وحید خضاب: قصد نداشتم و ندارم که دراین وبلاگ، مطلبی غیر تاریخی یا مطلبی از کس دیگری بگذارم.اما نمی دانم با این یک مورد چه کنم. فاطمیه شروع شده.فاطمیه یعنی آغاز یک تاریخ. تاریخی که می شد جور دیگری باشد ولی... . شعر زیر از شاعر بسیار عزیز، توانا، دوست داشتنی، هنرمند و کاربلد، سید محمدرضا برقعی است. این را به عنوان یک مطلب تاریخی و حرف دل خودم، بپذیرید:
گفت: در می زنند، مهمان است؟
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا، نه، صدای طوفان است
مزن، این خانه ی مسلمان است
مادرم رفت پشت در، اما ...
گفت: آرام ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم؟
و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم
پشت در سوخت بال و پر، اما...
آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند
بازوی مادرم سپر،اما...
بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
گفت: یک روز، یک نفر، اما...
وحید خضاب: ماجرای ولایتعهدی امام رضا (علیه السلام) از جریانات بسیار کلیدی و پیچیده نه تنها در تاریخ تشیع بلکه در تاریخ اصطلاحاً خلافت اسلامی است. فهم صحیح این ماجرا از طرفی موجب فهم صحیح جریانات سیاسی-فکری در یکی از مهمترین دوران های تاریخ اسلام می شود و از طرفی، به صورت مستقیم با یک مسئله عقیدتی تشیع امامی مرتبط است.
رهبر حقیقتاً فرزانه انقلاب، حضرت آیت الله خامنه ای (که عظمت رهبری سیاسی ایشان موجب شده عظمت علمی ایشان چندان آشکار نشود) از کسانی هستند که در تاریخ اسلام نه تنها بسیار دانشمند محسوب می شوند بلکه با توجه به فقاهت و اسلام شناسی شان، تحلیل های دقیق و صائبی هم در این قضایا ارائه می دهند. این تحلیل ها نه تنها ازطرف دوستداران ایشان صائب و خواندنی تلقی می شود، بلکه حتی مخالفین سیاسی ایشان هم به دلیل علمی و متقن بودن این تحلیل ها و بررسیهای تاریخی، نمی توانند در آن خدشه کنند.
حضرت آقا در سال 63 (زمان ریاست جمهوری شان) در پیامی که به کنگره علمی بین المللی امام رضا (علیه السلام) ارسال فرمودند، به تبیینی فشرده اما دقیق از دوران امام رضا علیه السلام و ماجرای پذیرش ولایتعهدی از طرف ایشان پرداختند. متن این پیام (که می توان آن را یکی از مقالات علمی دقیق در این موضوع خواند) بسیار خواندنی است اما ما باتوجه به شبهه ای که در یک بعد این قضیه وجود دارد (و آن هم چرایی این پیشنهاد از جانب مأمون و چگونگی مقابله امام با توطئه وی و همچنین چرایی برخی شروط و راهکارهای امام در این مقابله مطرح است) بخشی از این متن حضرت آقا را مرور می کنیم:
« برای اینکه پرتوی بر سیمای این حادثه عجیب افکنده شود به تشریح کوتاهی از تدبیر مأمون و تدبیر امام در این حادثه میپردازیم.
مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان چند مقصود عمده را تعقیب میکرد:
اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنهی مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصهی فعالیت سیاسی آرام و بیخطر بود. همانطور که گفتم شیعیان در پوشش تقیه، مبارزاتی خستگیناپذیر و تمام نشدنی داشتند،این مبارزات که با دو ویژگی همراه بود، تأثیر توصیفناپذیری در برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگی، یکی مظلومیت بود و دیگری قداست.
شیعیان با اتکاء به این دو عامل نفوذ، اندیشهی شیعی را که همان تفسیر و تبیین اسلام از دیدگاه ائمه اهل بیت است، به زوایای دل و ذهن مخاطبین خود میرساندند و هر کسی را که از اندک آمادگی برخوردار بود به آن طرز فکر متمایل و یا مؤمن میساختند و چنین بود که دائرهی تشیع، روزبهروز در دنیای اسلام گسترش مییافت. و همان مظلومیت و قداست بود که با پشتوانه تفکر شیعی، اینجا و آنجا در همهی دورانها قیامهای مسلحانه و حرکات شورشگرانه را برضد دستگاههای خلافت سازماندهی میکرد.
مأمون میخواست یک باره آن خفا و استتار را از این جمع مبارز بگیرد و امام را از میدان مبارزه انقلابی به میدان سیاست بکشاند و بدینوسیله کارآئی نهضت تشیع را که بر اثر همان استتار و اختفا روزبهروز افزایش یافته بود به صفر برساند. با این کار مأمون آن دو ویژگی مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان میگرفت زیرا جمعی که رهبرشان فرد ممتاز دستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق العنان وقت و متصرف در امور کشور است نه مظلوم است و نه آنچنان مقدس.
این تدبیر میتوانست فکر شیعی را هم در ردیف بقیهی عقاید و افکاری که در جامعه طرفدارانی داشت قرار دهد و آن را از حد یک تفکر مخالف دستگاه که اگرچه از نظر دستگاهها، ممنوع و مبغوض است، از نظر مردم بخصوص ضعفا پرجاذبه و استفهامبرانگیز است، خارج سازد.
