت کنیم که ایشان حاضر باشد با کسی بحث بکند و اگر برای او روشن شود که اشتباهاتی داشته است، از اشتباهاتش دست بردارد. اگر چنین فرضی صحیح باشد، خوب است ایشان با چه کسی بحث کند که سختش نباشد حرف او را بپذیرد؟ شخصیت مهمی باشد تا ایشان بگوید: چون شخصیت مهمی بود معلوم می شود که او درست فهمیده و من اشتباه فهمیده ام. غرور او نشکند.

 شهید دانش آشتیانی گفتند: چطور است که با علامه طباطبائی ملاقاتی داشته باشد.

 گفتم: اگر واقعا ایشان حاضر است اشتباهاتش را بپذیرد، خوب است. چون علامه شخصیت جهانی و بزرگی است، برای او هیچ شکستی محسوب نمی شود که مثلاً علامه طباطبایی اشتباهاتش را اصلاح کردند، پیشنهاد خوبی است.

 گفت: ایشان این قول را به من داده که هر جا، هر کس که باشد، من حاضرم بحث کنم. شما ببینید آقای طباطبایی ایشان را می پذیرند که بیایند صحبت کنند یا خیر؟ تعبیر ایشان این بود که شما آقای طباطبایی را قانع کنید که ایشان را بپذیرند.

گفتم: من قول نمی دهم که ایشان را قانع کنم ولی تلاش خود را می کنم که آنچه به نظرم می رسد، به عرض ایشان برسانم.

قرار شد که بنده با علامه طباطبایی صحبت کنم و نتیجه را به آقای دانش از طریق تلفن اطلاع دهم و ایشان قرار بگذارند و بیایند قم و با آقای طباطبایی صحبت کنند.

... ما صبح رفتیم خانه ی مرحوم علامه طباطبایی.

... گفتم: آقای دانش که معرّف حضور شما هستند، چنین پیشنهادی دارند و گفتند که من با او صحبت کرده ام و گفته است که من حاضرم با هر کسی بحث کنم. حالا حضرت عالی اجازه بدهید بیاید نزد شما و اشتباهاتش را برای او توضیح بدهید. پذیرفتن اشتباهاتش از مثل شما برای او عار نیست.

 ایشان فرمودند: تابستان گذشته که من مشهد بودم، بعضی از دوستان ایشان می خواستند او را بیاورند نزد من که با او صحبت کنم و تذکراتی به او بدهم، من فکر کردم که هیچ فایده ای ندارد. چون ایشان اگر بخواهد شریعتی باشد، دست از افکارش بر نمی دارد و اگر بخواهد دست از افکارش بر دارد، دیگر شریعتی نیست. او آدمی نیست که دست از افکارش بردارد. من مطمئن هستم که دست از افکارش بر نمی دارد و بنابراین از این ملاقات سوء استفاده خواهد کرد. من که همه جا نیستم که بگویم چه بود و چه شد، منعکس می شود که رفت و فلانی هم نتوانست قانعش کند و نتیجه مثبتی ندارد.

 باز من اصرار کردم که آقا احتمال نمی دهید که لااقل اشتباهاتش کمتر شود و جلوی مفاسد بزرگ تر گرفته شود. آنچه را که گفته و روی آن پافشاری کرده، گذشته. به فرمایش شما بعید است که از حرف های گذشته اش دست بر دارد، اما آیا احتمال نمی دهید که بیاید و نزد شما و کمتر در آینده افساد کند؟

باز ایشان تأملی کردند و گفتند: حتی این احتمال هم وجود ندارد.

 خیلی قاطع [فرمودند] که ملاقات با او فایده ای نخواهد داشت، حتی احتمال ضرر هم دارد.

ما آخرین تیرمان را زدیم و گفتیم که آقا بنا را بگذارید بر استخاره، اگر [دیدید که نتیجه] استخاره خوب است، اجازه بدهید یک جلسه بیاید نزد شما، شاید این جلسه برای اسلام و مسلمین فایده ای داشته باشد، دفع ضرری بشود.

گفتند: خوب استخاره کنید.

 ما قرآن آوردیم و دادیم خدمت ایشان و گفتیم خودتان استخاره کنید. یادم نیست من استخاره کردم یا ایشان. به هر حال آیه ای آمد و کلمه «بُعد» در آن بود که مرحوم علامه گفتند: این هم استخاره!

دیگر دهان ما بسته شد، خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون و با آقای دانش تلفنی تماس گرفتیم و گفتیم جریان این طوری شد.

گفت: هیچ راهی دارد که ایشان را راضی کنیم؟

گفتم: تا آنجا که می شد، من اصرار کردم، اما ایشان نپذیرفت.

شهید دانش گفت: خودت حاضر هستی یک جلسه بحثی با او داشته باشی؟

 گفتم: من حاضر هستم، ولی صحبت کردن امثال من فایده ای ندارد. اگر شخصی مثل آقای طباطبائی صحبت می کرد، امیدی بود که یک جایی اعتراف به اشتباهاتش کند، ولی در مقابل من حاضر به اعتراف به اشتباهش نمی شود.

 ایشان گفت: من امید دارم که مفید باشد. حالا چه زمانی بگویم بیاید قم؟

 گفتم: آقای دانش، این آقای شریعتی که من می شناسم، قم بیا نیست. ... من می آیم تهران.

 گفت: خیلی خوب. شما کی می آیید تهران؟

گفتم: من فلان روز می آیم تهران، فلان ساعت تهران هستم. هر قراری بگذارید من حاضرم.

ایشان گفت: هر ساعتی که می رسید تهران، یک ساعت بعدش من شریعتی را می آورم منزل [محل سکونت] شما.

 ما سر موعد رفتیم تهران نشستیم و مدتی از موعد ما گذشت تا اینکه آقای دانش تنها آمد.

گفتیم: رفیق شما کجاست؟!

گفت: کسالتی داشت!

 گفتم: آقای دانش، من به شما عرض کردم که او آدمی نیست که بیاید پیش من و بحث کند!

گفت: نه! کاری برای او پیش آمد.

 گفتم: از من بپذیر او نمی آید پیش من. بیا یک قرار دیگری بگذاریم که من و او بیاییم آنجا. بعد هم گفتم که به نظر من بهترین جا منزل شما است (چون منزل ایشان نزدیک حسینیه ارشاد بود) قرار بگذارید هر ساعتی با هم توافق می کنید، او بیاید آنجا و من هم می آیم و جلسه هم خصوصی باشد تا ایشان فکر نکند که می خواهیم "هوچیگری" در بیاوریم و توی بوق کنیم، دوستانه می نشینیم و با ایشان صحبت می کنیم.

 روزی که برای ملاقات و صحبت کردن با ایشان می خواستم به تهران بروم، مرحوم دکتر بهشتی به منزل ما آمد. صحبت از شریعتی شد، ایشان درباره شریعتی گفت: "دکتر آدم پرگویی است و اهل تحقیق نیست، او اسلام سُراست، نه اسلام شناس، سخنرانی می کند اما خیلی پایبند این نیست که سخنانش درست است یا خیر!"

 بعد ایشان گفت: "من برای یک سخنرانی، 15 ساعت مطالعه می کنم و این شخص با توجه به اینکه چند سخنرانی در روز دارد، به مطالعه درباره مسائل اسلامی نمی رسد و طبعاً لغزش های زیادی خواهد داشت."

 بعد ایشان گفت: "ما با آقای مطهری یک جلسه ای داشته ایم و پیغامی را توسط سید علی آقای خامنه ای داده ایم ... چون ایشان [شریعتی] درباره روحانیت بدگویی می کرده ... به مسئولین حسینیه ارشاد این پیغام را داده ایم و مضمون آن پیغام این بود که به آنها گفتیم که شما بزرگ ترین دشمن آمریکا را به دست آقای شریعتی دارید می کوبید! چراکه خود آمریکایی ها اعتراف کرده اند که بزرگترین دشمن آنها روحانیت شیعه است ... متوجه هستید یا نه؟"

به هر حال شهید بهشتی متوجه شد که من می خواهم این ماقات را انجام بدهم، گفت: "خوب است، منتهی شما کتاب های ایشان را بخوان بعد برو  بحث بکن."

گفتم من در اینجا چند کتابی که از او خوانده ام، نکته هایی به ذهنم آمده که می خواهم دوستانه با او مطرح کنم، نمی خواهم با او بحث کنم که چقدر اشتباهات داری، چند جا اشتباه کردی و خلاف گفتی، یک نصیحت های کلی می خواهم بکنم و جایی هم نمی خواهم منعکس بکنم.

... [من بعد از جلسه با دکتر بهشتی رفتم تهران برای ملاقات با دکتر شریعتی.] به نظرم روز تولد حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود. عصر آن روز ایشان در حسینیه ارشاد درباره زن سخنرانی داشت. ما صبح اول وقت خودمان را به زحمت رساندیم آنجا، مدتی صبر کردیم و کسی نیامد. مشغول صبحانه شدیم، باز کسی نیامد. ایشان [شهید دانش که قرار ملاقات در منزل ایشان بوده] با حسینیه ارشاد تماس گرفت، گفتند: اینجا نیست! با منزل تماس گرفت، گفتند: اینجا نیست!

پیدایش نکرد.

 نزدیکی های ظهر از بس تلفن کرد این طرف و آن طرف، بالاخره او را پیدا کرد.

 ایشان [دکتر شریعتی] گفت: تب دارم و سخت افتاده ام و نمی توانم از جایم برخیزم و به هیچ وجه برای من مقدور نیست.

 ما با لبخند به آقای دانش فهماندیم که پیش بینی ما درست بود، شما این قدر زودباور نباشید. نمی دانم ایشان باورشان شد یا نه!

 آن روز تا بعد از ظهر هم ما آنجا بودیم. هر چه خبر گرفتند ایشان تب داشت و خوابیده بود و همان بعد از ظهر هم حالش خوب شد و به حسینیه ارشاد برای سخنرانی رفت!

 من ظنّ قوی داشتم و با این قرائن هم تقویت شد که شریعتی کسی نیست که در صدد تحقیق باشد. ... البته احتمال هم می دادم که حدس من اشتباه باشد. باز برای اینکه این احتمال ضعیف را ترتیب اثر داده باشم و هم حجتی در مقابل دیگران داشته باشم که بگویم ما حاضر شدیم برویم در یک جلسه دوستانه بحث کنیم، لذا این دعوت را پذیرفتم ولی ایشان حاضر نشد.» [48]

بدین ترتیب آشکار است که قصد اولیه حضرت آیت الله مصباح هم اصلاح افکار دکتر شریعتی از طریق برخورد رو در روی دوستانه بوده است، اما وقتی از طرفی دکتر 2 بار پیاپی ضمن قول دادن، از برگزاری جلسه طفره می رود و از طرف دیگر، خطر اشتباهات اعتقادی دکتر به دلیل گستردگی مخاطبانش بیش از پیش برای حضرت علامه آشکار می شده، راه چه بوده است؟ آیا به عنوان یک عالم دینی، حداقل وظیفه ایشان، نقد مؤدبانه و محترمانه و علمی آثار دکتر شریعتی برای طلبه ها نبوده است؟

 

ضرورت حفظ وحدت و سختی کار علامه مصباح

اما از طرف دیگر، اقبال گسترده به آثار مرحوم دکتر و ضرورت حفظ وحدت هم مسئله ای شایان توجه بوده است. و اینچنین بود که حضرت علامه خود را در وضعی سخت می دیده است: «[دکتر شریعتی] از نظر بیان وقلم، در هر دو جهت قوی بود. این بود که زمینه برای پیشرفت افکار ایشان فراهم بود. لذا پیش از انقلاب، افکار ایشان خیلی با سرعت رواج پیدا کرد و حتی کسانی که خودشان موحب رشد او شده بودند، وقتی به اشتباهاتش پی بردند و خواستند تصحیح کنند، آن چنان دور برداشته بود که به آنها هیچ بهایی نمی داد و عملا افکار او بر دیگران سبقت گرفت و محافل سیاسی جوان را کاملا جذب کرد. در مقابل، همچون موج خروشانی که در شرایط مناسبی به راه افتاده بود و زمینه اوج گرفتنش هم زیاد بود، با نیروهای محدود و ابزار ناچیز نمی شد مقاومت زیادی کرد. از یک طرف عمده نیروهای روحانیت-آنهایی که آشنا به مسائل روحانیت و طرفدار نهضت بودند- درگیر مبارزات بی امان با رژیم بودند و علما و عاظ در تبعید و زندان و حداقل تحت نظر و ممنوع از سخن گفتن و فعالیت سیاسی بودند و با تلاش بسیار زیاد حرکت کندی را به پیش می بردند و تمام نیرویشان متمرکز شده بود به اینکه این نهضت سیاسی را که به رهبری امام شروع شده، پیش ببرند و نگذارند خاموش شود. لذا فرصتی برای بررسی مسائل فرهنگی و مقابله با انحرافات فرهنگی پیدا نمی کردند و متأسفانه بسیاری از روحانیون جوان مبارز نه تنها در صدد مبارزه و مقابله با این حرکت فرهنگی انحرافی برنیامدند، بلکه خودشان هم به نحوی متمایل شدند و تغییر کردند. کم نبودند روحانیون جوانی که از افکار شریعتی اقتباس می کردند و در سخنرانی هایشان نقل و تأیید می کردند. ... کسی که با او [مرحوم دکتر] مخالفت می کرد معنایش این بود که با رژیم موافقت دارد! خب در میان توده های ناآگاه چنین معادله ای برقرار شده بود. حقیقت این است که در این شرایط تشخیص وظیفه که چه کاری باید انجام داد، بسیار مشکل بود. بین محذورین بود. اگر رسماً در صدد مقابله جدی با این حرکت بر می آمدید، چنین وانمود می کردند که این کاری به نفع رژیم است و اگر سکوت می کردید؛ معنایش این بود که این افکار تأیید شده است. وضع دشواری را ما گذرانیدیم!» [49]

 البته باید دقت شود که این حرف ها همه مربوط به سالهای پیش از اوج گرفتن انقلاب در سال 56 است، کما اینکه از خود متن بر می آید که آن زمان هنوز حرکت انقلاب «کند» بوده است و این یعنی سالهای پیش از 56.