دوم: تخطئه مدعای تشیع مبنی بر غاصبانه بودن خلافتهای اموی و عباسی و مشروعیت دادن به این خلافتها بود. مأمون با این کار به همهی شیعیان، مزورانه ثابت میکرد که ادعای غاصبانه و نامشروع بودن خلافتهای مسلط که همواره جزو اصول اعتقادی شیعه به حساب میرفته یک حرف بیپایه و ناشی از ضعف و عقدههای حقارت بوده است، چه اگر خلافتهای دیگران نامشروع و جابرانه بود خلافت مأمون هم که جانشین آنهاست میباید نامشروع و غاصبانه باشد، و چون علیبنموسیالرضا با ورود در آن دستگاه و قبول جانشینی مأمون، او را قانونی و مشروع دانسته پس باید بقیه خلفا هم از مشروعیت برخوردار بوده باشند و این نقض همهی ادعاهای شیعیان است. با این کار نه فقط مأمون از علیبنموسیالرضا بر مشروعیت حکومت خود و گذشتگانش اعتراف میگرفت بلکه یکی از ارکان اعتقادی تشیع را که همان ظالمانه بودن پایهی حکومتهای قبلی است نیز درهم میکوبید.
علاوه بر این، ادعای دیگر شیعیان مبنی بر زهد و پارسائی و بیاعتنائی ائمه به دنیا نیز با این کار نقض میشد، و چنین وانمود میشد که آن حضرت فقط در شرایطی که بدنیا دسترسی نداشتهاند نسبت به آن زهد میورزیدند و اکنون که درهای بهشت دنیا به روی ایشان باز شد، بسوی آن شتافتند و مثل دیگران خود را از آن مغتنم کردند.
سوم: اینکه مأمون با این کار، امام را که همواره یک کانون معارضه و مبارزه بود در کنترل دستگاههای خود قرار میداد و بجز خود آن حضرت، همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوی را نیز در سیطره خود در میآورد، و این موفقیتی بود که هرگز هیچیک از اسلاف مأمون چه بنی امیه و چه بنی عباس برآن دست نیافته بودند.
چهارم: اینکه امام را که یک عنصر مردمی و قبله امیدها و مرجع سئوالها و شکوهها بود در محاصره ماموران حکومت قرار میداد و رفته رفته رنگ مردمی بودن را از او میزدود و میان او مردم و سپس میان او و عواطف و محبتهای مردم فاصله میافکند.
هدف پنجم این بود که با این کار برای خود وجهه و حیثیتی معنوی کسب میکرد، طبیعی بود که در دنیای آن روز همه او را بر اینکه فرزندی از پیغمبر و شخصیت مقدس و معنوی را به ولیعهدی خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکی دینداران به دنیا طلبان از آبروی دینداران میکاهد و بر آبروی دنیاطلبان میافزاید.
ششم آنکه در پندار مأمون، امام با اینکار به یک توجیهگر دستگاه خلافت بدل میگشت، بدیهی است شخصی در حد علمی و تقوائی امام با آن حیثیت و حرمت بینظیری که وی بعنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت، اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت برعهده میگرفت هیچ نغمهی مخالفی نمیتوانست خدشهای بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد، این همان حصار منیعی بود که میتوانست همهی خطاها و زشتیهای دستگاه خلافت را از چشمها پوشیده بدارد.
بجز اینها هدفهای دیگری نیز برای مأمون متصور بود.
چنانکه مشاهده میشود این تدبیر بقدری پیچیده و عمیق است که یقیناً هیچکس جز مأمون نمیتوانست آن را بخوبی هدایت کند و بدین جهت بود که دوستان و نزدیکان مأمون از ابعاد و جوانب آن بیخبر بودند.از برخی گزارشهای تاریخی چنین بر میآید که حتی فضلبنسهل وزیر و فرمانده کل و مقربترین فرد دستگاه خلافت نیز از حقیقت و محتوای این سیاست، بی خبر بوده است. مأمون حتی برای اینکه هیچگونه ضربهای بر هدفهای وی از این حرکت پیچیده وارد نیاید داستانهای جعلی برای علت و انگیزه این اقدام میساخت و به این و آن میگفت. حقاً باید گفت سیاست مأمون از پختگی و عمق بینظیری برخوردار بود.
اما آن سوی دیگر این صحنهی نبرد، امام علیبنموسیالرضا است و همین است که علیرغم زیرکی شیطنتآمیز مأمون، تدبیر پخته و همه جانبهی او را به حرکتی بیاثر و بازیچهای کودکانه بدل میکند. مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمایهگذاری عظیمی که در این راه کرد از این عمل نه تنها طرفی بر نبست بلکه سیاست او به سیاستی بر ضد او بدل شد. تیری که با آن، اعتبار و حیثیت و مدعاهای امام علیبنموسیالرضا را هدف گرفته بود خود او را آماج قرار داد، بطوریکه بعد از گذشت مدتی کوتاه ناگزیر شد همهی تدابیر گذشته خود را کأن لم یکن شمرده، بالاخره همان شیوهای را در برابر امام در پیش بگیرد که همه گذشتگانش در پیش گرفته بودند یعنی «قتل»، و مأمون که در آرزوی چهرهی قداستمآب خلیفهای موجه و مقدس و خردمند، این همه تلاش کرده بود سرانجام در همان مزبلهای که همه خلفای پیش از او در آن سقوط کرده بودند یعنی فساد و فحشا و عیش و عشرت توأم با ظلم و کبر فرو غلتید.