حضرت علامه درجای دیگر هم آن دوران دشوار قرار گرفتن بر سر دوراهی در موضوع مرحوم دکتر –و همچنین برخی افکر دیگر مثل افکار مجاهدین خلق و غیرهم- را چنین نقل کرده اند: «ما خودمان را در شرایطی دیدیم که یا باید سکوت می‌کردیم تا آنها افکار انحرافی‌شان را ترویج کنند و در جامعه گسترش بدهند و در مورد بعضی از آنها هم باید به خاطر حرکت‌های سیاسی خوبشان، افکار دینی‌شان را هم می‌پذیرفتیم، یعنی عملاً پای بعضی از انحرافات فکری و بدعت‌ها، امضا می‌گذاشتیم. از یک طرف هم اگر مخالفت جدی با آنها می‌شد، چون هدف، مبارزه با شاه بود، نوعی شکاف و انشقاق بین صفوف مبارزان به وجود می‌آمد. روزگار سختی بر ما گذشت، چون جمع بین این دو حقیقتا مشکل بود.» [50]

 

نقد محدود و بدون اسم بردن: روش جمع بین مبارزه و حفظ وحدت

اما بالاخره حضرت علامه تصمیم گرفتند تا با روشی ظریف، بین این دو امر مهم (یعنی حفظ وحدت صفوف مبارزین از یک طرف و تلاش برای حفظ اصالت اسلامی نهضت از طرف دیگر) جمع کنند، و آن هم اینچنین بود که افکار را، بدون اسم بردن از کسی و برانگیختن مخالفان یا موافقانش و با حفظ ادب نقد کنند: «شیوه‌ای که بنده شخصا در پیش گرفتم طرح و نقد افکار در همان محدوده‌ای بود که در اختیار داشتم، ولی البته اسم از کسی نمی‌بردم، چون ما با افکار کار داشتیم نه با افراد.» [51]

و در توضیح بیشتر این مطلب در جای دیگری فرموده اند: «در این مدت من تصیم گرفتم در کلاس درس و جلسات مذهبی که سخنرانی می کنم، خود این مطالب را بدون استناد به گوینده اش مورد بحث قرار بدهم و این تنها کاری بود که از ما ساخته بود و فکر می کردیم با این کار وظیفه خودمان را در مبارزه با بدعت ها و انحرافات انجام داده ایم و هم کاری که دیگران بتوانند سوء استفاده بکنند و بگویند طرفداری از رژیم کرده ایم انجام نداده ایم. البته این اتهام به هیچ وجه نمی توانست مطرح بشود، چون سوابق و رفاقت ما و همکاری هایمان با سران مبارزه، امثال دکتر بهشتی، بیّن بود و همین طور ارادت و ارتباطمان با حضرت امام طوری نبود که بتوانند ما را متهم کنند. ولی طوری بود که ما را تهدید می کردند که اگر با شریعتی مخالفت بکنید چنین برداشتی از آن خواهد شد. در آن مدت ما سعی کردیم با افکار ایشان بدون استناد به شخص مبارزه کنیم. ولی اینطور نبود که بشود کتمان کرد که حرفهای ما درباره ایشان است و اگر چنین کاری هم می شد ما به اهداف خودمان نمی رسیدیم، چرا که اگر وانمود می شد که این افکاری که ما با آن مبارزه می کنیم مربوط به ایشان نیست، یک تأیید ضمنی برای افکار او بود.» [52]

 ایشان در جایی دیگر هم فرموده اند: «بعد از این، من برای خودم این مسئولیت را تشخیص دادم که در هر جایی که برایم ممکن است، بدون اینکه جبهه گیری داشته باشم، مسائل را روشن کنم. البته خواه ناخواه در جریان بحث پیش می آید، مخصوصا جاهایی که مسائل اساسی دین باشد انسان ناراحت می شود اما قصد اولیه این بود که ما مطالب انحرافی [را] مطرح کنیم و بگوییم اینها اشتباه است و حق آن [درست آن] چیست. جایی هم که ما می توانستیم حرف بزنیم یکی کلاس درس بود، یکی هم جلساتی که روزهای جمعه در مهدیه قم تشکیل می شد.

حتی سر جلسه درس، بعضی از دوستانی که تحت تاثیر افکار ایشان بودند، گاهی می پرسیدند: این که شما می گویید، اگر کسی این مطلب را بگوید، جوابش این است، منظور چه کسی است ؟

من می گفتم : شما چه کار به گوینده آن دارید، ما به مطالب آن کار داریم.

یادم هست یکی از آقایانی که الان شخصیتی است و آن وقت ها طلبه جوانی بود، سر کلاس پرسید: آقا این حرف هایی که شما می زنید، منظورتان دکتر شریعتی است ؟

باز جواب دادم که ما دشمنی خاصی با کسی نداریم منظور ما بیان مطالب است و درک حقایق.

گاهی هم بعضی ها اصرار داشتند دقیقا روی حرفی که او زده است، بحث شود. گاهی جلسات خصوصی می رسید به آن جا که کتاب را بیاورند و مطالب کتاب را بخوانند و نقد کنند، اما در جلسات عمومی، بنا بر این بود که بدون این که اسمی از کسی ببریم، فقط اشتباهات ایشان را مطرح کنیم و پاسخ بدهیم .» [53]

با این نقل قول صریح، روشن و بیّن، معلوم می شود که چر حضرت علامه برای خودشان وظیفه ی نقد آثار دکتر را تشخیص داده بودند و از طرف دیگر اثبات می کند که ایشان در این راستا، حفظ وحدت را به تمامه نصب العین خویش قرار داده و حتی در برابر اصرار دیگران هم از اسم بردن از مرحوم دکتر پرهیز می کردند و این دقیقا روشی صحیح برای مصون سازی جامعه در برابر افکار اشتباه، در عین حفظ وحدت صفوف جامعه بوده است.

آیا واقعا این روش –آن هم با آن جلسات محدود- موجب ایجاد دوقطبی می شده است؟ خصوصا که خود حضرت علامه به خوبی به خطیر بودن این امر حساس واقف بوده اند و به خوبی آن را مد نظر قرار می دادند: «شرایط اجتماعی به گونه‌ای نبود که ما بتوانیم با قاطعیت بگوییم به هر قیمتی که هست باید با اینها مبارزه کرد، چون به قول برخی از دوستان موجب اختلاف در صفوف مبارزین می‌شد، لذا تنها راهی که برای ما باقی ماند، این بود که در جلسات، حرف‌ها را نقد می‌کردیم و به‌رغم اینکه کسانی اصرار می‌کردند که نظریاتت را بنویس، در این مورد هیچ چیزی ننوشتیم، فقط در سخنرانی‌ها و بحث‌ها آرای ایشان را نقد می‌کردیم، مطلقا هم نام نمی‌بردیم.» [54]

 

پی نوشت ها:

43- گفتمان صباح، صفحات 217 و 274

44- رجوع کنید به: نشریه فرهنگی تاریخی یادآور، سال دوم، شماره چهارم و پنجم، آذر و زمستان 1387/ بهار 1388، صفحه 39.

45- دکتر شریعتی خود در مقاله «معبودهای من» از کتاب «کویر» اساتیدش و احساس خود نسبت به آنها را چنین وصف کرده است:

«پروفسور ماسینیون، استاد بزرگوار و نابغه من که خیلی چیزها از او دارم و در ساختمان دل من دست داشته است ... وی مجموعه ای از درخشان ترین زیبایی های ممکن در وجود یک مرد، در سیمای یک انسان و در روح یک عالم بود، در سراسر عمرم از این پیرمرد هفتاد و نه ساله فرانسوی زیباتر ندیده ام، نه تنها زیبایی معنوی و روحی و اخلاقی و فکری، که زیبایی محسوس نیز در او چنان متجلی و قوی بود که هر چهره زیبایی را در پاریس پس از دیدار او، زشت و سرد و بی معنی و عروسکی می یافتم... من در حضور او، خود را در برابر یک روح بزرگ و یک انسان فراتر و یک خوبی مطلق و متعالی  و یک انسان نفیس و بسیار کمیاب می یافتم ... او مردی بزرگ بود، بزرگ به همه معانی کلمه، در فرانسه به آن بزرگی، در دانشگاه سورین به آن سرشاری و آوازه، مثل ماسینیون خیلی نبود. گوروویچ، شوارتز، سارتر، هاتری لوفور، کوکتو، از چهره های پرافتخار فرانسه بودند و جز کوکتو، دیگران را هم از نزدیک می شناختم، بخصوص لوفور و بالاخص گوروویچ را که شاگرد او بودم و پنج سال تمام و در همه درس هایش حضور و با افکار پیچیده او که همه را به فغان آورده بود آشنایی دقیق و کاملی داشتم.

همه مرا گوروویچ شناس می نامیدند. در کلاس جامعه شناسی، بچه ها مرا از مریدان و خواص گوروویچ و شیفتگان و نزدیکان فکری او می خواندند. هر وقت به من می رسیدند، به شوخی به گوروویچ متلک می گفتند. اصطلاحات و تعبیرات و ژست های خاص او را تقلید می کردند. این یهودی کمونیست سابق فراری روس که زندگی اش به افسانه شبیه بود... گوروویچ نابغه جامعه شناسی دنیا بود، اما ماسینیون چیزی دیگری بود ! گوروویچ تنها احساس نبوغ و عظمت فکری و علمی به آدم می داد، اما ماسینیون، گر چه بزرگ ترین اسلام شناس جهان معاصر بود{!!} اما زیبایی روح و جلال انسانیت و احساس ظریف و پرجاذبه او بیشتر در نزدیکانش اثر می گذاشت تا نبوغ علمی و فکری اش...

آن چنان که من در اسلام شناسی بر راه او رفتم، اما در انسان شناسی از او همچنان شرمسارم. من گوروویچ را تعظیم می کردم، اما ماسینیون را تقدیس لوفور، سارتر، گوروویچ مغزم را پر می کردند، عقلم را سیر می کردند، مرا اندیشیدن می آموختند. ژان کوکتو اعجاب مرا بر می انگیخت و همواره با شگفتی خیره ای به او می اندیشیدم. این روح چند بعدی رنگارنگ! اما ماسینیون را « دوست داشتم » و به او ارادت می ورزیدم، روحم را سیراب می کرد. قلبم را پر می کرد از او بیش از علم و بیش از فکر؛ خوب بودن را، در سطح بسیار متعالی و مرتفعی می شناختم...

آه ، اگر در زندگی ماسینیون را نمی شناختم! احساس می کنم که اگر این حادثه بزرگ در عمرم رخ نمی داد، تا آخر عمر از چه چیزها بی خبر می ماندم! آنچه را از او گرفتم – اگر او نمی بود و یا من با او نمی بودم – از چه کسانی می توانستم بگیرم ؟ از چه کتاب هایی می توانستم بیاموزم؟!... خدایا ! تو را چگونه سپاس بگزارم ؟! چگونه ؟ ...ممکن بود من بمیرم و هرگز چون او، مردی را که به یک اعجاز می مانست، نبینم. چه وحشت آور است تصور آن که ممکن بود چنین حادثه ای پیش نیاید. تصور زندگی من بی آشنایی با او، تصور من بی او ! چه روح فقیر و دل کوچک و مغز عادی و نگاه احمقی می داشتم ! از احتمال اشتباهم با آنها که هرگز او را و یا – اگر باشد – کسی چون او را نشناخته اند بر خود می لرزم... و بعد ... چه بگویم ؟ گوروویچ که نگاهی جامعه شناس به چشمان من بخشید و جهتی تازه و افقی وسیع در برابرم گشود، و پروفسور برک که مذهب را نشانم داد که از پشت عینک جامعه شناسی، چگونه می توان دید و همین درس بزرگ موجب شد که صدها هزار دانستنی های بیهوده ای که در اینجا آموخته بودم و به کارم نمی آمد، همه ارجمند و به دردخور شود و چه داستان مفصلی است! و شوارتز و لوفور که مرا با بینش های جدید امروز... در مسائل مکتبی و ایدئولوژیک آشنا کردند. (کویر، صفحات 78 تا 90.)

از این بالاتر و مهم تر، دکتر شریعتی در کتب دیگرش، از این اساتید و برخی بزرگان دیگر نام برده و آنها را با مقامات عالی تاریخ تشیع مقایسه نموده و نوشته است: «من گاندی آتش‌پرست را بیشتر لایق شیعه بودن می‌دانم تا آیت الله بهبهانی و بدتر از او، علامه‌ی مجلسی را، و چه می‌گویم؟ مجلسی سنی است، و امام احمد حنبل که پسرش را به جرم اینکه یکسال قاضی شده، وقتی می‌بیند خمیرمایه از خانه پسرش آورده‌اند و نان پخته‌اند، نان را نمی‌خورد و وقتی می‌شنود نان را به دجله انداخته‌اند، هرگز لب به ماهی دجله نمی‌زند و ابوحنیفه را که چوب می‌خورد تا پست قبول نکند و به وفاداری نسبت به حق امامت خاندان پیغمبر، از تعقیب خلیفه عباسی متواری می‌شود، از او شیعی‌تر است. گورویچ یهودی ماتریالیست کمونیست، به خاطر آنکه تمام عمر را علیه جاهلیت فاشیسم هیتلر و دیکتاتوری استالین و استعمار نظامی ارتش سری فرانسه برای اسارت مردم الجزایر و جلادی‌های صهیونیسم در قتل عام مردم فلسطین، ... با اینکه در فرانسه زندگی می کرد و نژادش یهودی بود، از مرجع عالیقدر تقلید شیعه حضرت آیت الله العظمی میلانی که تاکنون هر چه فتوا داده است در راه تفرقه مسلمین بوده یا کوبیدن هر حرکتی در میان مسلمین و یک سطر در تمام عمرش علیه بیست و پنج سال جنایت صهیونیسم و هفت سال قتل عام فرانسه و صد سال استعمار و صدها سال استبداد ننوشته و ولایت برایش مقام نان و دکان نان و چماق دست بوده است، بمراتب به تشیع تزدیکتر است.» (مجموعه آثار دکتر شریعتی، جلد 1، «با مخاطب‌های آشنا»، صفحات 12 و 13.) البته اینجا جای بررسی مبارزات عظیم آیت الله العظمی میلانی نیست، وگرنه گفتنی بسیار بود.

46- دکتر شریعتی در کتاب « تشیع علوی و تشیع صفوی » می نویسد: «ملای وابسته به رژیم صفوی، با فرشته نشان دادن امام ، مقام امام را ارتقا داده است و از محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین خیلی تجلیل کرده و فضایل و مناقب بسیار عظیم و عمیقی را به تازگی در ائمه کشف کرده است. فضائل اختصاصی دیگری که برخی از آنها سخت چندش آور است و نقلش و حتی تصورش در پس پرده های خیال و گوشه خلوت و خاموش ، زشت و نفرت بار: در بهشت هر آینه، به درستی که رودخانه ایست از شیر برای علی و برای فاطمه و حسین و حسن و ...» (مجموعه آثار شریعتی، جلد 9 ، صفحه 209 .) حداقل چیزی از این کلام مرحوم دکتر برداشت می شود این است که نشان می دهد ایشان به عنوان کسی که داعیه اسلام شناسی داشته و دو کتاب اسلام شناسی نوشته است، نه تنها تسلطی بر مهم ترین منبع اسلام شناسی یعنی قرآن نداشته، بلکه از آشنایی معمولی با آن هم متأسفانه بی بهره بوده است.

47- نشریه فرهنگی تاریخی یادآور، سال دوم، شماره چهارم و پنجم، آذر و زمستان 1387/ بهار 1388، مصاحبه با آیت الله مصباح یزدی تحت عنوان: «از آنچه می ترسیدیم اتفاق افتاد»

48- گفتمان مصباح، صفحات 218 تا 227.

49- همان، صفحات 248 تا 250.

50- نشریه فرهنگی تاریخی یادآور، سال دوم، شماره چهارم و پنجم، آذر و زمستان 1387/ بهار 1388، مصاحبه با آیت الله مصباح یزدی.

51- همانجا.

52- گفتمان مصباح، صفحه 250.

53- همان، صفحات 227 و 228.

54- نشریه فرهنگی تاریخی یادآور، سال دوم، شماره چهارم و پنجم، آذر و زمستان 1387/ بهار 1388، مصاحبه با آیت الله مصباح یزدی.





نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ توسط وحید خضاب



وحید خضاب: این مطلب را بعد از توهین یک سایت جریان انحرافی به حضرت علامه مصباح، برای رجانیوز آماده کردم که در همانجا منتشر شد.)

انتقادات شهید قدوسی (مدیر مدرسه حقانی) از دکتر شریعتی

از دیگر شخصیت هایی که طبق خاطرات و قرائن در می یابیم که او هم جزو منتقدین دکتر شریعتی بوده است، آیت الله شهید قدوسی است. از آنجا که شهید قدوسی مدیر مدرسه حقانی بوده، فهمیدن موضع او از جهاتی، بسیار مهم محسوب می شود. آقای علی جنتی (که خود از شاگردان مدرسه حقانی بوده است) در کتاب خاطراتش می گوید: «به دلیل شور انقلابی ای که در آن زمان ایجاد شده بود، کمتر کسی به انحرافات فکری شریعتی توجه می نمود. ... برخی از مطالب وی صرفا شعارگونه بود از جمله اینکه یک بار دکتر شریعتی درباره ی حق و باطل سخنرانی کرده گفته بود که هابیل سمبل دامداری است و قابیل سمبل کشاورزی [احتمال در چاپ، بین هابیل و قابیل اشتباه شده است] و حرفهای شعارگونه دیگری نیز زده بود که می توانست مبانی انحرافی را برای جوانان پایه ریزی نماید. به یاد دارم که شهید قدوسی، نوار این سخنرانی را به تعدادی از طلبه ها داده و گفته بود که اینها روی زمینه های انحرافی کار می کنند و حوزه های ما باید بتواند پاسخگوی چنین مسائلی باشد.» [16]

آیا حضرت علامه که در مدرسه علمیه تحت مدیریت شهید بزرگوار آیت الله قدوسی فعالیت می کرده، کاری جز در راستای تحقق همین آرزوی شهید قدوسی می نموده است؟ آیا این شهید عزیز که حضرت امام پس از شهادت وی در پیامی فرمودند: «شهیدى عزیز که سالیان دراز در خدمت اسلام بود؛ و اخیراً مجاهدات او در راه انقلاب بر همگان روشن است. اینجانب سالیان طولانى از نزدیک با او سابقه داشتم، و آن بزرگوار را به تقوا و حسن عمل و استقامت و مقاومت و تعهد در راه هدف مى‏شناختم» در راستای اهداف مستکبرین و بر خلاف نظر امام در حال حرکت بوده است؟

 

آیا شهید بهشتی به شریعتی انتقادات اساسی نداشت؟

در این بین، شهید مظلوم آیت الله بهشتی، جزو کسانی بود که نظر نسبتا ملایم تری نسبت به مرحوم دکتر داشت. آیت الله بهشتی (که امام او را به تنهایی یک ملت خواندند) ذاتا شخصیتی لیّن و منفتح داشت. از همین رو نسبت به شخصیت های مختلف و جریانات مختلف، برخوردهای ملایم تری داشت. در این مورد خاص یعنی دکتر شریعتی، در عین حال، اینطور نبود که معتقد باشد شریعتی بدون ایراد است، یا حتی ایرادهایش جزئی است، بلکه معتقد بود در عین داشتن این ایرادهای اصولی، می شود از او کماکان استفاده کرد. آیا این نظر شهید عزیز آیت الله بهشتی، صائب بود؟ ممکن است کسانی با مراجعه به آثار دکتر نظر مثبت بدهند و عده ای هم خیر. اما در اصل اینکه در آثار دکتر ایرادات اساسی هست بین هیچ یک از متفکرین طراز اول اسلامی (از آیت الله شهید مطهری گرفته تا شهید عزیز آیت الله بهشتی و از آیت الله خامنه ای گرفته تا حضرت علامه) مطلقا تفاوتی نبود. ببینیم خود شهید بهشتی در این باره چه فرموده اند. حضرتشان در چند سخنرانی مختلف که در قبل و بعد انقلاب ایراد شده و به موضوع مرحوم دکتر شریعتی مرتبط بوده و امروز در کتابی با عنوان «دکتر شریعتی، جستجوگری در مسیر شدن» جمع آوری شده، اینگونه می فرمایند: «[در یک دیدار، خطاب به دکتر شریعتی] گفتم: مسئله این است که در بعضی از سخنرانی ها و نوشته ها چیزهایی هست که به هیچ عنوان قابل دفاع و توجیه نیست. [17] ... مرحوم آقای مطهری، که مکرر با ایشان بر سر کارهای دکتر بحث کرده بودیم، می فرمود: فلانی، من در فلان بخش از نوشته های دکتر، خط تاثیر تفکر دیالکتیکی مادی را می بینم. او ناآگاه و ناخودآگاه دارد بر این خط جلو می رود و این برای جوان های ما که احاطه ی دکتر را ندارند، پر آسیب است. برای خود دکتر نه؛ اما آن جوان ها که آثار او را می خوانند، فکرشان شکل می گیرد. این نقطه نظر ایشان بود. گاهی هم از روی تعهد دینی واقعا ناراحت و عصبانی می شد. گاهی هم، کار ایشان با من به اینجا می رسید که می گفت تو آسان می گیری، چرا در معیارهای مکتبی سخت گیر نیستی؟! در حالی که من در معیارهای مکتبی بسی سخت گیرم. [18] ... من مکرر گفته ام دکتر شریعتی بیش از آن که اندیشمند باشد، شاعر است؛ روی قریحه حرف می زند، روی سلیقه حرف می زند و این بزرگ ترین انحراف و خطای اوست[19] ... به هر حال، این مسئله ای است که من از همان موقع با آن مخالف بودم، نه تنها نسبت به ایشان بلکه نسبت به خودم و نسبت به هر کسی دیگر، درباره اسلام با رأی سخن گفتن گناهی است بزرگ[20]... مگر همین شما دوستان نبودید که من در اولین یا دومین دیدار به شما انتقاد کردم و گفتم چرا در برابر انتقاد منطقی جناب آقای مصباح از کارهای دکتر شریعتی حساسیت بی جا نشان می دهید؟ مگر یادتان رفته؟ این مسئله طرفینی است. [21]

... اما گفتم که برداشت خودم را دباره مرحوم دکتر شریعتی بیان کنم. به دکتر شریعتی به سه دید ممکن است نگاه شود:

1- محقق جامع الشرایط و واجد حد نصاب همه شرایط لازم برای یک اسلام شناس محقق و صاحب نظر مجتهد که صلاحیت های علمی موثر را آنچنان که در حوزه ها معمول است به دست آورده و علاوه بر آن صلاحیت ها، صلاحیت های لازم دیگر را نیز که محققان حوزه های فعلی معمولاً در حد نصاب از آن برخوردار نیستند کسب کرده و بر آنها افزوده و در نتیجه به نوآوری های محققانه ای توفیق یافته که از اسلام، شناختی نو و زنده و پاسخگو به نیازهای عصر در عین حال تحقیقی و مستند به دست آورد.

این یک نوع دیدن مرحوم دکتر شریعتی است بنده چنین دیدی را به نسبت به ایشان ندارم و نه تنها ندارم بلکه با آشنایی قابل ملاحظه ای که با خودش و کارهایش دارم این دید را بسیار مبالغه آمیز و نابجا میدانم و رد میکنم. [22]

3-الف)کاوشگر و جستجوگری بی آرام که اسلام را در حد کتاب هایی که در دهه های اخیر درباره زمینه های گوناگون اسلام و شیعی نوشته شده و سخنرانی هایی که در این زمینه ایراد شده می شناخته است ... با پیوند ریشه داری که در دل و احساسش با اسلام و چهره برجسته اسلامی ، بخصوص پیامبران و ائمه سلام الله علیهم اجمعین و قهرمانانی که شیعه نخستین را تشکیل می دادند داشته بار دیگر به بازشناسی اسلام پرداخته است ... بنده دکتر شریعتی را در این چهره می بینم و اضافه میکنم که در این بازشناسی خامی های فراوان دارد و کار تحقیقی مستندش از کار قریحه ای و ذوقی اش بسیار کمتر است. من می دانم که او در این برداشت های سلیقه ای و ذوقی که می تواند با خطاها و اشتباهات و انحرافات همراه باشد ضررها هم زده و یا می زند اما در کنار این ضرر زدنها سودها و جاذبه هایی برای عده زیادی از افراد دختر و پسر جوان به سوی اسلام و تشیع داشته و دارد آیا از این ضرر و سود کدام بیشتر است ؟ نمی دانم. این مسئله به آمارگیری احتیاج دارد در دایره آگاهی من کسانی که به وسیله کتابها و سخنرانیهای شریعتی با اسلام آشناتر شده اند و به اسلام رو آورده اند فراوانند اما کسانی که منحرف شده باشند و انحرافشان مستند به این نوشته ها باشد در دایره شناسایی من چندان نیست. ولی این شناسایی من است. ممکن است شناسایی آقای مصباح عکس این باشد. ممکن است شناسایی دوستان دیگر عکس این باشد. این یک جمع بندی وسیع تر است و نمی تواند در دایره شناسایی یک فرد مطرح شود. [23]

... مکرر گفته ام و به خود ایشان هم گفتم که دکتر اصولاً روشت خطاست، روشت نقص دارد، روشت را کامل کن. ولی موضعم این موضع است که باید از مجموعه کار او بهره برداری کرد. [24]

...[خطاب به طلبه های حاضر در جلسه:] اگر خودتان را به اندازه کافی صاحب نظر در مسائل مطرح شده در کتاب های دکتر شریعتی نمی دانید به آقایان هشدار میدهم نه فقط کتاب های او بلکه همه کتاب ها، کتاب های بسیاری از نویسندگان دیگر هم همین طور است که باید در نقل مطالب آنها برای دیگران خوددار باشید شما حق ندارید همه مطالب دکتر شریعتی را برای همه مردم نقل کنید و خوراک فکری جوان های ما قرار بدهید چنین حقی ندارید چون خطا خیلی زیاد است شما حق ندارید. [25]

 ... دونقددیگر هم بر دکتر بود که [یکی] نقد بر همان شاعریت و روح حساس اوست یکی پرخاشگری های نابجا و یا بیش از حد به چهره ها در گفته ها و نوشته هایش و دیگری ستایشگری مفرط. انسان در بعضی از نوشته های او می بیند اباذری که او توصیف میکند انگار یک قدم از محمد بالاتر است. این همانی است که اول عرض کردم که دکتر به نظر من بیش از آن که اندیشمند باشد شاعر بود شاعری بود که احساس ظریف و لطیف و وسیع و متلاطم با قریحه ای سرشار و ذکاوتی فراوان داشت. [26]

مطلب اساسی جناب آقای مصباح در این گفتگو این است که در این ایام خطری بزرگ اسلام و اصالت نهضت های اسلامی را تهدید میکند و این خطر عبارت است از تحریف تعالیم اسلام در شکل نوآوری و نوپردازی به منظور قابل قبول کردن اسلام برای کسانی که دستخوش افکار مادی شده اند یا به منظورهای غرض آلوده دیگر. راجع به این مطلب اصلی باید بگویم که اصل این خطر و مهم بودن و بزرگ بودن این خطر مورد تأیید کامل من هم هست با این تذکر که این خطر مربوط به امسال و پارسال و چهار پنج سال و هفت هشت سال اخیر نیست. این خطر لااقل در سالهای زندگی من سابقه ای خیلی طولانی داشته است یعنی در عصر ما در این ایامی که ما پشت سر گذاشتیم سابقه طولانی داشته است. شاهد آن که خود من در سخنرانی ای که پانزده سال قبل در جشن مبعث انجمن های اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران در امیرآباد ایراد کردم به طرح همین خطر پرداختم و در آنجا مخصوصاً با صراحت روی دو نوع تحریف و خطر بزرگ تکیه کردم یکی خطر ارتجاعیون و دیگری خطر نوپردازان. با همین تصریح. این سخنرانی در همان سال در سالنامه مکتب تشیع تحت عنوان «مبارزه با تحریف یکی از هدف های بعثت»، چاپ شد که دوستان می توانند سالنامه آن سال را پیدا کنند. [27]

... دکتر شریعتی از دید من یک محقق جامع الشرایط و جامع الاطراف در زمینه مسائل اسلامی که دارای صلاحیت های فنی لازم برای اظهار نظر درباره مسائل اسلامی و فهم صحیح کتاب و سنت باشد نیست او آشنا به معارف زمان و زبان زمان هست ولی آشنایی اش با معارف اسلام در حد یک جستجوگری است که خواسته به اسلام بازگردد با سرمایه ای غیر کافی از نظر معارف تحقیقی اسلامی از نظر صلاحیت های لازم برای یک نوآور اسلامی[28] ... در نوشته های او و سخنرانی های او و افکار او، حتی اشتباه فهمی های «کلی» وجود دارد[29].