دریده شدن پرده ریای مأمون در زندگی پانزده ساله او پس از حادثه ولیعهدی را در دهها نمونه میتوان مشاهده کرد که از جمله به خدمت گرفتن قاضی القضاتی فاسق و فاجر و عیاش همچون یحییبناکثم و همنشینی و مجالست با عموی خواننده و خنیاگرش ابراهیمبنمهدی و آراستن بساط عیش و نوش و پردهدری در دارالخلافهی او در بغداد است. اکنون به تشریح سیاستها و تدابیر امام علیبنموسیالرضا در این حادثه میپردازیم.
1- هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضائی خود پرکرد، بطوریکه همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مأمون با نیت سوء حضرت را از وطن خود دور میکند. امام بدبینی خود به مأمون را با هر زبان ممکن به همهی گوشها رساند. در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانوادهاش هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که برای وداع انجام میداد، با گفتار و رفتار، با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست. همه کسانی که باید طبق انتظار مأمون نسبت به او خوشبین و نسبت به امام به خاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین میشدند در اولین لحظات این سفر دلشان از کینه مأمون که امام عزیزشان را این طور ظالمانه از آنان جدا میکرد و به قتلگاه میبرد لبریز شد.
2- هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایت عهدی آن حضرت مطرح شد، حضرت به شدت استنکاف کردند و تا وقتی مأمون صریحاً آن حضرت را تهدید به قتل نکرد آن را نپذیرفتند. این مطلب همه جا پیچید که علیبنموسیالرضا ولیعهدی و پیش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است. دستاندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مأمون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همهجا منتشر کردند، حتی فضلبنسهل در جمعی از کارگزاران و مأموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیدهام، امیرالمؤمنین آن را به علیبنموسیالرضا تقدیم میکند و علیبنموسی دست رد به سینهی او میزند.
خود امام از هر فرصتی، اجباری بودن این منصب را به گوش این و آن میرساند، همواره میگفت من تهدید به قتل شدم تا ولیعهدی را قبول کردم. طبیعی بود که این سخن همچون عجیبترین پدیده سیاسی، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسی مثل مأمون فقط به دلیل آنکه از ولیعهدی برادرش امین عزل شده است به جنگی چند ساله دست میزند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به خاطر آن به قتل میرساند و سر برادرش را از روی خشم شهر به شهر میگرداند، کسی مثل علیبنموسیالرضا پیدا میشود که به ولیعهدی با بیاعتنائی نگاه میکند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمیپذیرد. مقایسهای که از این رهگذر میان امام علیبنموسیالرضا و مأمون عباسی در ذهنها نقش میبست درست عکس آن چیزی را نتیجه میداد که مأمون به خاطر آن این سرمایه گذاری را کرده بود.
3- با این همه علیبنموسیالرضا فقط بدین شرط ولیعهدی را پذیرفت که در هیچیک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون که فکر میکرد فعلاً در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعدها به تدریج میتوان امام را به صحنه فعالیتهای خلافتی کشانید، این شرط را از آن حضرت قبول کرد. روشن است که با تحقق این شرط، نقشهی مأمون نقش برآب میشد و بیشترین هدفهای او نا برآورده میگشت.
امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهراً از امکانات دستگاه خلافت نیز برخوردار میبود چهرهای به خود میگرفت که گوئی با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امری، نه نهیی، نه تصدی مسئولیتی، نه قبول شغلی نه دفاعی از حکومت و طبعاً نه هیچگونه توجیهی برای کارهای آن دستگاه. روشن است که عضوی در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و اراده خود، از همه مسئولیتها کناره میگیرد نمیتواند نسبت به آن دستگاه صمیمی و طرفدار باشد. مأمون به خوبی این نقیصه را حس میکرد و لذا پس از آنکه کار ولیعهدی انجام گرفت بارها در صدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلی با لطائف الحیل به مشاغل خلافتی بکشاند و سیاست مبارزه منفی امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هشیارانه نقشه او را خنثی میکرد.
یک نمونه همان است که معمر بن خلاد از خود امام هشتم نقل میکند که مأمون به امام میگوید اگر ممکن است به کسانی که از او حرف شنوی دارند در باب مناطقی که اوضاع آن پریشان است چیزی بنویس و امام استنکاف میکند و قرار قبلی که همان عدم دخالت مطلق است را به یادش میآورد و نمونه بسیار مهم و جالب دیگر ماجرای نماز عید است که مأمون به این بهانه «که مردم قدر تو را بشناسند و دلها آنان آرام گیرد» امام را به امامت نماز عید دعوت میکند. امام استنکاف میکند و پس از اینکه مأمون اصرار را به نهایت میرساند امام به این شرط قبول میکند که نماز را به شیوه پیغمبر و علیبنابیطالب به جا آورد و آنگاه امام از این فرصت چنان بهرهای میگیرد که مأمون را از اصرار خود پشیمان میسازد و امام را از نیمه راه نماز بر میگرداند، یعنی به ناچار ضربهی دیگری بر ظاهر ریاکارانهی دستگاه خود وارد میسازد.