.. از آنجا که دکتر یک پویش و یک حرکت بود ، طبیعی است که در اندیشه ها و کارهایش موارد متعددی وجود داشته باشد که از دیدگاه صاحب نظران اسلامی مردود بود یا حتی پایه های اصیلی نداشت به همین دلیل هم در موارد زیاد حساسیت هایی در برابر گفته ها و نوشته هایش به وجود می آمد البته نه از جانب کسانی که نگرش سطحی نسبت به اسلام دارند بلکه از جانب صاحب نظران ژرف نگر اسلام. [30]

... دکتر در بعضی از برداشت هایش از آیات قرآن و روایات شیوه ای را دنبال میکرد که ما آن شیوه را شیوه اصحاب رأی میگوییم یعنی شیوه کسانی که می کوشند تا یک عبارت را مطابق با اندیشه دلخواهشان معنی بکنند این شیوه شیوه پرآسیب و خطری است. در قسمتی از نوشته های دکتر که سالها پیش مطالعه میکردم در حاشیه آنها از این یادداشتها به طور مکرر نوشته ام که دکتر در اینجا یک اندیشه ای را دوست داشته دلش می خواسته که این اندیشه اندیشه مستند اسلامی باشد بعد رفته و این آیات یا روایات را پیدا کرده و خواسته آنها را طوری معنا کند که سند اسلامی اندیشه های دلخواه خودش باشد ما به طور کلی این شیوه را شیوه صحیحی نمی دانیم. [31] ... در مواردی متأسفانه سالها فاصله شده و نمونه هایش یادم نیست اما در آن کتاب یادداشت کرده ام به نظر می رسید که دکتر این طور باشد در دیدارهای مأنوس کننده ای که گه گاه با مرحوم دکتر شریعتی داشتیم این نکات را با صداقت و صراحت برادرانه با ایشان در میان گذاشتم و در ایشان هم مقاومتی ندیدیم برعکس آنچه در مورد او میگویند که یک دنده بود و روی آرای خود پافشاری میکرد. یادم می آید که یک بار مفصل با ایشان صحبت کردم و ایشان پذیرا بودند برادر عزیزمان آقای خامنه ای در مورد دیگری نقل کردند که درباره موضوعی با دکتر بحث کردند و ایشان پذیرا بودند. [32]

... بنابراین کسانی که آثار دکتر را مطالعه می کنند لازم است به این نکته توجه داشته باشند که دکتر در موارد متعدد روی ذوق و قریحه خودش به برداشتی می رسید که آسیب و زیان همراه دارد. [33]

... برحسب برخوردهایی که داشتیم و تا حدی که شنیده و یا نوشته هایش را خوانده ام دکتر همواره رو به اصالت اسلامی پیش می رفت یعنی هرچه جلو می رفت به اصالت اسلامی نزدیک تر می شد.» [34]

 

اختلاف نظر درباره دکتر در عین توافق اصولی درباره او!

همچنانکه دیدیم شهید بهشتی هم ایرادها و حتی ایرادهای اساسی دکتر را می پذیرفت و از آن بالاتر به طلبه های مخاطبش درباره انتقال دادن مطلق افکار دکتر به مردم هشدار جدی می داد، منتهی تفاوتش با آیت الله مصباح در این بود (و برخی بزرگان دیگر هم عینا مانند شهید بهشتی همین تفاوت را با حضرت علامه داشتند) که شهید بهشتی می گفت شریعتی در عین داشتن ایراد، اولا حسن نیت دارد و خطایش را می پذیرد، ثانیا نکات مثبت علمی و عینی (یعنی در مسیر نهضت) دارد و ثالثا اینکه در کل رو به اصلاح حرکت می کرده است.

اما حالا اگر کسی بنا به تجربه و برخورد شخصی اش با دکتر، مورد اول را قبول نداشت و در مورد دوم هم معتقد بود که ایرادات دکتر به حدی عمیق است که حتی منتهیِ به عقاید ضد اسلامی در کسانی می شود و در مسیر نهضت هم در عین انگیزانندگی، موجب سست شدن پایه های اسلامی اصیل آن می شود، آیا این شخص را باید تکفیر کنیم؟ یا آنکه بگوییم اختلافی علمی بین دو یا چند عالم جلیل القدر متقی بوده که للمصیب اجران و للمخطئ اجر واحد؟ و البته آیا در کنار اینها نمی توانیم با رجوع به آثار خود مرحوم شریعتی و خواندن استدلال های طرفین، به قضاوتی در این باب دست یابیم؟

 

برخی انحرافات اساسی آثار مرحوم دکتر شریعتی

در اینجا مجبوریم-در عین ناراحتی عمیق- برخی از آثار مرحوم دکتر شریعتی را نقل کنیم تا معلوم شود اگر کسی تفکرات ایشان را خطری عظیم برای نهضت می دانست، آیا تنها به این نگاه می کرد که دکتر ریشش را می تراشد و یا حتی به این نگاه می کرد که دکتر به بزرگان تشیع خدشه های جدی وارد می کند یا آنکه مسئله عمیق تر از اینها بود.

از جمله موارد مهمی که وجود داشت این بود که دکتر به عنوان یک دستگاه تحلیلی(دقت کنید، نه به عنوان یک تحلیل مصداقی صحیح یا غلط، بلکه به عنوان یک دستگاه تحلیلی که هر داده ای باید در آن تحلیل شود) مخاطبان را نسبت به اسلام شناسان اصیل بدبین می کرد. البته عده ای می گویند دکتر به نفع روحانیت هم حرف های فراوانی دارد و راست می گویند. اما مسئله اینجاست که دکتر خدشه را به عنوان یک دستگاه تحلیلی عرضه می کرد و نوع اسلام شناسی حوزویان (یعنی فقاهتی برخورد کردن) را زیر سؤال می برد و در مقابل، به تمجید موردی یا عملی از آنان می پرداخت. خال مهرویان سیاه و دانه ی فلفل، سیاه/ هر دو جانسوزند اما این کجا  و آن کجا؟

از دیگر موارد مهم اینکه دکتر در برخی مسائل حیاتی و اساسی دین اسلام، مانند توحید یا معاد نظراتی داشت که واقعا خیلی سخت است کسی بتواند آن ها را حمل به صحت یا توجیه کند یا دستکم انحرافی و خطرناک بودن آن را نادیده بگیرد. (بنده شخصا این تلاش را کردم، ولی نتوانستم!) در اینجا به چند نمونه درباره بحث آخرت اکتفا می کنیم:

مرحوم دکتر شریعتی در نمایشنامه حر می نویسد: «عمر بن سعد و حر هر دو در یک پایگاه اجتماعی اند و با یک وابستگی سیاسی و حتی با یک گرایش روحی و تلقی فکری از مسئله، و راه را از کاخ یزید تا یک گامی قتل حسین با هم آمده اند و هر دو از جلاد شدن نیز کراهت دارند و پیش از آنکه جنگ در بیرون آغاز شود در درونشان بر پا شده است. جنگ خدا و طاغوت، تقوی و فجور، ایده و ماده، دنیا و آخرت...» سپس در پاورقی نوشته است: «در این زمینه ی انسانی است که این مفاهیم و این رابطه ها، تضادها و قضاوت ها معنی می شود و معنیِ درست. نه آنچنان که فیلسوفان و متکلمان و علمای الهی با زبان فلسفی و به عنوان واقعیات علمیِ عینی از آن سخن می گویند و در نتیجه عالی ترین ارزش های مترقی و سازنده ی انسانی به مجموعه ای از خیالات و خرافات بدل می شوند.» [35]

مرحوم دکتر در کتاب «اسلام شناسی» اش نیز چنین آورده است: «در قرآن، این جهان و آن جهان، جهان مادی و جهان معنوی، جهان طبیعت و جهان مجردات وجود ندارد. «دنیا» و «آخرت» به این معنی که دیواری باشد، این طرفش که ما هستیم دنیا، آن طرف دیگر که آنها هستند آخرت، وجود ندارد. «دنیا »یک صفت است، صفت تفضیلی است. اسم جغرافیا و مکان نیست، اسم جایی نیست، بلکه «دنیا» یک صفت است به معنای پست ترین، و نزدیک ترین و کوچکترین و حقیرترین. و «آخرت» هم اسم مکان جغرافیایی خاصی نیست. «آخرت» آن چیزی است که ماوراء «دنیا» است. هرکسی که نزدیک بین، پست بین و خودبین باشد و همه مسائل را به صورت مسائل روزمره و دم غنیمتی، حریصانه و خودخواهانه تلقی کند بینشی دنیایی دارد و زندگیش «دنیا »است و لو «نماز» باشد. و کسی که «آخرت» و هدفی بزرگ تر از منافع شخصی و بالاتر از «من» و منافع و خودخواهی های مادی و معنویِ «من» را می بیند و این ها را فدای تحقق هدف های عالی تر و بالاتر می کند این «آخرت» است. و در یک توجیه دیگر اگر همه پدیده های عالم و همه چیز را از اقتصاد گرفته تا مسائل اجتماعی و حتی مسائل دینی و معنوی و انسانی، از دیگران و دیگرها به طرف خودم می کشم این «دنیا» است و اگر همه چیزها را از خودم به طرف دیگران تفسیر و احساس می کنم «آخرت» است ولو «نان» باشد.» [36]

مرحوم دکتر شریعتی در همین کتاب اسلام شناسی در بحث از فلسفه اخلاق هم باز به این موضوع برگشته و چنین می آورد: «بحث دنیا و آخرت در مذهب ما، تعبیری است از بحث تصادم «سود» و «ارزش» در انسان شناسی جدید و اخلاق. امروز بر خلاف آنچه در ذهن عموم است، مکان جغرافیایی خاص و مشخص به نام «دنیا» و «آخرت» نیست. دنیا یک صفت است و آخرت، نوعی مرحله و بینش و تلقی و برداشت. یعنی این شیء واحد در نوعی ارتباط خاص با من پدیده ای دنیایی می شود و در رابطه ای عکس، پدیده ای آخرتی.» [37]

دکتر شریعتی در کتاب کویر هم درباره همین موضوع چنین نوشته است: «مذهب تلاش انسانی است به «هست آلوده» تا خود را پاک سازد و از خاک به خدا بازگردد؛ طبیعت و حیات را که «دنیا» می بیند، «قداست» بخشد و «اخری» کند.» و در پاورقی در توضیح این مطلب نوشته است: «دنیا و اخری دو صفت است، نه اسم دو اقلیم جغرافیایی مشخص و همسایه. هرچه پست است و زشت و اندک و فاقد روح تعالی و معنا و آلوده ابتذال، دنیاست و آنچه خوب و جاوید و مملو از حقیقت و معنی و علو و جلال، اخری است.هرچه نزدیک است و دم دست و نازل و «سودمند» دنیا، و آنچه برتر و دورتر و متعالی و «ارزشمند»، اخری.» [38]

 

این نمونه ها درباره موضوع آخرت بود. از این قبیل نوشته ها بعضا در آثار مرحوم شریعتی درباره موضوعات اساسی دیگر چون توحید یا شفاعت هم یافت می شد و همین باعث می شد برخی افراد بگویند دکتر ولو شخصا انسان مسلمان معتقدی باشد، در نوشته هایش چیزهایی هست که بداند یا نداند، بخواهد یا نخواهد، با مسائل اساسی اسلام مخالف است و وقتی این چیزها در ذهن مردم به عنوان اسلام شناسی جا افتاد، بیرون کردن آن دیگر کار یک روز و دو روز نیست و اگر کسی با این چیزها جذب اسلام شده باشد، بعید نیست وقتی با اسلام اصیل مواجه می شود بگوید این اسلام ارزانی خودتان!

 

دلیل اینکه شهید بهشتی این برخورد را می کرد چه بود؟/دو نمونه از این قبیل برخوردهای شهید بهشتی

در اینجا ممکن است این سؤال پیش بیاید که با وجود این مسائل، چطور شهید بهشتی باز هم از نقاط مثبت دکتر سخن می گفت؟

جوابی که به ذهن این کمترین می رسد این است که اولا شهید بهشتی (و برخی بزرگان دیگر) همانطور که گفتیم واقف به این قبیل مسائل در آثار دکتر بودند و صریحا از آن یاد می کردند منتهی با توجه به حسن ظنی که به شخص دکتر داشتند، این مسائل را قابل اصلاح می دانستند و ثانیا در برخی موارد معتقد بودند برداشت دیگران از این حرف درست نیست و بعید است دکتر منظورش فلان چیز انحرافی بوده باشد و ثالثا باید بالاخره این نکته را فراموش نکرد، که خداوند بعضی افراد را در آینده نگری و دقت و یا دستکم در حساسیت بر روی برخی مرزهای ایدئولوژیک بر برخی دیگر برتری داده و این از حکمت بالغه پروردگار ناشی شده و ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء.

درباره شخص شهید بهشتی، و اینکه بعضا حمل به صحت کردنهایش(که برخاسته از روح بلند و عاطفه ی عمیق و ذهن لطیف و البته جوّال حضرتش بود) در برخی موارد دیگر جز موضوع شریعتی هم نمود داشت، کما اینکه در کلام مبارک خود ایشان دیدیم که اعتراض شهید بهشتی در این باب را نقل فرموده بودند.

در اینجا فقط برای روشن شدن بحث (و البته با ابراز ناراحتی عمیق نسبت به کسانی که ما را مجبور به ورود به این حوزه های شدیدا ناخوشایند کردند) مجبوریم دو نمونه (یکی فکری و یکی سیاسی) از این قبیل نمونه ها را از شهید عزیز آیت الله بهشتی نقل کنیم:

مورد اول بر می گرد به کتاب «توحید» نوشته روحانی مشهدی جوانی با نام آشوری. انحرافات عجیب و غریب بنیانی این کتاب را بسیاری علما تذکر داده اند و نویسنده ی بد عاقبتش هم نهایتا به اتهام ارتداد اعدام شد. حضرت علامه مصباح یزدی در جایی به مناسبت بحثی، اشاره ای هم به این کتاب کرده و درباره آن گفته اند: «[آشوری] حتی در کتاب «توحید» نوشت: "ماتریالیسم فلسفی اشکالی ندارد، مخصوصاً آنجا که زایا باشد! آن چیزی که ما با آن مخالفیم، ماتریالیسم اخلاقی است، یعنی اینکه عده‌ای دنبال پول باشند، والا ماتریالیسم فلسفی که می‌گوید خدائی نیست، اشکالی ندارد!" و همین‌ها را بر اساس قرآن تفسیر می‌کرد که می‌توانید حساب کنید چه چیزی از کار در می‌آید.

 این خطر را امثال آقای مطهری درک می‌کردند. ایشان می‌دانست که این درخت از ریشه فاسد است. تشخیص اینکه فساد مربوط به ریشه است یا برگ یا شاخه، کار امثال آقای مطهری است. ایشان در این زمینه کاملا تنها ماندند و حتی دوستان نزدیکشان هم ایشان را ملامت می‌کردند که "چرا این قدر حساسیت به خرج می‌‌دهید؟ یک نفر بوده یک اشتباهی کرده. اشتباه در عالم زیاد است!"» [39]

ایشان در جایی دیگر هم درباره آشوری و کتابش فرموده اند: «[آشوری] الله، در لااله‌الا الله را به ایده‌آل اخلاقی معنا کرده بود، گفته بود: "آدمیزاد به ایده‌آل اخلاقی احتیاج دارد. این الله که ما می‌گوییم و می‌پرستیم به معنای ایده‌آل اخلاقی است. چیزی را تصور می‌کنیم که همه خوبی‌ها را دارد، می‌گوییم خدا یعنی این." این مطلب را پیش از انقلاب یک روحانی در کتابی به نام توحید نوشته بود. چون اسم کتابش توحید بود، بعضی از طلبه‌ها قربة‌الی‌‌الله می‌خریدند و پخش می‌کردند!» [40]

در همین راستا، مرحوم حجت الاسلام علی دوانی خاطره ای مهم نقل کرده اند. ایشان در کتاب «خاطرات من از استاد شهید مطهری» اینچنین نوشته اند: «در سال 1357 قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام واقع در خیابان رباط کریم شب ها منبر می رفتم. شبی ضمن گفتگو با مرحوم سید عبدالمجید ایروانی، امام جماعت آنجا گفتم: فردا با عده ای از آقایان از جمله آقای فلسفی، مطهری، بهشتی ، مهدوی کنی، محی الدین انواری و مفتح در خانه آقای امامی کاشانی که تازه خریده به ناهار دعوت هستیم. آقای ایروانی گفت: خوب شد، این کتاب توحید نوشته "شیخ آشوری" را دیده اید ؟! گفتم : نه ! گفت : شنیده اید این روزها سر و صدای زیادی راه انداخته ؟! گفتم : آری. گفت : جوان ها راجع به این کتاب از من سوال می کنند، نمی دانم چه جوابی به آنها بدهم. من آن را به شما می دهم، در آن مجلس به آقایان نشان دهید، ببینید درباره آن چه نظری دارند، فردا شب به من بگویید که همان را در جواب جوان ها بگویم.

کتاب را که در قطع جیبی بود و طرح روی جلد آن منظره خاصی را نشان می داد به خانه آوردم و ساعتی را به مطالعه آن مشغول شدم. دیدم بعد از کتاب "شهید جاوید" سروصدادار خواهد بود و پاسخ دادن به آن هم در آن جو پرهیجان آسان نیست یعنی طوری نوشته است که آدم معطل می ماند در آن جو حاکم، چه جوابی به جوان های داغ و احساساتی که جذب گروه های مختلف هم شده بودند، بدهد که بدتر نشود! مبادا جوان ها بر سر لج بیفتند و کار به درازا بکشد.

فردای آن روز موقع ظهر قبل از صرف ناهار، کتاب را به آقایان نشان دادم و گفتم: آقای ایروانی از شما آقایان خواسته است درباره این کتاب جوابی بدهید که او همان را در پاسخ جوان ها به آنها بگوید و استناد به شما آقایان بکند.

شهید مطهری گفت: "کتاب مزخرفی است، من آن را دیده ام. این شیخ را می شناسم، شیخ جسور و روداری است، مشهدی است. چند وقت پیش هم در مسجد قبا بعد از نماز آقای مفتح منبر می رفت. مثل اینکه دستی او را می گرداند و جسورتر می کند." .... شهید بهشتی گفت: :ولی من خوانده ام و کتاب خوبی است." شهید مطهری با عصبانیت گفت: "کتاب خوبی است ؟!" شهید بهشتی با تبسم آهسته و بی تفاوت گفت: "بله!" و هر دو ساکت شدند ... بعدها شنیدم که گروه فرقان و جمعیت آرمان مستضعفین وابسته به همین شیخ آشوری و شیخ گودرزی بوده اند و اساس کار آنها نیز همان کتاب توحید آشوری و جزوه هایی از نوشته ها و درس های گودرزی بر اساس آثار دکتر شریعتی است.» [41]

 

مورد دوم درباره سازمان مجاهدین خلق است. درباره این گروه، بسیار گفته و نوشته اند و شاید نیاز به توضیح درباره آنها نباشد، اما همینقدر باید گفت که بسیاری از مبارزین و علما به آنها دید مثبت داشتند و حتی برخی ها با دید «عاشقانه» به آنها نگاه می کردند. در این بین، برخی مبارزین که شخصا و از نزدیک و در کوران مبارزه با اندیشه ها و عملکرد این سازمان آشنا شده بودند، برخورد منفتحانه ی برخی مسولین با آنها در ابتدای انقلاب را نمی توانستند بپیذیرند. به این خاطره از دکتر جواد منصوری دقت کنید: «نیمه های دی ماه سال 57 بود که با شهید بهشتی چند مسئله مهم را مطرح کردم ... به ایشان [شهید بهشتی] گفتم که از سال 50  با مطالعه جزوات آن ها [مجاهدین خلق]، نظریاتشان را رد کردم و زمانی هم که [گروه مبارز] حزب الله با سازمان مجاهدین خلق ادغام شد وارد آن سازمان نشدم و لذا به جرم عضویت در حزب الله دستگیر و محاکمه شدم. مصطفی جوان خوشدل از دوستان قدیمی من، خیلی اصرار کرد تا به سازمان مجاهدین بپیوندم و محمد مفیدی هم با خود من در شورای مرکزی حزب الله فعالیت می کرد ولی برای من محرز بود که این جریان، جریان ناسالمی است.

ایشان گفتند شرایط عوض شده و آنها طبعاً نمی توانند حرف های قبل را بزنند و به اعمال خود ادامه بدهند و از سوی دیگر جو جامعه برای منزوی کردن آن ها و افشای ماهیتشان مساعد نیست و بهتر است که من شتاب به خرج ندهم. یادم هست که پس از اصرار و پافشاری بر لزوم مقابله با منافقین به شهید بهشتی گفتم که اگر به من بگویند که مسعود رجوی پرورشگاه و یا مهدکودکی با سیصد بچه به آتش کشیده است، باور می کنم برای اینکه او به هیچ چیز جز به قدرت رسیدن [فکر نمی کند] و به چیزی اعتقاد ندارد و بنابراین ما باید از طرف این جریان بسیار احساس خطر کنیم و گول ظواهر و گفته هایشان را نخوریم. ایشان وقتی حرارت و تندی مرا در مخالفت با مجاهدین خلق دیدند، فرمودند: "شما در زندان با هم اصطکاک داشتید و از یکدیگر ناراحت بودید و حالا معلوم نیست آنها این قدر هم که فکر می کنید، بد باشند."

من عرض کردم: برای من محرز است که این ها بسیار خطرناک اند، به ویژه از روی قرائنی فکر می کنم با سازمان ها ی جاسوسی خارجی هم مرتبط هستند و ممکن است در داخل کشور، مجری اهداف آنها باشند.

در هر حال شهید بهشتی حرف مرا قبول نکردند و گفت و گوی ما در این زمینه تمام شد. ... [چندی بعد از پیروزی انقلاب] شهید بهشتی به صراحت چیزی نمی گفتند، ولی برایشان مشخص شده بود که درباره برخی از افراد و یا گروه ها اشتباه کرده اند.» [42]

 

همه آنچه تا اینجا گفتیم، گرچه بنا را بر اختصار گذاشتیم و کار به تفصیل و تطویل کشید، مربوط به کلیات بحث بود. البته ای بسا مقدمه های طولانی، که کار فهمیدن ذی المقدمه را خیلی راحت تر می کند. حالا باید برسیم به موضوع موضع حضرت علامه مصباح یزدی درباره مرحوم دکتر شریعتی (به نحو عام) و بررسی تضاد یا عدم تضاد این موضع با موضع امام (به نحو خاص).

ادامه دارد ...

پی نوشتها:

16- خاطرات علی جنتی، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحه 74.

17- دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن، آیت الله شهید بهشتی، انتشارات بقعه، چاپ سوم، صفحه 23.

18-همان، صفحه 30.

19- همان، صفحه 54.

20- همان، صفحه54 .

21- همان، صفحه 60.

22- همان، صفحه 62.

23- همان، صفحات 63 و 64.

24- همان، صفحه 64.

25- همان، صفحه 65.

26- همان، صفحه 67.

27- همان، صفحات 71 و 72.

28- همان، صفحه 82.

29- همان، صفحه 82.

30- همان، صفحه 93.

31- همان، صفحات 96 و 97.

32- همان، صفحه 97.

33- همان، صفحه 98.

34- همان، صفحه 106.

35-مجموعه آثار دکتر شریعتی، جلد 2، «خودسازی انقلابی»، صفحه 234. به نقل از گفتمان مصباح، صفحه 234.

36- اسلام شناسی، جلد 1، صفحه 107، به نقل از گفتمان مصباح، صفحه 234.

37- اسلام شناسی، جلد 1، صفحه 239، به نقل از گفتمان مصباح، صفحه 235.

38- کویر، صفحه 309. به نقل از گفتمان مصباح، صفحه 235.

39- کتاب ماه فرهنگی تاریخی یادآور؛ سال سوم؛ شماره 6،7 و 8؛ تابستان، پاییز و زمستان 1388 و بهار 1389؛ صفحه 18.

40-به نقل از پایگاه اطلاع رسانی آثار آیت الله مصباح یزدی، به آدرس: http://mesbahyazdi.ir/node/3325

41-خاطرات من از استاد شهید مطهری، نوشته حجت الاسلام علی دوانی، انتشارات صدرا، صفحات 83 تا 90.

42-ماهنامه شاهد یاران، شماره 8، صفحات 50 و 51.

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ توسط وحید خضاب



وحید خضاب: این مطلب را بعد از توهین یک سایت جریان انحرافی به حضرت علامه مصباح، برای رجانیوز آماده کردم که در همانجا منتشر شد.)

ماجرای این نوشته، خیلی خلاصه، به آنجا بر می گردد که چندی پیش یک سایت طرفدار جریان انحرافی، در نوشته ای مشمئزکننده و سراسر توهین راجع به حضرت علامه مصباح یزدی (حفظه الله) فحاشی های عجیب و غریبی کرده بود. بعد از شروع موج محکومیت ها از طرف دوستداران اسلام و انقلاب، آقای دکتر عبدالرضا داوری در جایی بحثی کرده بود و به نوعی اصل ایراد به حضرت علامه را وارد دانسته و تنها به لحن آن فحش نامه ایراد گرفته بود. در طرف دیگر هم کسی احساس تکلیف کرده و ضمن رجوع به سوابق نوشتاری آقای دکتر داوری در برخی نشریات از دوره اصلاحات به بعد، نشان داده بود ایشان که زمانی خود خنجر دهن دریدگان مثلا اصلاح طلب را درباره حضرت علامه تیز می کرده، بعد از مدتی در بحث با همان ها خود را طرفدار علامه نشان داده و حالا هم مجددا به حکم کل شیء یرجع الی اصله، به دوره تیز کردن خنجر فحاشان برگشته و معلوم نیست این سیکل معیوب را تا کی ادامه خواهد داد. آقای دکتر عبدالرضا داوری هم در جوابیه ای خطاب به سایت رجانیوز، به آن مطلب پاسخ گفته بود و ضمنا به تفصیل، دلایل انتقاد خود به حضرت علامه را هم شرح داده بود. بنا به دلایی که مسئولین خود سایت باید پاسخگو باشند، متن کامل جوابیه آقای داوری درج نشد و تنها بخش نخست آن که مربوط به خودش بود انتشار یافت. اما سخن بنده در این نوشته، با بخش دوم آن جوابیه است. آقای داوری در آن بخش، چند موضوع را طرح کرده بودند، یکی راجع به مقابله حضرت علامه با مشی حضرت امام در موضوع دکتر شریعتی، دیگری راجع به مقابله حضرت علامه با مشی حضرت آقا در موضوع مردمسالاری دینی، و سوم راجع به مقابله حضرت علامه با مشی حضرت آقا درباره جریان انحرافی یا به قول آقای داوری دولت دهم. آقای داوری در این جوابیه در یک کلام خواسته بگوید حضرت علامه، در تمام طول حیات سیاسی اش، به دلیل نداشتن بصیرت، همواره در حال ریختن آب به آسیاب دشمنانی بوده که می خواسته اند با پولاریزه کردن فضای جامعه و ایجاد دوقطبی های دروغین، مردم و مسئولین را از پرداختن به هدف اصلی بازدارند و بدین شکل توان امت را تحلیل ببرند.

اینکه کسی به حضرت علامه مصباح یزدی چنین انتقادی داشته باشد، کفر نیست. اگر کسی به نظرات علمی یا روش عملی ایشان هم نقد داشته باشد ایراد ندارید. اگر هم این انتقادات را مطرح کند نه تنها بد نیست بلکه بیش از هر کس یقینا از طرف خود ایشان با استقبال مواجه خواهد شد. پس مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که کسی بیاید و برای تبرئه ی یک جریان منحط و انحرافی فکری، به جای پاسخ گویی به حرفهای حضرت علامه بنا را بر کوبیدن شخص ایشان بگذارد. حتی –بین خودمان باشد!- تا اینجای کار را هم شاید بشود به نوعی اصطلاحا زیرسبیلی در کرد، اما اشکال اصلی آنجاست که برای کوبیدن حضرت علامه، بی دریغ، تیغ به روی تاریخ انقلاب بکشیم و با تحریف تاریخ انقلاب سعی کنیم گناه نکره را به گردن کسی بیندازیم و قبل از اینکه طرف فرصت سر جنباندن داشته باشد، گردنش را به همین جرم نکرده، با شانتاژ رسانه ای بزنیم.

 

اتهام جدید آیت الله مصباح چیست؟!

قبل از شروع به جواب باید صریحا عرض کنم، این نوشته نه جوابیه رجانیوز است، نه جوابیه حضرت علامه، نه حتی جوابیه طرفداران ایشان. بلکه فقط و تنها فقط نوشته دانشجوی کوچکی است که حق حیات معنوی حضرت علامه را بر خود به عین الیقین، عیان می بیند و سایت رجانیوز هم بر او منت نهاده و انتشار این نوشته را پذیرفته است. فلذا هر تحلیل جریانی یا فازی درباره این نوشته جملتاً و تفصیلاً منتفی است و مسئولیت آن تنها و تنها بر عهده این کمترین است.

آقای داوری در جوابیه خود فرموده اند: «یکی از مهمترین دامهایی که همواره در مقابل انقلابها و نهضتهای توحیدی قرار دارد، دوگانه انگاری ها و دوقطبی سازی های کاذبی است که با طراحی پیچیده به سوژه سازی های فرعی و شکاف افکنی های کاذب در بدنه اجتماعی می پردازند تا موضوع اصلی انقلاب و نهضت را از دستور کار خارج سازند. چند نمونه عینی و تاریخی از این دو قطبی سازی کاذب را می توان چنین فهرست کرد:

 ... 5- -پردازش پروژه شریعتی ستیزی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی با هدف رو در رو قرار دادن انقلابیون مسلمان

... اگر از یک سو مشی امام خمینی(رحمة الله علیه) را در موضوع اولویت نداشتن مقابله با بهاییت در سالهای پیش از انقلاب و ضرورت پرهیز از «شریعتی ستیزی» در نظر بگیریم ... در می یابیم که یکی از مهمترین کارکردهای رهبری انقلاب اسلامی ایران در پنجاه سال اخیر(چه در دوره رهبری اول و چه در دوره رهبری دوم) ، ممانعت از حرکت جامعه در مسیر تضادهای کاذب و بزرگنمایی این قبیل شکافهاست و این کمترین معتقد است که  راهبرد ولایی پرهیز از دوقطبی سازی های کاذب، در برخی مقاطع تاریخی کمتر مورد توجه حضرت آیت الله مصباح یزدی قرار داشته است و انتقاد دیروز و امروز اینجانب به ایشان نیز در همین تحلیل ریشه دارد.