4- اما بهرهبرداری اصلی امام از این ماجرا بسی از اینها مهمتر است: امام با قبول ولیعهدی، دست به حرکتی میزند که در تاریخ زندگی ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجری تا آن روز و تا آخر دوران خلافت بینظیر بوده است و آن برملا کردن داعیهی امامت شیعی در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست. تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانی را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه و به خصیصین و یاران نزدیک گفته نشده بود به صدای بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولی آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آنها قرار نمیگرفت آن را به گوش همه رساند.
مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون که در آن قویترین استدلالهای امامت را بیان فرموده است، نامهی جوامع الشریعه که در آن همه رئوس مطالب عقیدتی و فقهی شیعی را برای فضلبنسهل نوشته است، حدیث معروف امامت که در مرو برای عبدالعزیزبنمسلم کرده است، قصائد فراوانی که در مدح آن حضرت به مناسبت ولایت عهدی سروده شده و برخی از آن مانند قصیدهی دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصائد برجستهی عربی به شمار رفته است، نمایشگر این موفقیت عظیم امام است.
در آن سال در مدینه و شاید در بسیاری از آفاق اسلامی هنگامی که خبر ولایتعهدی علیبنموسیالرضا رسید در خطبه فضائل اهل بیت بر زبان رانده شد. اهل بیت پیغمبر که هفتاد سال علناً بر منبرها دشنام داده شدند و سالهای متمادی دیگر کسی جرأت بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکی یاد شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوت قلب گرفتند، بیخبرها و بیتفاوتها با آن آشنا شدند و به آن گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثین و متفکرین شیعه معارفی را که تا آنروز جز در خلوت نمیشد به زبان آورد، در جلسات درسی بزرگ و مجامع عمومی بر زبان راندند.
5- در حالی که مأمون امام را جدا از مردم میپسندید و این جدائی را در نهایت وسیلهای برای قطع رابطهی معنوی و عاطفی میان امام و مردم میخواست، امام در هر فرصتی خود را در معرض ارتباط با مردم قرار میداد، با اینکه مأمون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را به طرزی انتخاب کرده بود که شهرهای معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند. امام در همان مسیر تعیین شده، از هر فرصتی برای ایجاد رابطهی جدیدی میان خود و مردم استفاده کرد. در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهائی که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث سلسلةالذهب را برای همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانههای معجزه آسای دیگری نیز آشکار ساخت و در جابهجای این سفر طولانی فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد، در مرو که سر منزل اصلی و اقامتگاه خلافت بود هم هرگاه فرصتی دست داد حصارهای دستگاه حکومت را برای حضور در انبوه جمعیت مردم شکافت.
6- نه تنها سرجنبانان تشیع از سوی امام به سکوت و سازش تشویق نشدند بلکه قرائن حاکی از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمی آنان شد و شورشگرانی که بیشترین دورانهای عمر خود را در کوههای صعب العبور و آبادیهای دوردست و با سختی و دشواری میگذراندند با حمایت امام علیبنموسیالرضا حتی مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهای مختلف نیز قرار گرفتند. شاعر ناسازگار و تند زبانی چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیر و امیری روی خوش نشان نداده و در دستگاه آنان رحل اقامت نیافکنده بود و هیچکس از سرجنبانان خلافت از تیزی زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاههای دولتی به سر میبرد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش خود حمل میکرد و میان شهرها و آبادیها سرگردان و فراری میگذرانید، توانست به حضور امام و مقتدای محبوب خود برسد و معروفترین و شیواترین قصیده خود را که ادعانامه نهضت علوی بر ضد دستگاههای خلافت اموی و عباسی است برای آن حضرت بسراید و شعر او در زمانی کوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، بطوری که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه بشنود.»
منبع: سایت دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (به نشانی: khamenei.ir)
برای مطالعه متن کامل این پیام (یا بهتر است بگوییم این مقاله علمی) رجوع کنید:
http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=8311
همچنین گفتنی است که متن این پیام به صورت یک کتابچه کوچک توسط دفتر نشر فرهنگ اسلامی منتشر شده است، با نام: «حساس ترین دورانهای تاریخ».
بعد التحریر: با توجه به اهمیت این موضوع و برخی شبهات در این موضوع (از جمله دلیل این شرط امام رضا (علیه السلام) که ولیعهدی را به شرط عدم دخالت در کارهای حکومت پذیرفتند، تصیم گرفتم یک بخش از کتاب ارزشمند علامه سید جعفر مرتضی عاملی بانام «الحیاة السیاسیة للامام الرضا علیه السلام» را ترجمه کنم. قسمت عمده آن بخش را ترجمه کردم و ان شاءالله در روزهای آینده بر روی وبلاگ قرارش میدهم.
وحید خضاب: یکی از فرازهای حساس تاریخ اسلام، دوره بین شهادت امام علی (علیه اسلام) و صلح امام حسن (علیه السلام) با معاویه است. در این دوره کوتاه، امام حسن (علیه السلام) درخواست بیعت مردم را پذیرفت و با قبول خلافت، در جهت اصلاح جامعه شروع به اقدام کرد، اقدامی که باتوجه به تذبذب اکثریت مردم و عدم همراهی شان با امام، به نتیجه مطلوب نرسید و نهایتاً معاویه توانست با تحمیل صلح به امام، سلطنت خود را رسماً آغازکند. از جمله شبهات این دوره، آن است که امام حسن (علیه السلام) که بد عهدی مردم کوفه و عدم همراهی شان با خلیفه پیشین (یعنی پدر بزرگوارش امام علی (علیه السلام) را دیده بود، چرا حاضر شد خلافت را بپذیرد؟ دیگر شبهه آن است که چرا اندک زمانی پس از پذیرفتن این خلافت حاضر شد با معاویه صلح کند؟ بررسی این دو شبهه از منظرهای گوناگون ممکن و لازم است ولی فعلاً به عنوان یک جواب مختصر، بهتر دیدیم بخشی کوتاه از کتاب ارزشمند استاد دکتر غلامحسین زرگری نژاد را که به کوتاهی و فشردگی هرچه تمام تر (اما با توجه به منابع فراوان تاریخی) به این دو شبهه پاسخ داده اند، نقل کنیم. با هم این متن تحلیلی را می خوانیم:
«انتشار خبر شهادت امام [علی (علیه السلام)] در مسجد کوفه، کوفیان را به هیجان آورد و برای زمانی نه چندان دراز، حمیت، غیرت و عواطف آنان را تکان داد. انسانها و جوامع هیجانی همواره چنین بوده اند. حرکت و خروش های زاییده عاطفه و نه شناخت و معرفت، چونان شراره هایی ناگهانی اند که هیچ دوام و پایداری ندارند. کوفیان که با خبری تکان دهنده مواجه شده بودند، برای زمانی کوتاه، نیمه تهی از ایمان و مالامال از بی حمیتی خویش را در یورش عواطف به اندیشه و جان خویش وانهادند و نیمه رو به راستی و صفای خویش را به صحنه آوردند.
پس ازخاتمه ی مراسم دفن امام [علی (علیه السلام)]، بخش عظیمی از همان مردمی که علی (علیه السلام) را تنها نهاده بودند، اینک فریاد بر می آوردند که در کنار فرزند او، یعنی امام حسن (علیه السلام) آماده پیکار با معاویه اند. (گروهی از این مردم چنان گرفتار هیجان اولیه بودند که حتی به گزارش برخی از مورخان، شرط بیعت با امام را جنگ با معاویه و گمراهان شام قرار می دادند). اگر کوفیان این دگرگونی سریع خویش را واقعیتی مستمر و پایدار تلقی می کردند، بی شک امام حسن (علیه السلام) آن تغییر را هیجانی ناپایدار می دانست. پس درست به همین دلیل نیز بود که به خلاف گزارشهای بی اساس و ظالمانه برخی راویان، شرط اصلی خویش در بیعت را جنگ با معاویه و شامیان قرار داد تا راه هرگونه بهانه جویی بعدی را ببندد.
امام [حسن (علیه السلام)] افزون بر برخورداری از تجارب پدر، خود نیز سالها با این مردم زندگی و فراز و نشیب شخصیت ایشان را معاینه کرده بود. پس تردیدی نداشت که شمشیرهای آخته ایشان بر ضد معاویه، به زودی در غلاف ها خواهد خزید و آنان امام را در نیمه راه رها خواهندکرد. با اینحال، امام حسن (علیه السلام)، جز تصدیق رنج آور دعاوی کوفیان، هیچ چاره ای نداشت. به عبارت دیگر، امام حسن نیز درست در همان شرایط خاصی قرار داشت که حضرت علی(علیه السلام) در آغاز هجوم مردم مدینه و شماری از همین کوفیان حاضر در مدینه، برای بیعت باخویش [بعد از قتل عثمان] قرار گرفته بود. (امام حسن (علیه السلام)با تلاوت آیه «إِنِّی أَرى ما لا تَرَوْن» [سوره انفال، آیه 48. ترجمه: من چیزى را مىبینم که شما نمىبینید.] با طرافت تمام از ماهیت کوفیان و خیانت های بعدی ایشان پرده برداشت.)
تردیدی نیست که اگر امام حسن (علیه السلام) در همراهی و فرماندهی کوفیان هیجان زده و تهی از عزمی با دوام تردید می کرد، هم در پیشگاه همان مردم محکوم بود، هم در عرصه تاریخ و قضاوت آیندگان [که چرا با کمک مردمی که مدعی بودند متنبه شده و آماده ی برکندن فساد از جامعه اسلامی هستند، با معاویه پیکار نکرده و با خلافت خویش، جامعه را اصلاح ننموده است]. پس او نیز چون علی (علیه السلام) چاره ای نداشت جز اینکه بر خلاف علم و آگاهی خویش باکوفیان همراه شود و چهره واقعی آنها را به خود ایشان و آیندگان نشان دهد [و حجت را نیز بر آنان تمام کند].