... حضرت آیت الله مصباح یزدی در اوج گیری مبارزات علیه رژیم پهلوی ، مقابله با اندیشه های دکتر علی شریعتی را در دستور کار خود قرار می دهد و «شریعتی ستیزی» ایشان به ایجاد درگیری و دوقطبی هواداران و مخالفان شریعتی در مدرسه حقانی (محل تدریس ایشان) منجر می شود.

... علاوه بر انتقادات حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) از پروژه «شریعتی ستیزی» حضرت آیت الله مصباح یزدی و یارانشان ، حضرت آیت الله خامنه ای نیز پروژه «شریعتی ستیزی» در سالهای پیش از انقلاب را «بی ثمر و زیان بخش» توصیف می کنند.»

 

موضوع دکتر شریعتی اولویت دهم ما هم نیست

واقعا داستان به همین شکلی بوده که آقای داوری روایت می کند؟ خوب است این نکته را هم تذکر بدهم که بنده شخصا مطرح شدن موضوع دکتر شریعتی در حال حاضر را قطعا اولویت اول و دوم و حتی دهم جامعه فرهنگی و تاریخی کشور نمی دانم، و پرداختن به نقاط مثبت و منفی آن مرحوم یا نقد تفکرات او را خالی از برخی از آسیب های اجتناب ناپذیر حاشیه ای نمی دانم، اما چه می شود کرد که وقتی کسانی برای به کرسی نشاندن گزاره مسموم «تقابل حضرت علامه با ولی فقیه» بی باکانه دست به تحریف تاریخ می زنند، چاره ای نمی ماند که ما هم وارد موضوع شویم و چون نمی شود این قبیل موضوعات را با مجمل گویی و سربسته گذاشتن، تبیین کرد، ناچاریم-به عنوان اکل میته- وارد این بحث بشویم و سعی می کنیم که از رنجاندن خاطر طرفداران آن مرحوم و دیگر بزرگانی که نام مبارکشان در این نوشته خواهد آمد، پرهیز کنیم ولی در هر حال، بحث بحثی علمی است و ان شاء الله که حب و بغض شخصی در کار نخواهد بود، که اگر بنا به قضاوت بر اساس حب و بغض باشد، من برخی از کسانی که در این نوشته نقد خواهند شد را بیش از حد دوست دارم و سالها تمثال مبارکشان زینب بخش اتاقم بوده است در حالیکه فی المثل تا به حال توفیق نداشته ام عکسی از حضرت علامه در اتاقم داشته باشم. ای کاش آقای داوری ما را مجبور نمی کرد به نبش قبر برخی مسائل که اولویت امروز ما نیست مجبور شویم.

 

فضای ایران و جهان در آستانه مطرح شدن مرحوم دکتر شریعتی

برای توضیح بحث باید کمی از فضای آن روزگاربنویسیم. در آن روزها حکومت پهلوی، دیکتاتوری را به عریان ترین شکلش در کشور عزیز ما عملی می کرد. نه فقط اندیشه های سیاسی ضد حکومتی مورد هجوم بود، که از آن بدتر اصل و اساس زندگی انسانی یعنی دین هم در حکومت پهلوی مورد هجمه قرار داشت. در کنار این فضای داخلی، فضای جهانی ای غالب بود که دو وجه فکری و سیاسی روشن داشت: وجه غالب سیاسی اش حرکت های استکباری آمریکا در چهار گوشه جهان و ظلم بی پرده اش در حق مظلومین کره خاکی بود: از کشتارهای هیروشیما و ناکازاکی بگیرید تا کشتارهای کره و کارهای باورنکردنی در ویتنام و کامبوج و آزمایش داروی سرطان بر روی مردم عادی آمریکای لاتین. کمترین شرارت عریان آمریکا در آن روز حمایت شش دانگ از حکومت های فوق استبدادی از شرق آسیا تا خاورمیانه و از شمال آفریقا تا قاره آمریکا بود. در کنار این، وجه فرهنگی غالب کسانی که بنای رها شدن از بند داشتند را یک جهان بینی خاص تشکیل می داد: ماتریالیسم دیالکتیک. و ایدئولوژی انقلابی برخاسته از آن هم مأمن حداکثر مطلق روشنفکران و مبارزین تمام جهان بود: مارکسیسم-لنینیسم.

شرح و بسط این جهان بینی و ایدئولوژی خارج از چارچوب این بحث است اما همین قدر باید گفت که در آن ظلم بی پرده آمریکا، یک ایدئولوژی انقلابی پیدا شده بود که رسما ساز مخالفت با آمریکا را کوک می کرد و طبیعی بود که وقتی به آن رنگ علمی بودن و استدلال های پر طول تفصیل هم زده می شد؛ بسیاری را خوش می آمد. حالا انتطار دارید در کشور ما، وضعیت به گونه ای دیگر بوده باشد؟ خیر. در کشور ما هم این ایدئولوژی حرف اول را در بین بسیاری از مبارزین می زد و چون صریحا از آن به عنان «علم مبارزه» یاد می شد، هر کسی توان مقابله با آن را نداشت، طرفه آنکه کسانی در اینجا و آنجای ای کره وسیع ما توانسته بودند با تکیه بر این ایدئولوژی پیروزی های بعضا باورنکردمی هم کسب کنند و بعضی هم با تکیه به آن، ظاهرا در مسیر پیروزی بودند، دیگر ویتنام و کوبا و کره شمالی و چین مثال های کلاسیک این موضوع به حساب می آیند. معلوم بود که جوان های ما هم یا رسما به این ایدئولوژی وابسته می شدند یا با نوعی احترام نزدیک به ایمان به آن می نگریستند.

 اما در کشور ما یک موضوع دیگر به عنوان فصل ممیزه با بقیه نقاط جهان وجود داشت: دین. دین گفتیم، اما چه طور؟ دین از سه وجه:

اول اینکه در کشور عزیز ما دین نه تنها به قول مارکسیستها «افیون توده ها» نشده بود، بلکه موجب بزرگترین تحرک توده ای تا آن هنگام یعنی فعالیت های ضد لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی و بعد هم ماجرای عظیم 15 خرداد شده بود.

وجه دوم، آن بود که عالمان دینی روشنفکر ما توانسته بودند با تکیه برمیراث عظیم فکری فلسفی تشیع، به خوبی در مقابل حرفهای فلسفی مارکسیست ها به طرح نظر و مقابله بپردازند و وجه سوم هم اینکه مردم ما ذاتا دینی بودند، یادمان نرود حتی عرق خورها هم در ماه محرم دهانشان را در این کشور آب می کشیدند و می کشند! به قول ظریفی، در این کشور، کافرهایش هم به نوعی مسلمانند و خودشان خبر ندارند، حالا مسلمان ها که دیگر جای خود دارند.

نتیجه منطقی این کلیتی که در بالا گفتیم این می شد که در کشور ما برخی اندیشه های ضد دینی یا اندیشه هایی که دستکم با دین اصطکاک داشت، خیلی وقت ها به شکل حقیقی اش عرضه نمی شد و کسانی به عمد یا به سهو لباس اسلام بر تن حرف های کفرآمیز می پوشاندند و از اینجا بود که پدیده ای مهم شکل می گرفت: التقاط.

التقاط گرچه به اصطلاح سنتز اسلام و کفر بود و همیشه این کفر، کفر مارکسیستی نبود و حرفهای ضد اسلامی کاپیتالیسم و لیبرالیسم هم نوعی از کفر را تشکیل می داد، ولی بنا به فضا کلی چپ زده جهان و همینطور کشور ما، سکه رایج التقاط در آن روز به نام التقاط مارکسیستی خورده بود.

حالا به اینها اضافه کنید که در کشور ما مبارزه با شاه هر روز اوج می گرفت و عارف و عامی و خرد و کلان و پیر و جوان هم در دریای مبارزه به نوعی سهیم بودند-حالا یکی بیشتر یکی کمتر-و همّ اصلی همه، زدن شاه و حکومت طاغوت بود. در این بین اگر کسی پیدا می شد و حرفهایی بسیار زیبا –نترس و بگو از زیبایی در حد سحر- می زد و از قرآن و نهج البلاغه برایت می خواند و از ابوذر و حسین می گفت و اندیشه های سیاسی و جامعه شناسی روز را هم به خوبی برایت تحلیل می کرد و نتیجه همه اش هم از طرفی موجب جذب نشدن جوانان به مارکسیسم می شد و هم از طرفی ضد شاه بود، خب مگر می توانستی نپذیری؟ اصلا چه دلیلی داشت نپذیری؟ اسلامی نبود، که بود؛ علمی نبود، که بود؛ موجب جذب جوانان به اسلام و نرفتن به سمت مارکسیسم نمی شد، که می شد؛ ضد شاه نبود، که بود. خب پس اگر با آنها مقابله می کردی لابد ایراد داشتی دیگر!

آری، اینچنین بود برادر که ماجرای دکتر شریعتی شکل گرفت.

 

کسانی که ایرادهای دکتر را می دیدند چند دسته بودند؟

دکتر شریعتی کسی است که اگر فقط یک سخنرانی-بی اغراق فقط یک سخنرانی- او را گوش داده باشی نمی توانی انگشت عجب از اینهمه توانایی فوق نابغگی او در سخنوری به دندان حیرت نگیری. این خود به تنهایی کافی بود تا عده زیادی، اصلا به عمق کلام آن مرحوم دقت کافی نکنند. عده ای هم که دقت می کردند چند دسته می شدند: بعضی فقط ایرادهای جزئی را می دیدند، مثلا اینکه ایشان چرا ریشش را می تراشد یا اینکه چرا فلان مطلب را از فلان کتاب که مورد پذیرش ما نیست نقل می کند. عده ای دیگر ایرادهای بزرگتری در او می دیدند ولی می گفتند «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آنکه هست گیرند؛ کیست که اشکال نداشته باشد؟ او در حال رشد است، به جای پرخاش، ایراداتش را تذکر دهید، خواهد پذیرفت». و دسته آخری هم بودند که عجیب، غریب بودند. غربتی باورنکردنی. اینها می گفتند «ایراد حرفهای دکتر جزئی نیست. او یک مشی فکری تحویل خواننده و شنونده می دهد که آن مشی کلی رو به ضدیت با اسلام دارد ولو اینکه خودش از اسلام می گوید و به اسلام جداً معتقد است. می گفتند دکتر فاتحه تفقه در دین را در عمق نوشته هایش می خواند، تفسیر به رأی را با پوشش نوشته های شگفت انگیر ادبی می پوشاند و از این قبیل، بعضی حرفهایش انحرافی است و بعضی مقدمه انحراف.»

بگذریم که دسته ای هم بودند که بنا به انگیزه های مختلف، فحش دادن به دکتر و تهمتهای «مسلمان نشنود کافر نبیند» حواله دکتر می کردند.

حالا البته در بین همه اینها هم درباره حسن نیت داشتن یا نداشتن آن مرحوم اختلاف بود که امری بود شخصی و کسی که از نظر فکری ایراد صحیحی به دکتر می گرفت، نمی توانیم قسم حضرت عباس بخوریم که حتما درباره نیت او هم صحیح می گفت، والله اعلم.

اهمیت ماجرا در اینجاست که برخی بزرگان دسته سوم این را ملاحظه می کردند که نوشته های دکتر شریعتی به دلیل ماهیت ضد طاغوتی داشتن و اسلامی بودن و جذاب بودند، نَقل و نُقل محافل است و به قول سعدی حدیثش را همچون شکر می‌خورند و رقعه منشآتش را چون کاغذ زر می‌برند و اگرچه این نوشته ها در جذب مردم به انقلاب بسیار مؤثر است، اما این جذب شده ها آیا واقعا به خط امام جذب می شوند؟ اگر منشاء پیوستن کسی به انقلاب، اسلام اصیل نباشد، آن وقت در بزنگاه ها برای اسلام اصیل جانبازی خواهد کرد یا همانطور که از آن سرمنشأ سیراب شده، اسلام اصیل را به  انواع اتهامات خواهد نواخت که محترمانه ترینیش اسلام ارتجاعی است؟

در همین راستا، و پیش از ادامه بحث، بد نیست بدانیم منتقدین منصف دکتر-چه در دسته دوم و چه در دسته سوم- چه کسانی بودند و چه می گفتند، نقل چند نمونه شاید راهگشا باشد:

 

نظر علامه طباطبایی راجع به دکتر شریعتی

یکی از این اشخصاص مرحوم علامه طباطبایی بود که به وزانت فکری و صلابت تحقیقی موصوف و معروف بود. ایشان در جواب برخی افراد که از ایشان راجع به نوشته های مرحوم دکتر سؤل کرده بودند اینچنین نگاشته بودند: این‎جانب نوشته‎های دکتر شریعتی را هرگز تصدیق نکرده و چنین سخنی به احدی نگفته‎ام و نوع مطالب ایشان [یعنی اغلب مطالب ایشان] اشتباه و طبق مدارک دینی اسلامی، غیرقابل‎قبول می‎باشد.» [1] هم ایشان در جای دیگری مرقوم فرموده اند: «ما با دکتر شریعتی عداوت ذاتی نداریم. مسئله این است که در لابه لای تألیفاتشان مطالبی دیده می شود که با موازین اسلام قابل توجیه نیست.» [2]

و یا در جایی دیگر نوشته اند: «نظر اینجانب تنها به اشتباه بودن مطالبی است مربوط به معارف و مقاصد اسلامی که در کتاب های ایشان [دکتر شریعتی] به چشم می خورد و به چیز دیگری نظر ندارم. نظر من معطوف سخن است نه به صاحب سخن و هرگز راضی نیستم با استناد به سخن و نوشته ی من به کسی بدگویی و اهانتی بشود.» [3]

 

نظر آیت الله شهید قاضی درباره دکتر شریعتی

از دیگر مخالفان صریح دکتر شریعتی، آیت الله شهید سید محمد علی قاضی طباطبایی بود، یعنی همان کسی که ذکر عظمت علمی و عرفانی و گستردگی مبارزات طولانی و مستمرش شهره آفاق است و از علامه طباطبایی درباره ایشان نقل شده که : «پسر عمو [شهید قاضی] خیلی فاضل است ... و اهل مکاشفات و کرامات است.» ایشان کسی است که در اسناد ساواک از ایشان با نام «خمینی آذربایجان» نام برده شده [4] و حضرت امام خمینی هم در پیامی که بعد از شهادت ایشان صادر فرمدند، ایشان را «عالم مجاهد»و «شهید سعید» خواندند. [5] از همین رو کسی نمی تواند مدعی شود که حضرت امام از ایشان راضی نبوده اند و ایشان هم در راستای اهداف ساواک به دو قطبی سازی کاذب مشغول بوده است!

آقای اصغر فردی که سالها توفیق  همراهی با شهید قاضی را داشته نقل می کند: «کتاب "فاطمه فاطمه استِ" شریعتی را از بس خوانده بودم، حفظ شده بودم. یک روز جلوی آقای قاضی بخشی را خواندم و پرسیدم: اینها را شنیده اید؟

گفت: بله، از کتاب "فاطمه فاطمه استِ" شریعتی است. به همین دلیل می گویم فریبنده است. اسلام شناسی اش را بخوان، بویی از اسلام نبرده است.» [6] 

البته این یک مورد از انتقادات شهید قاضی به آثار دکتر شریعتی بود که به همین اکتفا می کنیم.

 

نظرات شهید مطهری درباره دکتر شریعتی

به نوعی در رأس کسانی که با دکتر شریعتی مقابله فکری می کردند، آیت الله شهید مطهری قرار داشت. شهید مطهری علاوه بر مسئله فکری، چون شخصا عامل اصلی باز شدن پای دکتر شریعتی به حسینه ارشاد بود، نوعی تکلیف مضاعف برای خود در این قضیه قائل بود و به همین جهت بسیار صریح در این قضیه عمل می کرد. اتفاقا بررسی نظرات شهید مطهری در موضوع بحث ما می تواند موجب نتیجه گیری های مهمی شود. بگذریم که برخی ناآگاهان یا متأسفانه آگاهان، سعی دارند نطرات ابتدایی شهید مطهری درباره مرحوم دکتر را به عنوان نظر نهایی ایشان جلوه دهند.

در بین نظرات شهید مطهری به چند نمونه معروف تر اشاره می کنیم:

اولی حاشیه ای است که شهید مطهری در کنار یکی از جزوات منتشر شده دکتر شریعتی با عنوان «اسلام شناسی» درج فرموده و نوشته اند: « این جزوه مانند اغلب نوشته های نویسنده، از نظر ادبی و هنری اعلی است و از نظر علمی متوسط است و از نظر فلسفی کمتر از متوسط و از نظر دینی و اسلامی صفر است.» [7] و درباره همان جزوه اسلام شناسی نوشته اند: «در اوایل اردیبهشت 51 جزوه‏های 15 - 16 حسینیه را تحت عنوان "اسلام‏ شناسی" خواندم و آنچه به نظرم می‏رسد یادداشت می‏کنم:  اولا به نظر من این جزوه چیزی که نیست اسلام شناسی است، حداکثر این‏است‏ که بگوئیم اسلام سرایی یا اسلام شاعری است، یعنی اسلام موضوع و سوژه یک‏نوع‏ شعر و تخیل ولی به صورت نثر شده است و البته زیبا هم سروده شده است و بیشتر از سوسیالیسم و کمونیسم و ماتریالیسم تاریخی و اگزیستانسیالیسم مایه گرفته است تا اسلام. فرق است میان شناختن چیزی و سوژه قرار گرفتن ‏وی و سروده شدن آن. مثلا یک وقت طبیعت را می‏خواهیم بشناسیم، ماه و خورشید و دریا و کوه و درخت و گل را می‏خواهیم بشناسیم، آن خود متدی دارد که خالی از هر نوع‏ تخیل و اعمال ذوق باید تحت مطالعه قرار گیرد، تجزیه و تحلیل شود. یک وقت هست خورشید یا ماه یا سایر موضوعات طبیعی سوژه شعر قرار می‏گیرد، در آن وقت مطلب شکل دیگر به خود می‏گیرد. ... اسلام شناسی نیز غیر از اسلام سرایی است. آنچه در این جزوه آمده این‏ است که اسلام سوژه قرار گرفته برای یک سلسله تخیلات و حداکثر اندیشه‏های‏ دیگر. اگر ما بخواهیم اسلام را بشناسیم، مانند هر مورد دیگر باید محتوای اسلام‏ را از کتاب و سنت قولی و عملی قطعی طرح کنیم و مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم. در این جزوه آن چیزی که طرح نشده است متون اصلی اسلام است. ما نمی‏توانیم از پیش خود سخنی درباره توحید اسلام، معاد اسلام، انسان از نظر اسلام، جامعه از نظر اسلام بگوییم بدون آنکه متون اصلی اسلام را در این‏ زمینه طرح کنیم. پس عیب اصلی این جزوه این است که از متون اسلامی روگردانده است و حداکثر که چند جمله‏ای سوژه قرار گرفته است. نویسنده از آن نظر که به متون اصلی وارد نبوده، از اول خود را راحت‏ کرده است، همانند آنکه گفت : "صرف و نحو دو فرشته بودند در قید، و من بر آنها منت گذاشتم و آزادشان کردم".  ... نویسنده در آخر جزوه تحت عنوان "سخنی با خواننده "چند فحش چنار و منار حواله کسانی می‏کند که بخواهند بر این جزوه ایراد بگیرند، آنها را صاحب عقده کم حرفی و گمنامی می‏خواند، آنها را ضحاک هایی که مارهای‏ دوششان گرسنه مانده‏اند و مغز سر جوان می‏جویند قلمداد می‏کند.»[8]

 

نامه مفصل شهید مطهری به امام خمینی

شهید مطهری در راستای تلاش برای مقابله با این اندیشه ها که آن را غیر صحیح می دید، غیر از صحبت در جلسات دوستان و ... طی نامه ای به حضرت امام هم درباره چند موضوع من جمله همین موضوع صحبت کرده بود. این نامه مربوط به سال 56 است. در بخشی از این نامه ی مفصل آمده است: «در اینجا جریانهای پیچیده و گمراه کننده ای وجود دارد که توجه و آگاهی حضرتعالی ضرورت دارد:

... چهارم مسئله شریعتی هاست. در نامه قبل معروض شد که پس از مذاکره با بعضی دوستان مشترک قرار بر این شد که بنده دیگر درباره مسائلی که به شخص او مربوط می شد، از قبیل صداقت داشتن و صداقت نداشتن و از قبیل التزامات عملی سخنی نگویم ولی انحرافاتی که در نوشته های او هست به صورت خیرخواهانه و نه خصمانه تذکر دهم؛ ولی اخیراً می بینم گروهی که عقیده و علاقه درستی به اسلام ندارند و گرایش های انحرافی دارند با دسته بندی های وسیعی در صدد این هستند که از او بتی بسازند که هیچ مقام روحانی جرئت اظهار نظر در گفته ها ی او را نداشته باشد.

این برنامه در مراسم چهلم او در مشهد –متأسفانه با حضور برخی دوستان خوب ما- و پیشتر در ماه مبارک رمضان در مسجد قبا اجراشد تحت عنوان اینکه بعد از سید جمال و اقبال -و بیش از آنها- این شخص رنسانس اسلامی به وجود آورده و اسلام را نو کرده و خرافات را دور ریخته و همه باید به افکار او بچسبیم؛ ولی خوشبختانه با عکس العمل شدید گروهی دیگر مواجه شد و به علاوه [با] هوشیاری و حسن نیت امام مسجد که متوجه شد توطئه ای علیه روحانیت بوده در شبهای آخر فی الجمله اصلاح شد.

عجبا! می خواهند با اندیشه هایی که چکیده افکار ماسینیون مستشار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال آفریقا و سرپرست مبلغان مسیحی در مصر و افکار گورویچ یهودی ماتریالیست و اندیشه های ژان پل سارتر اگزیستانسیالیست ضد خدا و عقاید دورکهایم جامعه شناس ضد مذهب است، اسلام نوین بسازند، پس و علی الاسلام السّلام. [اشاره به تأثیر پذیری شریعتی از این افراد که خودش نیز در مقاله "معبودهای من" در کتاب کویر صریحاً به برخی از آنها اشاره کرده است.]

به خدا قسم اگر روزی مصلحت اقتضا کند که اندیشه های این شخص حلاجی شود و ریشه هایش به دست آید و با اندیشه های اصیل اسلامی مقایسه شود صدها مطلب به دست می آید که بر ضد اصول اسلام است و به علاوه بی پایگی آنها روشن می شود. من هنوز نمی دانم فعلاً چنین وظیفه ای دارم یا ندارم؛ ولی با اینکه می بینم چنین بت سازی می شود، فکر می کنم که تعهدی که درباره این شخص دارم دیگر ملغی است، در عین حال منتظر اجازه و دستور آن حضرت می باشم.

کوچکترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیت است. او همکاری روحانیت با دستگاه های ظلم و زور علیه توده مردم را به صورت یک اصل کلی اجتماعی در آورد، مدعی شد که مَلِک و مالک و ملّا و به تعبیر دیگر تیغ و طلا و تسبیح همیشه در کنار هم بوده و یک مقصد داشته اند. این اصل معروف مارکس و به عبارت بهتر مثلث معروف مارکس را که دین و دولت و سرمایه سه عامل همکار بر ضد خلقند و سه عامل از خود بیگانگی بشرند به صد زبان پیاده کرد، منتها به جای دین، روحانیت را گذاشت؛ نتیجه اش این شد که جوانان امروز به اهل علم به چشم بدتری از افسران امنیتی نگاه می کنند و خدا می داند که اگر خداوند از باب "و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین" در کمین او نبود او در مأموریت خارجش چه بر سر رو حانیت و اسلام می آورد. [اشاره به سفر آخر دکتر شریعتی به انگلیس که در همانجا به شکل مشکوکی درگذشت.]

تبلیغاتی در اروپا و آمریکا له او از زهد و ورع و پارسایی تا خدمت به خلق و فداکاری و جهاد در راه خدا و پاکباختگی در راه حق شده است و بسیار روشن است که دست های مرموزی در کار بوده و دوستان خوب شما در اروپا و آمریکا اغفال شده اند. [اشاره به فعالیت های امثال ابراهیم یزدی و قطب زاده در اروپا و آمریکا به نفع شریعتی. این افراد در آن زمان در خط انقلاب فعالیت می نمودند.]

... خوب است اطلاع داشته باشید که در ماه های آخر عمر شریعتی بنده مکرر [به] وسیله اشخاص مختلف به او پیغام دادم که در نوشته های تو مطالبی هست بر ضد اسلام و لازم است اصلاح شود، من حاضرم در حضور جمعی صاحبنظر و یا تنها، هر طور خودت مایل باشی ، به تو ثابت کنم، اگر ثابت شد خودت آنها را ولو به نام خودت نه به نام من اصلاح کن و شأن تو بالا هم خواهد رفت و الّا مجبورم از تو صریحاً و مستدل انتقاد کنم و برایت گران تمام خواهد شد.

آخرین شخصی که از طرف او نزد من آمد، اظهار داشت که او حاضر است اختیار بدهد به آقای محمد تقی جعفری و آقای محمد رضا حکیمی که از آثارش انتقاد کنند و در نهایت امر تو صحّه بگذاری، من گفتم بسیار خوب ولی به شرط اینکه کتباً بنویسد.

مقارن با حرکتش به خارج اطلاع پیدا کردم که تنها به آقای حکیمی نوشته که شما مجازی نوشته های مرا نقد کنی. در اروپا خبر موثق این بود که گفته بود تا یک سال کاری نخواهم کرد جز اصلاح نوشته های خودم و یکی از دوستان نزدیک حضرتعالی نقل کرد که به او گفته بود منتظرم فلانی [یعنی شهید مطهری] به اروپا بیاید، راجع به اصلاح کتاب هایم با او مشورت کنم، و البته من این جهت را تحسین کردم و دلیل حسن نیت او و سوء نیت اطرافیانش در ایران [ظاهرا اشاره به افرادی نظیر میناچی] گرفتم.

روی این حساب می بایست از نشر آثارش قبل از اصلاح و تجدید نظر لا اقل [به] وسیله آقای حکیمی که کتباً به او اجاز داده است جلوگیری شود؛ ولی افرادی که اخیراً تصمیم گرفته اند او را مظهر رنسانس اسلامی قرار دهند و راه را برای اظهار نظرهای خود در اصول و فروع باز کنند در شعاع وسیعی به نشر و تکثیر همه آثار او پرداخته اند.

بنده فکر می کنم اگر صلاح می دانید به برخی از ارادتمندان خودتان در اروپا و آمریکا که ضمناً ناشر آثار و افکار او هستند یادآوری فرمایید که قبل از انجام اصلاحات [به] وسیله آقای حکیمی یا گروهی که خودتان تعیین می فرمایید از نشر آثارش جلوگیری شود و اگر هم صلاح نمی دانید که در کار او مستقیماً دخالتی فرمایید راه دیگری باید اندیشید.

بسیار خوب است و برای شناختن ماهیت این شخص لازم است که حضرتعالی مجموعه مقالات او را در کیهان که یک سال و نیم پیش چاپ شد شخصاً مطالعه فرمایید.

این مقالات دو قسمت است: یک قسمت بر ضد مارکسیسم است که مقالات خوبی بود و ایرادهای کمی از نظر معارف اسلامی داشت، ولی قسمت دوم مقالاتی بود در باره ملّیت ایرانی (و مستقلاً ماشین شده) و در حقیقت فلسه ای بود برای ملّیت ایرانی و قطعاً تا کنون احدی از ملّیت ایرانی به این خوبی و مستند به یک فلسفه امروز پسند دفاع نکرده است. شایسته است نام آن را «فلسفه رستاخیز» بگذاریم. [اشاره به حزب شاه ساخته «رستاخیز» که مبتنی بود بر ملّیت ایرانی.]

خلاصه ی این مقالات که یک کتاب می شود، این بود که ملاک ملّیت، خون و نژاد که امروز محکوم است نیست، ملاک ملّیت فرهنگ است و فرهنگ به حکم اینکه زاده تاریخ است نه چیز دیگر، در ملّت های مختلف، مختلف است؛ فرهنگ هر قوم روح آن قوم و شخصیت اجتماعی آنها را می سازد؛ خود و «منِ» واقعی هر قوم فرهنگ آن قوم است؛ هر قوم که فرهنگ مستمر نداشته نابود شده است، ما ایرانیان فرهنگ دو هزار و پانصد ساله داریم که ملاک شخصیت وجودی ما  و منِ واقعی ما و خویشتن اصلی ماست، در طول تاریخ حوادثی پیش آمد که خواست ما را از خودِ واقعی ما بیگانه کند ولی ما هر نوبت به خود آمدیم و به خودِ واقعی خود بازگشتیم؛ آن سه جریان عبارت بود از حمله اسکند، حمله عرب، حمله مغول.

در این میان بیش از همه در باره حمله عرب بحث کرده   نهضت شعوبی گری را تقدیس کرده است، آنگاه گفته اسلام برای ما ایدئولوژی است و نه فرهنگ؛ اسلام نیامده که فرهنگ ما را عوض کند و فرهنگ واحدی به وجود آورد، بلکه تعدد فرهنگ ها را به رسمیت می شناسد همان طوری که تعدد نژادی را یک واقعیت می داند؛ آیه کریمه "انّا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ و اُنثی و جَعَلناکُم شُعوباً و قَبائِل ..." ناظر به این است که اختلافات نژادی و اختلافات فرهنگی که اولی ساخته طبیعت است و دومی تاریخ، باید به جای خود محفوظ باشد.