با تعیین مدائن به عنوان اردوگاه سپاه عراق، نخستین علائم سستی و تجدید تذبذب کوفیان آشکار شد. درخشش سکه های زر معاویه، در این شرایط، عناصر بیشتری را به سوی خود جلب می کرد. اشراف القبایل عراق،که از سیاست امام حسن (علیه السلام) نیز همچون پدرش اندیشناک بودند [ و می دانستند ایشان با اجرای عدالت اسلامی، جلوی زیاده خواهی و حرام خواری را خواهد گرفت]، در این دوره، با گستاخی بیشتری با معاویه همراهی و همنوایی می کردند. تعدادی از اینان قبل از حرکت امام حسن (علیه السلام) از کوفه به سوی اردوگاه مدائن، با نوشتن نامه هایی به معاویه، تعهدکرده بودند که چون قوای دمشق به قرارگاه امام حسن(علیه السلام) برسد، یا امام را دست بسته تحویل معاویه خواهند داد، یا آنکه او را به قتل خواهند رساند. معاویه که دنیای حقیر این عناصر را نیک شناخته بود، پس از دریافت نامه های آنان کوشید تا با بشارت اعطای درهم و دینار و واگذاری مناصب عالی و حتی برگزیدن برخی از آنان به دامادی خویش، دشمنان درونی سپاه امام حسن (علیه السلام) را هرچه بیشتر بر ضد امام تحریک کند.
با وجود رسیدن این اخبار به امام حسن (علیه السلام) و مشاهده ی از میان رفتن تمام زمینه های عینی و واقعی برای نبرد با معاویه، امام باز هم برای پیشگیری از متلاشی شدن سپاه و متشکل کردن آنان در برابر دشمن همچنان تلاش می کرد. ضرورت مراقبت از دشمنان رخنه کرده در تمام اجزای سپاه، دشمنانی که تا همان دیروز از حنجر عاطفه ی خویش فریاد حمایت و همراهی با امام سر می دادند، ایجاب می کرد تا امام در همه حال زره بر تن کند تا از خطر خنجر دشمنانی که با پوشیدن لباس دوست در اطرافش بودند در امان بماند.
با گذشت روزها، هر روز بیشتر از روز گذشته، پیمان شکنی و فرصت طلبی در اردوگاه مدائن گسترش می یافت. جز تهدید جان خود امام، جان شیعیان وفادار به امام نیز در معرض تهدید جدی قرار داشت. درست در درون این شرایط پیچیده بود که خبر تلخ و تکان دهنده ای از سوی قیس بن سعد بن عباده به امام رسید و آن، خیانت سردار سپاه، یعنی عبیدالله بن عباس و پیوستن او به معاویه بود.
امام، عبیدالله پسر عموی امیرالمؤمنین (علیه السلام) و به ظاهر، مطمئن ترین عضو خاندان هاشمی را، پیش از استقرار خویش در مدائن، در فرماندهی قوایی به سوی معاویه فرستاده بود. به فرمان امام، قیس بن سعد بن عباده نیز به عنوان مشاور عالی عبیدالله و جانشین وی در صورت کشته شدن عبیدالله معین شده بود.
خبر خیانت عبیدالله و پیوستن او به معاویه در مقابل دریافت یک میلیون درهم از معاویه، آخرین تردیدهای عناصر مردد سپاه امام در مدائن را از میان برداشت و آنان را واداشت تا از یاری امام دست بردارند.
بی گمان در هنگام مأموریت عبیدالله هیچکس گمان نمی کرد که پسر عموی امام و مردی که کوتاه زمانی پیش، دو فرزندش توسط بُسر بن ابی اَرطاة، سردار اعزامی معاویه به یمن به قتل رسیده بودند، همه شرافت، دیانت و رگ و پیوند خویشاوندی خود و حتی خون فرزندانش را نادیده بگیرد و همه آنها را به یک میلیون درهم بفروشد و در سیاهی شب به اردوگاه معاویه فرار کند.
خیانت عبید الله تمام امیدها و اعتمادها به بازسازی روحیه متزلزل سپاه مدائن را از میان برد. امام به وضوح واقف بود که در صورت رویارویی نظامی سپاهیانش با قوای معاویه، جز شکست هیچ حاصلی به دست نخواهد آوردو اگر این جنگ حاصلی نیز داشت، آن حاصل جز به جای ماند کشته های شیعیان قلیل و خالص امام در آوردگاه و افزایش سطوت معاویه نبود.
به این ترتیب با خاتمه یافتن تمام زمینه های عینی جنگ و مقابله نظامی با معاویه در پیشروی امام، و در حالی که برخی مردم کوفه به غارت خیمه گاه امام روی آورده و او را با خنجر زخم زده بودند، آنچه با قی می ماند تن دادن به صلحی بود با پسرابوسفیان با اندیشه ستاندن ضمانت هایی از وی و اخذ تعهداتی از او [از جمله شرایط صلح نامه آن بود که معاویه متعهد می شد پس از خود کسی را به خلافت تعیین نکند]. ضمانتها و تعهدهایی که نقض آنها از سوی معاویه قطعی و قابل پیش بینی بود، اما همان نقض عهد، مشروعیت قدرت وی را نیز مخدوش می کرد.
این نهایت راه تلخ و جگرخراشی بود که افول باورها و فراموش شدن آموزه های نبوی در میان مسلمانان در نیم قرن گذشته، در پیش روی فرزند علی (علیهما السلام) نهاده بود. بعد از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، در طی کمتر از نیم قرن گذشته، مسلمانی و دینداری در میان امت نبوی چنان افول یافته و [افول ارزشها] عمق و گسترش پیدا کرده بود که تلاش او و پدرش در این سالهای کوتاه نمی توانست نتیجه ای به دنبال آورد. زمان، زمان معاویه بود و مردم، متخلّق به اخلاق او.»
(تاریخ تحلیلی اسلام، بعثت تا غیبت؛ نوشته استاد دکتر غلامحسین زرگری نژاد؛ انتشارات سمت؛ صفحات 138 تا 141)
بعد التحریر: توجه فرمایید که ارادت بنده به مشی علمی استاد زرگری نژاد و تبلیغ کتب بسیار عالی ایشان، به معنای آن نیست که تمام مطالب کتب ایشان و همه تحلیل های درون آن و یا مواضع سیاسی استاد زرگری نژاد هم مورد تأیید بنده است.
وحید خضاب: مطالعه و تدبر در تاریخ اسلام، علاوه بر فواید عامی که در همه قسمتهای تاریخ وجود دارد، فوایدی اختصاصی هم دارد که اتفاقاً بسیار هم حیاتی هستند. این فواید مستقیم یا غیر مستقیم به اعتقادات ما مرتبط می شوند و لذا شناخت صحیح تاریخ اسلام، علاوه بر عبرت های عام، به تحکیم یا تصحیح مبانی و جوانب اعتقادات ماهم کمک می نماید. از همین رو پرداختن به تاریخ اسلام و در این بین، پاسخ دادن به برخی شبهات تاریخ اسلام (از دید تاریخی، نه فقط از دید کلامی) جایگاه مهمی دارد.
از جمله شبهات مطرح شده در این حوزه، این است که چرا حضرت امیرالمؤمین علیه السلام، ابتدا پس از قتل عثمان از پذیرش خلافت امتناع می نمودند و چرا پس از این امتناع اولیه خلافت را پذیرفتند و اجازه دادند مردم با ایشان بیعت کنند؟ برای پاسخ به این موضوع می توان و باید مسائل گوناگونی را بررسی و مطرح کرد. ازجمله آنکه حضرت علی (علیه السلام) صریحاً هم پیش از این ماجرا و هم پس از آن و حین خلافت، صریحاً بر «حق الهی خویش در امامت خلافت مسلمین و جانشینی همه جانبه ی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله)» تأکید داشته اند و لذا نص کلمات ایشان حاکی است که ایشان دین را از سیاست جدا نمی دانسته اند و امامت مردم و خلافت مسلمن را «حق الهی» خود می شمرده اند و لذا در مقابل این «نص»، جایی برای «اجتهاد» از یک واقعه تاریخی نمی ماند تا فرض شود دلیل امتناع ایشان آن بوده که ایشان دین را از سیاست جدا می دانسته اند.
اما شاید یکی از وجوهی که امام خلافت را پس از قتل عثمان نمی پذیرفتند آن بودکه ایشان به صورت کاملاً واضح می دیدند اسلام به وسیله خلفای قبلی (و خصوصاً در دوره خلیفه سوم) آن قدر از مسیر اصلی اش منحرف شده و مردم (نه فقط مردم مدینه و مکه بلکه مردم سراسر قلمرو مفتوحه ی وسیع اسلامی) آنقدر با این اسلام انحرافی خو گرفته اند وآنقدر آن را طبیعی میدانند که دیگر امکان اصلاح آن و برگرداندنش به مسر اولیه ممکن نیست یا بسیار بسیار سخت است، حال آنکه همین مسیر بسیار بسیار سخت هم فقط در حالی می توانست با همراهی مسلمین همراه شود که دست کم کبار صحابه با حضرت همراهی می کردند و حال آنکه می دانیم اتفاقاً کبار صحابه و کسانی که در دید مسلمین آن عصر بزرگ بودند (نظیر طلحه، زبیر، معاویه، عایشه و ...) با حضرت امیر یکدل نبودند. لذا طبیعی بود که حضرت امیر در عین تأکید بر اینکه حق الهی وی در خلافت مسلمین محفوظ است و ایشان بالفعل امامِ زمانِ منصوب من عند الله محسوب می شوند، از پذیرش خلافت اجتناب داشته باشند و در مسیری که عدم موفقیتشان در آن و عدم همراهی مردم با ایشان تا انتهایش روشن بود، قدم نگذارند. اما دلیل پذیرش هم آن بودکه اگر این مطلب را می گفتند و خلافت را نمی پذیرفتند و آن وقت مسلمین کسی دیگر (مثلاً طلحه یا معاویه) رابه خلافت بر می داشتند و اسلام با سرعت هرچه فزون تر از مسیر اصلی اش منحرف می شد(کما اینکه چند سال بعد و در زمان سلطنت معاویه شد) در این حال امروز همه ما شبهه می کردیم چرا امام خلافت را نپذیرفت تا همه چیز درست شود.
استاد دکترزرگری نژاد (که بی شبهه ایشان را اولین و بزرگترین استاد خود در زمینه تاریخ می دانم) در کتاب کوچک ولی ارزشمند «تاریخ تحلیلی اسلام، از بعثت تا غیبت» همین شرایط را به کوتاهی توضیح داده اند. ضمن تأکید بر اینکه فهم بهتر همین قسمت ازکتاب هم منوط به مطالعه کامل کتاب وخصوصاً مباحث قبلی آن است، با هم توضیحات ایشان در باره همین موضوع را مرور می کنیم:
«با قتل عثمان و خاتمه غوغای کنار خانه او، مردمی که علی را در تمام فراز و نشیب ها تجربه کرده و در تمام دوره حیات رسول خدا و عصر انزوای بعد از رحلت، او را همچنان مشتاق بر استمرار سلوک نبوی یافته بودند، بی درنگ و با شور و شوق تمام، رهسپار خانه وی شدند. این هجوم و اشتیاق، طبعاً برای کسانی که محرک قتل خلیفه سوم شده بودند تا در نهایت، شتر خلافت را به چنگ آورند و بار خویش بر آن گذارند، رنج آور و تلخ بود، اما آنان به خوبی می دانستند که در میان فریاد های دعوت مردم از علی (علیه السلام) برای فشردن دست ایشان به بیعت، چاره ای جز همراهی و غلبه بر داغ و درد درون خویش و هم صدایی با مردم ندارند.