ادعا کرده که ایدئولوژی ما روی فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روی ایدئولوژی ما، لهذا ایرانیت ما ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما اسلام ایرانی شده است. با این بیان عملاً و ضمناً –نه صریحاً- فرهنگ واحد به نام فرهنگ اسلامی را انکار کرده است و صریحاً شخصیت هایی نظیر بوعلی و ابوریحان و خواجه نصیر الدین و ملا صدرا را وابسته به فرهنگ ایرانی دانسته است؛ یعنی فرهنگ اینها ادامه فرهنگ ایرانی است.

این مقالات بسیار خواندنی است؛ در انتساب آنها به او شکی نیست، به بعضی ها مثل آقای خامنه ای و آقای بهشتی گفته مال من است، ولی مدعی شده که من اینها را چندین سال پیش نوشته ام و اینها [یعنی ساواک] آنها را پیدا کرده و چاپ کرده اند؛ در صورتی که دلائل به قدر کافی هست که مقالات، جدید است. به هر حال مطالعه حضرتعالی بسیار مفید است.» [9]

دوستان، یادمان هست که حضرت امام درباره شهید مطهری چه تعبیراتی داشتند دیگر؟ من که یاد نمی آید امام کسی جز شهید مطهری را کسی خوانده باشد که «آثاری که از او هست، بی استثنا همه ی آثارش خوب است و من کس دیگری را سراغ ندارم که بتوانم بگویم بی استثنا آثارش خوب است.» [10] شما کس دیگری را می شناسید که امام در مراسم بزرگداشت او آنچنان گریسته باشد؟

آیا شهید مطهری هم در زمین ساواک بازی می کرد؟ آیا در کوره دو قطبی شدن جامعه می دمید؟

 

اعلامیه علنی شهید مطهری در اوج انقلاب درباره دکتر شریعتی

قصه وقتی هیجان انگیزتر می شود که پرده بعدی را هم ببینیم. ایراد آقایان به حضرت علامه مصباح یزدی این است که چرا در اوج انقلاب، در جلسات خصوصی به موضوع شریعتی پرداختی، این خلاف مشی امام بود.( و البته تحریف بزرگ را در همین جا مرتکب شده و اینچنین جلوه داده اند که جریان شریعتی ستیزی مخصوص حضرت علامه بود و در رأس آن گروهی که شریعتی را نقد می کردند، ایشان قرار داشت) اما خوب است یادمان باشد همین شهید مطهری ای که امام اینگونه او را در دوره حیات و بعد از حیات قبول داشتند، در اوج انقلاب اعلامیه ای رسمی و علنی صادر کرد و به همراه مهندس بازرگان صریحا به موضوع مرحوم دکتر شریعتی در سطح عمومی پرداختند. گرچه کمی بعد مرحوم مهندس بازرگان امضایش را پس گرفت. در آن اعلامیه نوشته شده بود:

«نظر به اینکه مسائل مربوط به مرحوم دکتر علی شریعتی، مدتی است موضوع جنجال و اتلاف وقت طبقات مختلف و موجب انصراف آن‌ها از مسائل اساسی و حیاتی و وسیله بهره‌برداری افراد و دستگاه‌های مغرض گردیده است، این‌جانبان تبادل نظر در این مسائل را ضروری دانستیم و در یک سلسله مذاکرات به این نتیجه رسیدم که تا حدود زیادی وحدت نظر داریم و با توجه به این‌که بیشترین افراد که دچار این سردرگمی و بیهوده کاری هستند، از قشر حقیقت‌طلب‌اند، وظیفه شرعی دانستیم، عقاید و نظریات مشترک خود را در این زمینه نخست به طور اجمال و سپس به طور تفضیل به اطلاع عموم و به ویژه این قشر برسانیم. باشد که وسیله خیری برای رهایی از این سردرگمی و بازگشت به وحدت و الفت میان مسلمانان گردد که البته موجب رضای خدای متعال خواهد بود.

آن‌چه درباره آن مرحوم شایع است یا مربوط است به جنبه گرایش‌هایش و یا استنباط‌ها و اظهار‌نظر‌هایش در مسائل اسلامی که در آثار و نوشته‌های او منعکس است. این‌جانبان که علاوه بر آشنایی به آثار و نوشته‌های مشارالیه، با شخص او فی‌الجمله معاشرت داشتیم، معتقدیم نسبت‌هایی از قبیل سنی‌گری و وهابی‌گری به او بی‌اساس است و او در هیچ یک از مسائل اصولی اسلام، از توحید گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت، گرایش غیراسلامی نداشته است.

ولی نظر به این‌که تحصیلات عالیه و فرهنگ او غربی بود و هنوز فرصت و مجال کافی نیافته بود در معارف اسلامی مطالعه وافی داشته باشد، تا آن‌جا که گاهی از مسلّمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامی بی‌خبر می‌ماند، هر چند با کوشش زیاد به تدریج بر اطلاعات خود در این زمینه می‌افزود، در مسائل اسلامی حتی در مسائل اصولی دچار اشتباهات فراوان گردیده است که سکوت در برابر آن‌ها ناروا و نوعی کتمان حقیقت و مشمول سخن خداست که: ان الذین یکتمون ما انزلنا من البیّنات و الهدی من بعد ما بیّناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللّاعنون.

از این‌رو، با توجه به اقبال فراوان جوانان به کتب مشارالیه و اینکه خود او در اواخر عمر در اثر تذکرات متوالی افراد بی‌غرض و بالاتر رفتن سطح مطالعات خودش متوجه اشتباهات خود شد و به یکی از نزدیکانش وکالت تام برای اصلاح آن‌ها داد، این‌جانبان بر آن شدیم به حول و قوه الهی ضمن احترام به شخصیت و تقدیر از زحمات و خدماتش در سوق دادن نسل جوان به طرف اسلام بدون مجامله و پرده‌پوشی و بدون اعتنا به احساسات طرفداران متعصب و یا دشمن مغرض، طی نشریاتی نظریات خود را درباره مطالب و مندرجات کتاب‌های ایشان بالصراحه اعلام داریم. از خداوند متعال مدد می‌طلبیم و از همه افرادی که بی‌غرضانه نظریات مستدل خود را در اختیار ما قرار ‌دهند و ما را در این راه یاری نمایند متشکر خواهیم شد.

والسلام علی من اتبع الهدی

مهدی بازرگان، مرتضی مطهری» [11]

جالب است که مهندس بازرگان بعدها نقل کرده که قسمتهای تجلیلی این اعلامیه نوشته او بوده است: «یک چیزی من در تجلیل از شریعتی نوشتم. بعد که خواندم ایشان نپسندید. آقای مطهری مطلبی را که نوشته بود خواند من نپسندیدم. همه اش در رد و نقد دکتر شریعتی بود. اعضای انجمن اسلامی پزشکان که در منزل دکتر کاظم یزدی بودند خیلی اصرار کردند که ما حتما چیز مشترکی بنویسیم. به خاطر از بین رفتن شایعات و چون می دانستم هیچ دو نفر نیستند که صد در صد در همه مطالب با هم توافق داشته باشند من حرف های آقای مطهری را پذیرفتم . نوشته ی مطهری را گرفتم و مقداری خصوصا در مقدمه نظرات خودم را علاوه کردم. از جمله نوشتم : ما شهادت می دهیم که در مسئله ی توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت هیچ گونه اشکالی ندارد و به این اصول اعتقاد دارد و ...» [12]

 

مهم ترین نکات این نامه آن است که از نظر شهید مطهری، اولا پرداختن به موضوع مرحوم دکتر شریعتی و روشن کردن برخی مسائل، نه تنها ضد وحدت نیست بلکه موجب روشن شدن حق و از همین رو موجب الفت بین جامعه می شود، ثانیا دکتر شریعتی گرچه خودش مسلمان موحد معتقد به نبوت و معاد بوده، ولی بعضا حتی در مسائل اصولی اسلامی دچار خطاهایی شده که اگر کسی که می داند آنها غلط است و توان هم دارد و مصلحت می بیند، به نقد آن ها نپردازد مصداق آن آیه می شود.

آیا امام از این نامه شهید مطهری مطلع نبود؟ آیا شهید مطهری که به اذعان تمام دست اندرکاران انقلاب (از دوست و دشمن) همواره مورد اعتماد ترین فرد نزد امام خمینی بود، با این کارش علیه امام قدم زده بود و یا امام با وجود این بی بصیرتی مزعوم، به او اینقدر اعتماد داشت؟ آیا همین شهید مطهری نبود که حدود یک سال و نیم بعد وقتی به ضرب گلوله برخی گروه ها که از اندیشه های انحرافی تغذیه کرده بودند به شهادت رسید امام در پیامی فرمودند: «ضایعه اسف انگیز شهید بزرگوار و متفکر و فیلسوف و فقیه عالی مقام مرحوم آقای حاج شیخ مرتضی مطهری را تسلیت و تبریک عرض می کنم. تسلیت در شهادت شخصیتی که عمر شریف و ارزنده خود را در راه اهداف مقدس اسلام صرف و با کج روی ها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. تسلیت در شهادت مردی که در اسلام شناسی و فنون مختلفه اسلام و قرآن کریم کم نظیر بود. من فرزند بسیار عزیزی را از دست دادم و در سوگ او نشستم که از شخصیت هایی بود که حاصل عمرم محسوب می شد»؟[13]

 

نظر آیت الله مهدوی کنی درباره دکتر شریعتی

اما در کنار کسانی که این انتقادات تند را داشتند برخی ها هم بودند که انتقادات جدی (و بعضا اصولی) به دکتر شریعتی داشتند منتهی درجه خطر دکتر شریعتی را در این اندازه نمی دیدند و یا نوع برخورد دیگری با او را می پسندیدند، همین. اصل انحراف و بعضا انحراف در اصول مورد توافق بود، میزان خطر مورد سؤال و اختلاف بود.

مثلا در این بین می توان به حضرت آیت الله مهدوی کنی اشاره کرد که از منتقدین ملایم دکتر محسوب می شد. ایشان در همین زمینه خاطره ای دارد. آیت الله مهدوی کنی در کتاب خاطراتشان می فرمایند: «در مورد روش علمی دکتر شریعتی به دکتر گفتم چرا شما مطلبی را امروز می گویید و پس از چندی آن را رد می کنید و می گویید به نکته دیگری رسیدم و مطلب قبلی اشتباه بود؟ و گاهی در سخنرانی می گویید من در این مرحله به اینجا رسیده ام ولی خودم را خالی از اشتباه نمی بینم. در مسائل اعتقادی و دینی بهتر است که مطالعاتتان را کامل کنید و بعد بیایید نتایج به دست آمده را بیان کنید .کسی که در مقام تحقیق است و بررسی های خود را کامل نکرده حق ندارد در یک موضوع (به خصوص موضوعات و مسائل اعتقادی) اظهار نظر کند. کسی که اعتراف می کند که راه کمال را طی نکرده و برای صعود به قله هنوز راهی در پیش دارد و باید به نقطه های بالاتر از این گام بردارد و شاید در آنجا چیزهای دیگری به دست آورد، نباید برداشت های ناپخته خود را به مردم بگوید و مردم را گمراه کند. قسمتی از سخنرانی ها یا نوشته های شما اینگونه است. البته هیچ کس جز معصوم خالی از اشتباه نیست ولی فرق است میان معلم و متعلّم. معلم راه را طی کرده و پای درس معلمان و محققان در رشته مورد بحث نشسته و از آنها چیزها فراگرفته ولی متعلّم هنوز در پله های نخست گام بر می دارد و حق ندارد در جایگاه معلم بنشیند. ... آری ممکن است کسی بگوید من زحماتم را کشیده ام و فکر می کنم به نهایت رسیده و بیان می کند و نتیجه حاصله برایش حجت است. اما کسی که خودش می گوید در راه هستم و دارم مطالعه می کنم و در این مطالعاتم به اینجا رسیدم نمی تواند برای عامه مردم صحبت کند. اینجا کلاس درس نیست که برای یک عده ای دانشجو بخواهی حرف بزنی، اینجا عامه مردم هستد. افکارشان را خراب می کنید، بعد از مدتی دیگر مشکل است از ذهن آنها بیرون بیاوردی. این اشکالی بود که ما در مسائل کلی به ایشان می گرفتیم. به خصوص مسائلی که جنبه اعتقادی و بنیانی داشت. البته ایشان پاسخ قانع کننده ای نداشت و شاید قصدش این بود که افکار را به تکاپو وادارد.» [14]

ترجمه ی این صحبت آیت الله مهدوی این است که سلّمنا، شما حسن نیت داری، ولی جستجوگری که در مسیر شدن است حق ندارد بیاید برای جمع کثیری از مردم سخنرانی های مهم اعتقادی بکند و اگر همه، یک کتاب «اسلام شناسی» می نویسند، او دو تا کتاب «اسلام شناسی» بنویسد.

 

ادامه مقاله در قسمت دوم

 

پی نوشت ها:

1-عین تصویر دستخط علامه طباطبایی در هفته نامه پنجره، شماره 23، مورخ 21 آذر 1388، صفحه 79 درج شده است.

2- اسناد انقلاب اسلامی، جلد 2، صفحه 207؛ به نقل از گفتمان مصباح، تألیف رضا صنعتی، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحه 223. گفتنی است که در تهیه این مقاله، از این کتاب وزین بسیار سود بردیم و در دسترسی به نقل قول ها(خصوصا نقل آثار دکتر شریعتی و نقل سخنان علامه مصباح یزدی) استفاده عمده ما از این کتاب وزین بوده است و باید بدین وسیله تشکر عمیق خود را نسبت به مؤلف آن ابراز داریم.

3- (فصلنامه تاریخ و فرهنگ معاصر، شماره 3 و 4، صفحه 389.

4- رجوع کنید به: یاران امام خمینی به روایت اسناد ساواک، شهید آیت الله سید محمد علی قاضی طباطبائی، صفحه 389.

5- رجوع کنید به: صحیفه امام ، جلد ۱۰ ، صفحات ۴۲۰ و ۴۲۱.

6- مصاحبه آقای اصغر فردی با ماهنامه شاهد یاران، شماره 51، صفحه 93.

7- استاد مطهری و روشنفکران، انتشارات صدرا، چاپ نهم، صفحه 34]

8- استاد مطهری و روشنفکران، انتشارات صدرا، صفحات 35 تا 37.

9- نامه تاریخی استاد مطهری به امام خمینی، انتشارات صدرا، صفحات 18 تا 30.

10- صحیفه امام، جلد 16، صفحه 242.  

11- به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دکتر علی شریعتی، به آدرس : http://drshariati.org/show/?id=453

12-منبع: وبلاگ «من و دکتر شریعتی»، مطلبی با عنوان «بررسی نامه تاریخی بازرگان و مطهری درباره دکتر شریعتی»، به آدرس : http://shariatism.blogfa.com/post-84.aspx

13- صحیفه امام، جلد 7، صفحه 178.

14-خاطرات آیت الله مهدوی کنی، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحات 140 و 141.

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ توسط وحید خضاب