امام [علی (علیه السلام)] سالها بود که از حق خویش در خلافت سخن گفته و هیچ گاه از رأی خویش در این باب عدول نکرده بود، اما شگفت آنکه چون به میان آن مردم هیجان زده و آکنده از عواطف بی دوام آمد، با آنان از علاقه اش بر ادبار [یعنی پشت کردن] به خلافت سخن گفت، نه اقبال بر آن. این سخن، به همان اندازه که موجب شادی محرکین قتل خلیفه سوم شد، دیگر مردم را به شگفتی افکند و آنان را واداشت تا با هیجانی بیشتر و اصراری فزون تر به سوی امام هجوم آورند و خواستار بیعت با آن حضرت شوند. امام خود از این هجوم و اصرار سخن گفته و تصویری روشن از واقعه را ارائه کرده است. [ر.ک نهج البلاغه؛ خطبه 3]
... بی شک ادبار و مقاومت اولیه امام در برابر خواست مردم برای بیعت، نخست از شناخت دقیق آن حضرت از ماهیت کم دوام عواطف و احساسات مردم ناشی می شد و سپس، از معرفت دقیق به سرسختی ها، مقاومت ها، سستی ها و دشمنی های گروهی از همین مردم و شیوخ ایشان در برابر حکومت خویش. امام قریب شصت سال بود که این مردم را می شناخت و بر تمام زیر و بم های رفتار و نگرش های آنان اشراف داشت. پس برایش دشوار نبود تا در فراسوی آن اصرارها و احساسات، حضور و مشارکت قریب الوقوع جمعی از آنان را در نبرد جمل، آوردگاه صفین و کنار نهروان ببیند و از اعتماد به بیعت آنان تن زند.
اگر برای امام صرفاً همان شناخت دقیق از آینده، مبنای کردار و کنش او می ود، اصرار در همان ادبار نیز ضروری می گشت، اما حقیقت آن است که در صورت تداوم مقاومت علی (علیه السلام) و مراجعه ناگزیر مردم به یکی دیگر از اصحاب، و عدم وقوع و [عدم] تحقق آن پیش بینی ها، چه کسی می توانست از صحت شناخت و درستی پیش بینی امام و مبانی ادبار او سخن گوید و به اثبات آن پردازد؟ افزون بر این، با هجوم مردم و تمام شدن حجت آن هم با آن اقبال وسیع مردم بر بیعت، چه کسی می توانست از این قضاوت حاضران و آیندگان چشم بپوشد که: "سی و پنج سال پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) و مراجعه مردم به علی (علیه السلام)، در شرایطی که همه چیز برای اعاده ی سنت نبوی و تحقق تمام آرزوهایش فراهم شده بود و با حمایت وسیع مردم مدینه، دیگر هیچ مانعی در راه اجرای آمال امام وجود نداشت، آن حصرت سخن از عزلت گفت و به مردم پشت کرد"؟
تقدیر الهی آن بود که علی (علیه السلام) با شناخت دقیق از آنچه در پیش روی حکومت او قرار داشت، در موضع ادبار اولیه نماند و نا خواسته به اقبال ثانویه روی آورره و در پس 25 سال سکوت و صبر، با پنج سال ستیز و تنهایی، با ناکثین و مارقین و قاسطین رو به رو شود. او در تمام 23 سال تمام هستی خود را برای ترویج تنزیل به کار گرفته بود. اینک عصر مجاهدت برای تأویل دین و کوشش برای بازگرداندن آن به سرچشمه های خویش، رسیده بود.
رسالت علی (علیه السلام) در این زمان تلاش در راه تأویل بود، آن هم در درون شرایطی پیچیده و غامض و جانکاه و مقاومت شدید برخی از کبار صحابه با اندیشه او. امام به وضوح می دانست که در عصر مجاهدت برای بازگرداندن دین به هویت دوره تنزیل، وظیفه او جنگ با مشرکان نیست، بلکه ستیز با مسلمانان است. رنج و صعوبت و غم و اندوه آن حضرت نیز درست از همین واقعیت ناشی می گشت.»
(تاریخ تحلیلی اسلام، از بعثت تا غیبت؛ نوشته استاد دکتر غلامحسین زرگری نژاد؛ انتشارات سمت؛ صفحات114 تا 117)
بعد التحریر: توجه فرمایید که ارادت بنده به مشی علمی استاد زرگری نژاد و تبلیغ کتب بسیار عالی ایشان، به معنای آن نیست که تمام مطالب کتب ایشان و همه تحلیل های درون آن و یا مواضع سیاسی استاد زرگری نژاد هم مورد تأیید بنده است.
